امشب نیز مثل هر شب، وقتی اتوبوس را در ایستگاه روزولت و چهل وپنجم نگه میدارم ، ساعدی با کیف نویسندگی اش ویک کتاب نیمه باز به همراه بوی الکل وارد اتوبوس می شود.و بعد از گفتن Good evening my friend درقسمت روشن اتوبوس روی یکی از صندلی ها می نشیند.ودر کتابش غرق می شود.مسافران بعد از ساعت دوازده شب اغلب کارگران رستوران ها وبی خانمان ها هستند .بی خانمان ها شب های بارانی وسرد زمستان را بیشتر در اتوبوس ها می گذرانند.از این اتوبوس، به آن اتوبوس، تا خود صبح. ولی قیافهُ آلن، نه،به بیخانمان ها میخورد ونه، به کارگرها . سر و وضع اش همیشه تمیز ومرتب است ترکیب صورت ، چشم ها، موی وابروان یر یشت وسبیل های استالینی اش، زنده یاد ساعدی را در برابرت زنده می کند. غرق شدن هایش در کتاب فرصت گفت وشنود نمی دهد. تا این که اتوبوس را در انتهای خط نگه میدارم آلن صبر میکند تا باقی مسافر ها ییاده شوند، بعد آرام وبا طمانینه از اتوبوس پیاده می شود وبعد، برمی گردد ومثل هر شب رویش را به من می کندو می گوید : Thank you for the ride my friend ! ومثل هر شب می رود می نشیند روی همان نیمکت داخل ایستگاه ، پشت سرش از اتوبوس پیاده می شوم .آنقد ر وقت هست که سیگاری روشن کنم و می کنم. (آلن سیگاری نیست) پبش خودم حدس می زنم که آلن حتمن در یکی از همین آپارتمان ها زندگی می کند.وبه اینکه همیشه بعد از پیاده شدن می رود و روی صندلی داخل ایستگاه می نشیند تعجب نمی کنم برای اینکه سر صحبت را باز کرده باشم می یرسم - آلن همین نزدیکی ها زندگی می کنی ؟ - آره همین جا! نگاهی به آیاتمان های پشت سرش که مثل قوطی کبریت تنگ هم چیده شده اند ، می کنم. - کدام یک ؟ پشت دستش را یکی دو بار می زند روی نیمکتی که رویش نشسته است - گفتم که همین جا زندگی می کنم . توی همین اطاقک شیشه ای. روی همین نیمکتی که می بینی وبعد، دستانش را برسم یذیرائی از هم باز می کند - به کلبهُ بی در وپیکر من خوش آمدی دوست من! و در حالیکه با دست به مغازهُ سون الون (11-7 ) نبش خیابان اشاره می کند. - چی میل داری یک فنجان قهوهُ داغ یا یک آبجوی تگری ؟ باور اینکه آلن با این سر ووضع تمیز ومرتب ، با این تیب استاد دانشگاهی ، بی خانمان باشد برایم مشکل است.ناباورانه می برسم - تمام شب توی این سرما ؟ با نگاه توجه ام رابه تن پوش ضخیم اش جلب می کند. - به اندازهُ کافی پوشیده ام . سردم نمی شود.یعنی در واقع بعد این همه سال با سرما کنار آمده ام زیاد اذیتم نمی کند. - آنهم بدون کیسه خواب ؟! آرام نگاهم می کند ومی گوید - خواب کنجشگی را نیازی به کیسه خواب نیست !من همینجا نشسته می خوابم ولی با خستگی تن چه می کنی؟ با آن هم کنار آمده ام دوست من ! - نکند ریاضت پیشه کرده ای آلن ؟! آلن نگاه تلخی به سروصورتم می پاشد - یعنی تو رانندهُ اتوبوس هستی ونمی دانی که خوابیدن درایستگاه های اتوبوس غیرقانونی است؟ - گیرم که غیر قانونی باشد،مثلا چه کارت می کنند، فوق فوق اش می برنت زندان دیگه غیر از این است ؟ باز از اینجا که بهتر است ، نیست؟ حداقل دیگه توی سرما نیستی ، لابد یک غذائی هم مید هند که بخوری،نمی دهند ؟ - می پرسد : تا حالا آن تو بودی می گویم نه! می گوید می دانستم ! و الا این چنین حاتم بخشی نمی کردی .و این گونه چوب حراج به آزادی نمی زدی!البته امیدوارم هیچ وقت یایت به آنجا نرسد ولی متاسفانه تنها در چنان شرایطی است که قدر آزادی را می فهمیم . قدر آزادی ات را بدان دوست من طرزبرخورد وشیوهُ صحبت کردنش احترم آمیز است با خودم می گویم این عیار شبگرد بدنبال کدام گمشده ای می گردد؟و از درون نوشته ها جواب کدام سوال بی یاسخ را می جوید؟ دلم می خواهد از آلن بیرسم چند سال از عمرش را در یشت میله ها گذرانده است و چرا ؟ و چگونه است که به آزادی اش حتی در حد بیخانمانی این چنین چسبیده است ویاسش میدارد! نمی یرسم . وقت رفتن است . شب بخیر می گویم و آلن را با باد و سرما و کتابهایش وآزادی اش در دل تاریکی شب تنها می گذارم.