دیگر داشتم نا امید می شدم که یکباره گرفت.وبعد از دو سه زنگ ممتد صدائی ظریف از آنطرف خط گفت:
- الو
- الو ، الو منم ، از آمریکا زنگ می زنم.
- سلام دائی جان ، ساناز هستم.
- سلام خوشگل دائی
- به انبوه عکس هائی که کنار هم داخل قابی روی دیوارنصب شده است نگاه می کنم. ساناز رامی بینم توی بغلم نشسته وباچشم های درشت وزیبایش به دوربین زل زده است . خیلی توپول وخوردنی است.
و در ردیف بالا تر،بازساناز را می بینم، کنار حوض روی دوچرخه اش نشسته ودارد بستنی قیفی می خورد.این عکس اش را خیلی دوست دارم، اصلا کاراکتری دارد .بی هوا گرفته شده است .
- ساناز خوشگلهُ دائی ، چطوری پدرسوخته ؟
- مرسی دائی جون ، خوبم . شما خوب هستید؟
- ساناز جونم، کارت ام داره تموم میشه ، لطفا مامانتو زود صدا می کنی ؟
- مامان خونه نیست دائی جون!
- با با چی ؟
- هیچکدوم خونه نیستند!
- باشه پس من بعدا زنگ می زنم . مواظب خودت باش قوقولی دائی. برو به درس ومشقت برس ....
- دائی جون ، دائی ؟
- ها ، بگو عزیزم.
- میگم چرا بامن این جوری حرف می زنید؟
- چی؟
- میگم چرا با من مثل بچه ها حرف می زنید دائی جان ؟ ! من مدرسه ام را تمام کرده ام، دانشگاه ام را تمام کرده ام. الان هم یک دوسالی می شود که مدیرفنی یک موُسسه ی کامپیوتر.....
چی؟ مدرسه ؟ دانشگاه؟ مدیر فنی ؟! مگر ساناز چند سالش هست الان؟
قاب عکس را پائین می آورم ومیروم توی بحریکایک عکس ها و بازآفرینی جسته وگریخته ای از تارخچه شان
عرق سردی بر پیشانی ام می نشیند. چه خوب شد که با تمام شدن کارت تلفن مکالمه ادامه پیدا نکرد!
راستی تاوان این سال های سوخته را چگونه و از کی باید باز پس ستانیم ؟!
Link