1963 - 1950
بذر جنگ ویتنام ، زمانی پاشیده شد که آمریکا ، نه تنها درخواست کمک هوشی مین ، رهبر مقاومت ملی ویتنام برای رهائی از زیر یوغ استعمار فرانسه را رد کرد ،بلکه عملا از رژیم امپراتور " بائودای " جانبداری نمود ،درنتیجه هوشی مین به چینی ها متوسل شد . در سال 1950 مشاوران نظامی نیروهای ویژه ُ آمریکا وارد سایگون شدند .و از نزدیک به نحوهُ استفاده از سلاح های ارسالی آمریکا توسط فرانسوی ها نظارت کردند.تا اواخر سال 1950آمریکا نصف کل هزینهُ جنگ فرانسه بر علیه ویتنام را تامین میکرد .در آوریل 1953 هواپیما های ویژهُ " سیا " شروع به تخلیهُ تانک و دیگر تجهیزات سنگین برای فرانسوی ها نمودند . طولی نکشید که این کمک ها لائوس را هم در بر گرفت .در سال 1955 اولین مشاوران نظامی آمریکا ، برای آموزش های ویژه وارد ویتنام جنوبی شدند و دوش بدوش نیروهای ویتنام جنوبی در جنگ بر علیه شمال وارد جنگ شدند.علاوه بر این آمریکا بمقدار چهل میلیون دلارتجهیزات نظامی به ارتش ویتنام جنوبی تحویل داد.در نوامبر 1963 ژنرا ل
" دونگ ون مینه " فرمانده نیروهای ویتنام جنوبی بر علیه " نگو دینه دیم " نخست وزیر ، کودتا کرد. جان اف کندی رئیس جمهور آمریکا که در گذشته از " نگو دینه دیم " حمایت می کرد، این با ربه ارتش وسفیر آمریکا دستور داد که از کودتا حمایت کنند. از این مقطع به بعد ، جنگ دیگر نه جنگ دو ویتنام بلکه به جنگ آمریکا و ویتنام شمالی تبدیل شد .
*******************
1979 - 1953
مدت زیادی از تهدید دکتر محمد مصدق مبنی بر ملی کردت انحصارا ت نفتی انگلیس در ایران نگذشته بود ، که دولت اش توسط یک کودتای نظامی که توسط " سیا " طراحی شده و به تائید آیزنهاور رسیده بود، سرنگون شد و زمام امور به دیکتاتوری پهلوی سپرده شد. در سال 1957 " سیا " و " ا نتلی جنت سرویس " سازمان پلیس مخفی شاه " ساواک " را بوجود آوردند . طولی نکشید که ساواک در تمامی عرصه های جامعهُ ایرانی نفوذ کرد ، در عین حا ل، از جاسوسی در بین دانشجویان مقیم خارج غافل نماند .
از همان آغاز ، پانزده هزار عضو ساواک ، اختیار کامل داشتند که هر کسی را مشکوک به نظرشان می رسید، دستگیرو زندانی کنند . شاه شخصا" در یکی از قصر هایش ، اداره ای بنام " ادارهُ ویژهُ اطلاعات " جهت کنترل فعالیت های ساواک تشکیل داده بود .دستگاه ساواک ، بدلیل سرکوب مخالفین شاه مورد تنفر عموم مردم بود. باز گشت شاه به قدرت ، اولین کودتای موفق آمریکائی بود که " سیا " بر علیه یک کشور خارجی به انجام رساند و از افکار عمومی آمریکا مخفی نگهداشته شد .
" چالمرز جاهنسن "
Friday, July 23, 2004
Thursday, July 22, 2004
*کارنامهُ ( سیا )*
سلسله مقالاتی که در این وبلاگ از نظرتان خواهد گذشت ، ترجمه وخلاصه ای است از مجلهِ آمریکائی (Adbusters ) نگاهی است گذرا به سیاست خارجی
آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم و یا به عبارت دیگر همان عملکرد سازمان جاسوسی ( سیا )
اینک که آمریکا سیاست توسعه طلبانهُ خود را زیر پرچم دموکراسی پیش می برد و سنگ حقوق بشر را به سینه می زند و باعث جاری شدن آب از لب ولوچهُ برخی بورژوا دموکرات ها هم می شود ، جمعبندی فهرست واراین کارنامهُ سیاه و شرم آور، خالی از لطف نخواهد بود /
1945
********
ا ز سال 1945 ایالات متحدهُ آمریکا به رهبر بلا منازع دنیای آزاد تبدیل شد. دو کشور آلمان و ژاپن ا ز دو کشور جنگ طلب به دو کشورتجارتی تبدیل شدند . وبیلیون ها دلار طرح مارشال ، اقتصاد از هم پاشیدهُ اروپا را باز سازی نمود.تهدید شوروی بعنوان یک مسئلهُ جدی مطرح شد و بر همین راستا جنگ سرد برای 45 سال بعد ادامه پیدا کرد.
درگیری و جنگ های غیر مستقیم ، مسابقه برای تسخیر فضا ، بازی های جاسوسی و ضد جاسوسی ، تشبثات دیپلماتیک ، تحریم بازی های المپیک ،تقلیل و ازدیاد کلاهک های اتمی ،.موازنه قدرت تخریب....هدف متوقف کردن کمونیسم بود ، چکونه؟ دیگر مهم نبود!.عملیات زیر زمینی ، کودتا ها ، حمایت از تروریسم دخا لت و به انحراف کشاندن حرکت های استقلال طلبانه و ناسیونالیستی ، همه وهمه از جمله تاکتیک هائی بودند که رویش حساب می شد .
1946
*******
ارتش آمریکا ، به منظور مدرنیزه و حرفه ای کردن ارتش کشور های آ مریکای لاتین ، در پاناما یک مدرسهُ آمریکائی ( S O A ) تاسیس کرد.از آ ن تاریخ تا کنون بیش از.000 60 دانشجوی این مدرسه در رابطه با فنون بر اندازی ، تعلیمات نظامی ، جنگ های روانی ، روش های مختلف شکنجه، برای خدمت به دیکتاتور های مختلف آموزش دیده اند.
1948
*********
همزمان با سقوط دو شهر منکینگ و شانگهای ، نیروی دریائی آمریکا برای حفاظت از سفارت آمریکا و همچنین برای کمک به امر تخلیهُ اتباع آمریکائی به منکینگ و شانگهای فرستاده شدند
********
1950- 1953
در جریان اشغال کرهُ جنوبی بدست کمو نیست های کرهُ شمالی ( June 25 1950 ) که توسط شوروی تجهیز شده بودند .و پس راندن نیرو های جنوب تا پشت مدار 38 درجه و تصرف سئو ل در دو روز ،حدود 2.5 میلیون کشته بر جای نهاد . سازمان ملل نو بنیاد ، برای اولین بار، با تشکیل نیروی نظامی ، دستور تخلیهُ بدون قید و شرط مناطق اشغالی را صادر کرد.تا آن زمان کره برای آمریکا تنها یک منطقهُ استراتژیک محسوب می شد ؛ ولی ترومن رئیس جمهور آمریکا که نمی خواست در برابر کمونیسم به سازش و مماشات متهم شود، به همراه نیرو های سازمان ملل که فرماندهی اش را بر عهده داشت ،از مناطق جنوب دست به حمله زد.و نیرو های کرهُ شمالی را تا مرز های چین عقب راند.جائی که ارتش چین نیز واردکارزار شد.و جنگ کره به گره کوری تبدیل گردید .آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا ، با توجه به امکان وقوع جنگ هسته ای ، جنگ را خاتمه داد.تلفات ارتش آمریکا در این جنگ 36940 نفر کشته و92134 نفر مجروح بود
ادامه دارد
Sunday, July 11, 2004
خارج از لیست
هواگرم بود. از آن شب هائی که گرما نفس آدم را می برید و سیامک فقط بک شورت به پا داشت، و مثل گاوی که سرش را بریده باشند وولش کرده باشند، کف سالن پذیرائی در خود می پیچید، و دست و پا می زد. گاه به پهلو و گاه به پشت غلت می خورد و بعد روی زانوانش می ایستاد ودستانش را از پشت گردنش چفت می کرد وبه هر سمتی پیچ وتاب می خورد، می افتاد، طاقباز می شد و دوباره در هم می پیچید و مچاله می شد . درد سنگ مثانه درد بی ناخنی است !
]چه نعره ها و ضجه های دلخرشی می توانست این درد مهلک را همراهی کند، که سیا مک همه را در گلو می خورد و دم بر نمی آورد. آخر سیامک میهمان بود تازه میهمان من هم نبود، میهمان هم اطاقم بود . لابد مادر مرده بدوراز نزاکت میهمان میدانست که داد و هوار راه بیندازد.چه می دانم ، من که تنها ناظر صحنه بودم و می بایست هر چه زودتربه جمع دوستان در یک مهمانی بپیوندم، مانده بودم که چگونه صحنه را ترک کنم! گرفتار عذاب وجدان بودم که بگذارم یک نفر، آنهم توی خونهُ من، آنهم جلوی چشمان من از درد در خود بپیچد وآن وقت من بی اعتنا، بگذارم بروم دنبال عیش و نوش خودم. نه ، هنوز تا آن درجه حس انسان دوستی در من نمرده بود. البته نه اینکه نرفتم ، بعد از مدتی این پا و آن پا کردن و بعد از اینکه نبات داغی برایش درست کردم ، از در زدم بیرون . بهش گفتم ببرمت دکتر ، قبول نکرد.گفتم زنگ بزنم آمبولانس بیاید، زیر بار نرفت. می گفت از عهدهُ دوا ودکتر بر نمی آید، می گفت که به اندازهُ کافی به بیمارستان ها بدهکار است. می گفت اگر بستری شوم ، کارم را از دست خواهم دادو الان در شرایطی نیستم که دنبال کار دیگری بگردم.خلاصه ، این شد که من زدم بیرون. ولی انگار تمام عوامل دست یکی کرده بودند که مرا از رفتن به میهمانی باز دارد. درست قبل از اینکه سوار اتومبیل شوم حرکت سایه ای در پشت چرخ های عقب اتومبیل توجه ام را جلب کرد . نزدیک تر که شدم" راکون" ای رادیدم که در اثر برخورد با اتومبیل زخمی شده بود و خود را کشان کشان به پشت اتومبیل من رسانده بود . صحنهُ دلخراشی بود ومن که گوئی در اثرمعاشرت طولانی با آمریکائی ها ، احساسات حیوان دوستانه ام به عواطف انسان دوستانه ام پیشی گرفته بود، مضطرب ونگران ، خود را به داخل خانه رساندم و بدون معطلی به 911 زنگ زدم و موضوع را به اطلاعشان رساندم. پلیس ضمن اظهار تاسف ، شمارهُ مربوطه را در اختیار من گذاشت و من بلافاصله تماس گرفتم وطولی نکشید که آمبولانس مخصوص حیوانات در مقابل خانه توقف کرد و سه مرد مجهز به انواع وسائل نجات و ایمنی ، از آن پیاده شدند و در حالیکه راه های مختلف عملیات را سبک سنگین می کردند ، بدور راکون زخمی حلقه زدند. یکی از مردان ، که دستکش چرمی ضخیم وبلندی به دست داشت، برای پی بردن به میزان همکاری راکون ، در این عملیات ، در حالیکه کلمات نوازش گرانه ای بر لب داشت دست بسوی حیوان دراز کرد .راکون نخست چندین بار دندان گروچه رفت و به سوی مرد چنگ انداخت و سعی کرد که از مهلکه به در رود ، ولی سرانجام درون یک دام توری در اثر شلیک یک گلولهُ بی هوش کننده از تقلا افتاد وزمانی که مردان با دقت و مراقبت ویژه راکون زخمی را بدرون آمبولانس منتقل می کردند، نعره های گوش خراش سیامک که خانه را خلوت دیده بود در فضا پیچید. مردان متعجب به همدیگر نگاه کردند ، مسوُل گروه ، رو به من کرد و پرسید :
این چه صدائی است ؟
و من که مانده بودم چه بگویم نا خود آگاه با نلفظ آمریکائی پاسخ دادم " سیامک" . مرد تکرار کرد : سیامک ؟! . گفتم آره ، که به گمانم جانور دیگری است که به داخل خانه پناه آورده ! و در را به رویشان باز کردم .مردان در آستانهُ در قرار گرفتند و با شگفتی به تماشای سیامک پرداختند.
هیکل فربه و پشم آلود سیامک تمامی گرد و خاک وپرز های قرمز فرش را به خود جذب کرده بود و موهای بلند سرش در هزارو پانصد جهت مختلف سیخ سیخ ایستاده بودند ، و نعره های نا هم آهنگ اش ، به غرش هر جانوری مانند بود . من پیشنهاد کردم که اگر خطری نداشته باشد یکی دو تا از آن تیر ها را به سیامک شلیک کنند که حد اقل برای مدتی آرام بگیرد .
سر پرست گروه ، با اشاره به لیستی که در دست داشت گفت : البته اگر اسمش توی این لیست باشد ! وهمانطور که انگشتش روی لیست حیوانات زیر پوشش حمایتشان در حرکت بود به جستجوی اسم سیامک پرداخت .
سمور .. روباه ..آهو ... گوزن ..بز کوهی .. خرس ..خرگوش
- نه متاسفم ، شما باید با مرکز، حمایت از حیوانات غیر بومی تماس بگیرید . شب خوبی داشته باشید !
Friday, July 09, 2004
گله
نداشتن حتی یک کامنت در طول یک هفته ، مرا به شک انداخت که نکند وبلاگ ام ایراد فنی داشته باشد .خوانا نباشد . حالا که رویا جان زحمت کشیدند و اولین کامنت را دادند این شک بر طرف شد . ( خدا عوض اش بدهد )
راستی این همه بی تفاوتی برای چیست ؟ دوستان ! داستانم چنگی به دلتان نمی زند؟ خوب چه اشکالی دارد؟ مگر قرار است همهُ قصه ها و نوشته ها خوب و بی نقص باشند ؟ تازه همهُ کامنت ها هم لزومن نباید در وصف وتعریف نوشته و نویسنده باشد . گاهی اوقات حتی می شود با یک سیخونک حواس نویسنده را سر جایش آورد که زیادی پرت وپلا نگوید ! می شود رهنمود داد ، می شود اصلاح کرد، می شود ارتقاُ داد، نمی شود ؟
خلاصه از قدیم گفتند که : مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد .....
Wednesday, June 30, 2004
لیلا
این داستان هم قبلا در یکی از شماره های مجلهُ آ رش و همچنین در مجموعهُ داستان های کوتاه ( باز ترین پنجره ) که به کوشش آقای فرامرز پور نوروز منتشر شده بود چاپ شده است . ********************
یک دیگ پر از آب در انتظاربرنج، روی اجاق قل می زد. در قابلمهُ دیگری ،
بوی مست کنندهُ پیاز داغ ، برای خورشت قیمه درفضا پیچیده بود. در داخل اجاق ، سینی بزرگی پر از مرغ بریان شده جلزو ولز راه انداخته بود. روی میز اشپزخانه، چندین بستهُ گوشت چیده شده بود که می بایست چربی گیری وبرای تبدیل به انواع کباب ها ی مختلف، بریده و پرورده شوند. توی یک لگن بزرگ ،مواد کباب کوبیده آماده بودکه بایستی به سیخ کشیده می شد. آخر هفته بود . وقت تنگ بود . من دست تنها بودم .شده بودم یک سگ هار وبه زمین و زمان فحش می دادم!
در یک چنین اوضاع و احوالی بود که لیلا وارد آشپزخانه رستوران شد .دست هایش به کمراش بود و لب پائینی اش به علامت قهرآویزان . گیسوان پر پشت و لخت اش ، شانه ها وتمام پشت اش را پوشانده بود.با ذو روبان بنفش کمرنگ، ازدو طرف ،موهای پیش را به پشت سر هدایت کرده بود. پیراهن خوش دوختی با گلهای ریز بنفش، با زمسنهُ سفید بتن داشت، وکفش های سفید و با نمکی پایش بود. لیلا زیبائی و ملاحت خاص خود را از مادر مکزیکی و پدر ایرانی به ارث برده بود. زیبائی اش ، یک پرتره ، یک پردهُ نقاشی ، یک قطعه موسیقی را تداعی می کرد. براستی که زیبائی ، همزادصلح و آرامش است. نگاه اش کردم، از سر تا پا . هارمونی زیبائی ، طراوت و معصومیت اش ، آخرین مانده های خشم و عصبانیت را از جانم زدود.خم شدم وپیشاتی اش را بوسیدم و سر بسراش گذاشتم:
این فرشته س یا پری * راه ش گمشده اینوری * نه چادر ، نه روسری * الهی که ور نپری *
اخم هایش باز نشد!
گفتم : لیلا جان ! چرا ناراحتی عمو ، کسی چیزی گفته ؟
با حالت گریه شروع کرد که : اونا که نمی زارن من کمک شون بکنم ، تو می زاری ؟ .... ها؟ تو می زاری اینجا به تو کمک بکنم ؟
گفتم : لیلا جان آشپزخانه که جای بچه ها نیست عزیزم ! خطرناک است ، تازه لباس های خوشگلت هم کثیف میشه !
لیلا اعتراض آمیز ، ابروئی در هم کشید و گفت : من که بچه نیستم ، ببین بزرگ شده ام ، مامانم گفته ، تابستون که بشه من میشم اینقدر ، و شروع کرد به شمردن انگشتان اش ، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، پنج سالم میشه . پس می تونم به تو کمک کنم ؟
از من انکار و از لیلا اصرار، دلم رضا نداد که دل کوچولویش را بشکنم . دست اش را گرفتم و بردم و سطل بزرگی را که پر از سیخ های کثیف بود ، نشانش دادم . گفتم : لیلا جان همهُ این سیخ ها را باید ببری به پشت آشپزخانه و بیندازیش توی ظرفشوئی . ولی قول بده که دونه دونه ببری ، که لباس هات کثیف نشه ! قبول کرد و با خوشحالی دست بکار شد.
قبل از هر کاری باید برنج را آبکش می کردم ، ولی بخاطر آمد وشد های لیلا صبر کردم . حدس زدم که بعد از بردن چهار- پنج ، سیخ ول کرده و بدنبال بازی اش خواهد رفت. فکر می کنید رفت ؟ شمردم دقیقا سی وشش بار رفت و سی وشش بار برگشت ، و سی وشش سیخ کثسف را ، همانطور که نشانش داده بودم به قسمت ظرفشوئی برد. بدون اینکه کوچک ترین لکه ای بر پیراهن اش بنشیند ! بعد از بردن آخرین سیخ برگشت و مثل خروس جنگی ، مغرور از اتمام کار ، روبرویم ایستاد ودر حالیکه دست هایش را با پیراهنش تمیز میکرد ، گفت : خوب حالا بگو چه کار کنم ؟
گفتم : لیلا جان بسه دیگه ، خسته شدی عزیزم ، برو بیرون ، یک کمی با بچه ها بازی کن !
با چشم و ابرو هایش کلی نمک ریخت و گفت :لطفا ، لطفا بزار باز هم بهت کمک کنم !
گفتم ببینم تو بلدی نقاشی کنی ؟
جستی زد وگفت : آره
گفتم : خیلی خوب ، پس برو چند ورق کاغذ و مداد پیدا کن و بنشین این گوشه ، برای من نقاشی کن !
رفت وبعد از چند دقیقه با کاغذ و مداد برگشت و یکی از صندلی ها را کشان کشان آورد و درست روبروی من قرار داد و روی پاهایش چمباتمه زد " خوب حالا بگو چی بکشم ؟ "
- هر چی که دوست داری ، هر چی که بلدی بکش عزیزم .
- نه تو باید بگی !
- خیلی خوب ، پس عکس منو بکش و خودت را ، که پهلوی همدیگه وایستادیم و دست های همو گرفتیم .
لیلا دست بکار شد و من به بریدن گوشت ها مشغول شدم . ضمن کار، حواسم به لیلا بود که بعد از تمام کردن نقاشی اش ، آشپزخانه را ترک کند که من به بقیهُ کارهایم برسم . باید می جنبیدم ، کار زیاد بود!
- لیلا جان ، کشیدی تمام شد عمو !
- یک کمی دیگه صبر کن ، پاهای خودم هنوز مونده !
چند لحظه بعد سرش را بلند کرد :
- تموم شد ، می خوای ببینی ؟
منتظر جواب من نشد و ورقهُ کاغذ را رو بمن نگهداشت ، با خطوط ساده تصویر دو آدم را کشیده بود. یکی دراز بود که به اصطلاح من بودم و دیگری کوتاه بود و دامن بتن داشن که خودش بود. کنار هم ایستاده بودیم، بدون اینکه دست های هم را گرفته باشیم
- به به ، چقدر قشنگ کشیدی ! این تو ای و این هم منم . ولی راستی چرا دست های هم را نگرفتیم !؟ دیگه منو دوست نداری ؟!
نگاهی از سر اکراه به دستکش های خون آلود دست من کرد
- من تو رو خیلی دوست دارم علی ، ولی آخه دست های تو خیلی کثیفه ، نگاه کن !!
یک دیگ پر از آب در انتظاربرنج، روی اجاق قل می زد. در قابلمهُ دیگری ،
بوی مست کنندهُ پیاز داغ ، برای خورشت قیمه درفضا پیچیده بود. در داخل اجاق ، سینی بزرگی پر از مرغ بریان شده جلزو ولز راه انداخته بود. روی میز اشپزخانه، چندین بستهُ گوشت چیده شده بود که می بایست چربی گیری وبرای تبدیل به انواع کباب ها ی مختلف، بریده و پرورده شوند. توی یک لگن بزرگ ،مواد کباب کوبیده آماده بودکه بایستی به سیخ کشیده می شد. آخر هفته بود . وقت تنگ بود . من دست تنها بودم .شده بودم یک سگ هار وبه زمین و زمان فحش می دادم!
در یک چنین اوضاع و احوالی بود که لیلا وارد آشپزخانه رستوران شد .دست هایش به کمراش بود و لب پائینی اش به علامت قهرآویزان . گیسوان پر پشت و لخت اش ، شانه ها وتمام پشت اش را پوشانده بود.با ذو روبان بنفش کمرنگ، ازدو طرف ،موهای پیش را به پشت سر هدایت کرده بود. پیراهن خوش دوختی با گلهای ریز بنفش، با زمسنهُ سفید بتن داشت، وکفش های سفید و با نمکی پایش بود. لیلا زیبائی و ملاحت خاص خود را از مادر مکزیکی و پدر ایرانی به ارث برده بود. زیبائی اش ، یک پرتره ، یک پردهُ نقاشی ، یک قطعه موسیقی را تداعی می کرد. براستی که زیبائی ، همزادصلح و آرامش است. نگاه اش کردم، از سر تا پا . هارمونی زیبائی ، طراوت و معصومیت اش ، آخرین مانده های خشم و عصبانیت را از جانم زدود.خم شدم وپیشاتی اش را بوسیدم و سر بسراش گذاشتم:
این فرشته س یا پری * راه ش گمشده اینوری * نه چادر ، نه روسری * الهی که ور نپری *
اخم هایش باز نشد!
گفتم : لیلا جان ! چرا ناراحتی عمو ، کسی چیزی گفته ؟
با حالت گریه شروع کرد که : اونا که نمی زارن من کمک شون بکنم ، تو می زاری ؟ .... ها؟ تو می زاری اینجا به تو کمک بکنم ؟
گفتم : لیلا جان آشپزخانه که جای بچه ها نیست عزیزم ! خطرناک است ، تازه لباس های خوشگلت هم کثیف میشه !
لیلا اعتراض آمیز ، ابروئی در هم کشید و گفت : من که بچه نیستم ، ببین بزرگ شده ام ، مامانم گفته ، تابستون که بشه من میشم اینقدر ، و شروع کرد به شمردن انگشتان اش ، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، پنج سالم میشه . پس می تونم به تو کمک کنم ؟
از من انکار و از لیلا اصرار، دلم رضا نداد که دل کوچولویش را بشکنم . دست اش را گرفتم و بردم و سطل بزرگی را که پر از سیخ های کثیف بود ، نشانش دادم . گفتم : لیلا جان همهُ این سیخ ها را باید ببری به پشت آشپزخانه و بیندازیش توی ظرفشوئی . ولی قول بده که دونه دونه ببری ، که لباس هات کثیف نشه ! قبول کرد و با خوشحالی دست بکار شد.
قبل از هر کاری باید برنج را آبکش می کردم ، ولی بخاطر آمد وشد های لیلا صبر کردم . حدس زدم که بعد از بردن چهار- پنج ، سیخ ول کرده و بدنبال بازی اش خواهد رفت. فکر می کنید رفت ؟ شمردم دقیقا سی وشش بار رفت و سی وشش بار برگشت ، و سی وشش سیخ کثسف را ، همانطور که نشانش داده بودم به قسمت ظرفشوئی برد. بدون اینکه کوچک ترین لکه ای بر پیراهن اش بنشیند ! بعد از بردن آخرین سیخ برگشت و مثل خروس جنگی ، مغرور از اتمام کار ، روبرویم ایستاد ودر حالیکه دست هایش را با پیراهنش تمیز میکرد ، گفت : خوب حالا بگو چه کار کنم ؟
گفتم : لیلا جان بسه دیگه ، خسته شدی عزیزم ، برو بیرون ، یک کمی با بچه ها بازی کن !
با چشم و ابرو هایش کلی نمک ریخت و گفت :لطفا ، لطفا بزار باز هم بهت کمک کنم !
گفتم ببینم تو بلدی نقاشی کنی ؟
جستی زد وگفت : آره
گفتم : خیلی خوب ، پس برو چند ورق کاغذ و مداد پیدا کن و بنشین این گوشه ، برای من نقاشی کن !
رفت وبعد از چند دقیقه با کاغذ و مداد برگشت و یکی از صندلی ها را کشان کشان آورد و درست روبروی من قرار داد و روی پاهایش چمباتمه زد " خوب حالا بگو چی بکشم ؟ "
- هر چی که دوست داری ، هر چی که بلدی بکش عزیزم .
- نه تو باید بگی !
- خیلی خوب ، پس عکس منو بکش و خودت را ، که پهلوی همدیگه وایستادیم و دست های همو گرفتیم .
لیلا دست بکار شد و من به بریدن گوشت ها مشغول شدم . ضمن کار، حواسم به لیلا بود که بعد از تمام کردن نقاشی اش ، آشپزخانه را ترک کند که من به بقیهُ کارهایم برسم . باید می جنبیدم ، کار زیاد بود!
- لیلا جان ، کشیدی تمام شد عمو !
- یک کمی دیگه صبر کن ، پاهای خودم هنوز مونده !
چند لحظه بعد سرش را بلند کرد :
- تموم شد ، می خوای ببینی ؟
منتظر جواب من نشد و ورقهُ کاغذ را رو بمن نگهداشت ، با خطوط ساده تصویر دو آدم را کشیده بود. یکی دراز بود که به اصطلاح من بودم و دیگری کوتاه بود و دامن بتن داشن که خودش بود. کنار هم ایستاده بودیم، بدون اینکه دست های هم را گرفته باشیم
- به به ، چقدر قشنگ کشیدی ! این تو ای و این هم منم . ولی راستی چرا دست های هم را نگرفتیم !؟ دیگه منو دوست نداری ؟!
نگاهی از سر اکراه به دستکش های خون آلود دست من کرد
- من تو رو خیلی دوست دارم علی ، ولی آخه دست های تو خیلی کثیفه ، نگاه کن !!
Monday, June 14, 2004
راهوا
این داستان قبلا در یکی از شماره های مجلهُ آ رش و همچنین در مجموعهُ داستان های کوتاه ( باز ترین پنجره ) که به کوشش آقای فرامرز پور نوروز منتشر شده بود چاپ شده است .
قرار بر این شده بود که در ازای دریافت مبلغی " راهوا " ی کوچولو را صبح ها بمدت یک ماه به مدرسه برسانم .
از یک ماه قبل از باز شدن مدارس ، شمارش معکوس را شروع کرده بود . دیگر برایش غریبه و آشنا فرقی نمی کرد ، به هرجائی که می رسید وبا هر کسی که روبرومی شد ، اولین سوالش این بود :
- شما می دونین چند روز دیگه مدرسه ها باز می شند ؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ، خودش ادامه می داد :
- من می دونم ، بیست روز ، دوازده روز ، هفت روز ، سه روز
و آن صبح دوشنبه ، اولین روز، اولین سال مدرسهُ راهوا بود، که من زنگ در خانه شان را بصدا درآورده بودم . شیطونک به مادرش امان نداده بود و گوشی تلفن را قاپیده بود ومن پائین ، صدای جیغ مانند اش را شنیده بودم .
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دو لنگهُ در از هم باز شد و پرنسس " راهوا" در آستانهُ در ظاهر شد ، فقط دو بال کوچک ، از سر شاته هایش کم داشت که به ملائک دور سر ا ولیا و انبیا در عکس های قدیمی شبیه شود . دامن چین دار سفید ،جوراب سفید ،کفش سفید ، دستکش سفید ، روبان سر سفید ، حتی کیف مدرسه اش هم سفید بود.
- صبح بخیر مادموازل راهوا !
با وقار ومتانت بزرگ منشانه ای گفت " Good morning Ali jhone "
معنی کلمهُ " جون " را نمی دانست . فکر می کرد دنبالهُ اسم ام است . دوست داشتم این جوری صدایم کند . دست اش را گرفتم و با مشایعت نگاه های وجدآمیزمادرش ،بسمت ماشین راه افتادیم . دست اش را به آرامی از دستم کشید و پیشا پیش من ، مثل کبکی خرامید. احساس کردم که همآهنگی اش را بهم زده بودم . ایکاش بجای این تاکسی فکسنی ، با یک کالسکه سفید ، چهار اسبه به دنبالش آمده بودم !
خودش را درصندلی عقب جابجا کرد و کمر بند اش را بست و در حالیکه با تکان دادن دست ، از مادراش خدا حافظی می کرد ، من راه افتادم . بین راه چندین بار سر بسر اشگذاشتم و مزه پراندم ، ولی راهوا توی عالم خودش بود . اولین روز، اولین سال مدرسه !
با تجربه ای که از پسرم داشتم" با با لطفا تاکسی را توی همین خیابان بغلی پارک کن ،روبروی مدرسه پارک نکن ." تاکسی را در یکی از خیابان های اطراف مدرسه پارک کردم . هر دو پیاده شدیم و بسمت مدرسه راه افتادیم. در محوطهُ باز ومیدان مانند ، جلو درب ورودی ،دختر بچه ها وپسر بچه هائی را می دیدی که دست پدر یا مادرشان را گرفته و بسمت مدرسه در حرکت بودند . با تردید دست دراز کردم و دست اش را گرفتم . بر خلاف انتظارم ، این بار دست اش را نکشید و لبخند رضایت بخشی بر لبان اش نقش بست .
در محوطهُ داخل سالن ، خانمی دفتر بدست ،بعد از خوش آمد گوئی و سوال و جوابی کوتاه، دانش آموزان را به کلاس های مربوطه شان راهنمائی می کرد . نوبت بما رسیده بود ، که بعد از سلام وصبح بخیر پرسید :
- اسم شما چیه خانم خوشگله؟
راهوا سرش را بالا گرفت و گفت " راهوا "
خانم ، در حالیکه یاد داشت می کرد، تکرار کرد " راهوا .."
- چه اسم قشنگی! اسم فامیل ات چیه راهوا خانوم ؟
- White
خانم ، قبل از اینکه یاد داشت کند ، رو بمن کرد و پرسید :
- white یعنی W.H. I. T. E . ؟
و من رو به راهوا پرسیدم " راهوا جان می توانی اسم فامیلت را هجی کنی ؟ و راهوا با اعتماد به نفس سرش را تکان داد و گفت :
- بعله w. h. i. t. e.
معلم یاد داشت کرد و با لبخند رو به راهوا نمود و گفت :
- خیلی خوب دوشیزه خانم White لطفا همراه من بیائید تا اسمتان را توی کامپیوتر پیدا کنم .
راهوا با نیم نگاهی بمن ، همراه معلم راه افتاد و من که کارم را انجام داده بودم، دستی تکان دادم و از مدرسه خارج شدم .
صبح فردای آن روز ،وقتی که راهوا را از مادرش تحویل می گرفتم ، با لبخند کنایه آمیزی رو بمن کرد و گفت :
- این چه اسم فامیلی بود که روی دختر من گذاشته بودی ؟ !
و من ، که هاج و واج مانده بودم ، رو به راهوا بر گشتم و گفتم :
- من گذاشتم ؟!
نیش راهوا ، با شیطنت تمام ، تا آخر باز بود و ردیف د ندان های سفید اش ، بر روی پوست سیاه و شبق مانند صورت اش ، چون برف می درخشید !
قرار بر این شده بود که در ازای دریافت مبلغی " راهوا " ی کوچولو را صبح ها بمدت یک ماه به مدرسه برسانم .
از یک ماه قبل از باز شدن مدارس ، شمارش معکوس را شروع کرده بود . دیگر برایش غریبه و آشنا فرقی نمی کرد ، به هرجائی که می رسید وبا هر کسی که روبرومی شد ، اولین سوالش این بود :
- شما می دونین چند روز دیگه مدرسه ها باز می شند ؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ، خودش ادامه می داد :
- من می دونم ، بیست روز ، دوازده روز ، هفت روز ، سه روز
و آن صبح دوشنبه ، اولین روز، اولین سال مدرسهُ راهوا بود، که من زنگ در خانه شان را بصدا درآورده بودم . شیطونک به مادرش امان نداده بود و گوشی تلفن را قاپیده بود ومن پائین ، صدای جیغ مانند اش را شنیده بودم .
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دو لنگهُ در از هم باز شد و پرنسس " راهوا" در آستانهُ در ظاهر شد ، فقط دو بال کوچک ، از سر شاته هایش کم داشت که به ملائک دور سر ا ولیا و انبیا در عکس های قدیمی شبیه شود . دامن چین دار سفید ،جوراب سفید ،کفش سفید ، دستکش سفید ، روبان سر سفید ، حتی کیف مدرسه اش هم سفید بود.
- صبح بخیر مادموازل راهوا !
با وقار ومتانت بزرگ منشانه ای گفت " Good morning Ali jhone "
معنی کلمهُ " جون " را نمی دانست . فکر می کرد دنبالهُ اسم ام است . دوست داشتم این جوری صدایم کند . دست اش را گرفتم و با مشایعت نگاه های وجدآمیزمادرش ،بسمت ماشین راه افتادیم . دست اش را به آرامی از دستم کشید و پیشا پیش من ، مثل کبکی خرامید. احساس کردم که همآهنگی اش را بهم زده بودم . ایکاش بجای این تاکسی فکسنی ، با یک کالسکه سفید ، چهار اسبه به دنبالش آمده بودم !
خودش را درصندلی عقب جابجا کرد و کمر بند اش را بست و در حالیکه با تکان دادن دست ، از مادراش خدا حافظی می کرد ، من راه افتادم . بین راه چندین بار سر بسر اشگذاشتم و مزه پراندم ، ولی راهوا توی عالم خودش بود . اولین روز، اولین سال مدرسه !
با تجربه ای که از پسرم داشتم" با با لطفا تاکسی را توی همین خیابان بغلی پارک کن ،روبروی مدرسه پارک نکن ." تاکسی را در یکی از خیابان های اطراف مدرسه پارک کردم . هر دو پیاده شدیم و بسمت مدرسه راه افتادیم. در محوطهُ باز ومیدان مانند ، جلو درب ورودی ،دختر بچه ها وپسر بچه هائی را می دیدی که دست پدر یا مادرشان را گرفته و بسمت مدرسه در حرکت بودند . با تردید دست دراز کردم و دست اش را گرفتم . بر خلاف انتظارم ، این بار دست اش را نکشید و لبخند رضایت بخشی بر لبان اش نقش بست .
در محوطهُ داخل سالن ، خانمی دفتر بدست ،بعد از خوش آمد گوئی و سوال و جوابی کوتاه، دانش آموزان را به کلاس های مربوطه شان راهنمائی می کرد . نوبت بما رسیده بود ، که بعد از سلام وصبح بخیر پرسید :
- اسم شما چیه خانم خوشگله؟
راهوا سرش را بالا گرفت و گفت " راهوا "
خانم ، در حالیکه یاد داشت می کرد، تکرار کرد " راهوا .."
- چه اسم قشنگی! اسم فامیل ات چیه راهوا خانوم ؟
- White
خانم ، قبل از اینکه یاد داشت کند ، رو بمن کرد و پرسید :
- white یعنی W.H. I. T. E . ؟
و من رو به راهوا پرسیدم " راهوا جان می توانی اسم فامیلت را هجی کنی ؟ و راهوا با اعتماد به نفس سرش را تکان داد و گفت :
- بعله w. h. i. t. e.
معلم یاد داشت کرد و با لبخند رو به راهوا نمود و گفت :
- خیلی خوب دوشیزه خانم White لطفا همراه من بیائید تا اسمتان را توی کامپیوتر پیدا کنم .
راهوا با نیم نگاهی بمن ، همراه معلم راه افتاد و من که کارم را انجام داده بودم، دستی تکان دادم و از مدرسه خارج شدم .
صبح فردای آن روز ،وقتی که راهوا را از مادرش تحویل می گرفتم ، با لبخند کنایه آمیزی رو بمن کرد و گفت :
- این چه اسم فامیلی بود که روی دختر من گذاشته بودی ؟ !
و من ، که هاج و واج مانده بودم ، رو به راهوا بر گشتم و گفتم :
- من گذاشتم ؟!
نیش راهوا ، با شیطنت تمام ، تا آخر باز بود و ردیف د ندان های سفید اش ، بر روی پوست سیاه و شبق مانند صورت اش ، چون برف می درخشید !
Monday, June 07, 2004
سنگ ا قبال
( این داستان قبلا در مجلهُ آرش شمارهُ هشتاد به چاپ رسیده است )
روزدیگری است، مثل همهُ روز ها, ولی کساد تر وخسته کننده تر. یک ونیم ا لی دو ساعت طول می کشد که مسافری از هتل و یا از خیابان سر برسد، تا صف تکانی بخورد
به اول صف رسیده بود که با سوت دربان هتل, تاکسی را در مقابل درب ورودی هتل نگهداشت. دربان در باز کرد وخانمی لاغراندام وبالا بلند در صندلی عقب نشست . از اینکه هیچ چمدان و یا بار بندیلی به همراه نداشت ، اخم هایش در هم رفت ،وحدس زد که راه دوری نخواهد رفت، آنهم بعد از آنهمه انتظار، و درحالیکه از محوطهُ هتل بیرون می آمد با یک لبخند تصنعی در آئینه ، پرسید :May I ask where is your destination mam ?
زن نیز با یک لبخند ساختگی درآئینه در حالیکه کمر بند صندلی اش را می بست گفت: oh …I am not going that far , the address is 520 east pike, sholden’t be that far isn’t?
راننده ترش کرد و زیر لب غر زد " تف به این شانسی که من دارم "
زن که انگار متوجه تغییرحالت راننده شده بود، پرسید
Are you going to take me to this address?
Yes mam, sure. Is not -
That far, you cold even walk specially in this nice whether!
But I am from out of town, I don’t know my way around –
No problem mam I will take you -
راننده حین صحبت متوجه لهجهُ آشنای انگلیسی زن می شود و بعد از اینکه به خاطر عادی سازی جو ، موضوع صحبت را به هوای خوب و ترافیک بد شهر می کشاند ، می گوید :
Excuse me mam, May I ask you a question
زن با نگاه دوستانه تری در آئینه با لهجهُ شیرین ، به فارسی می گوید " بلی من هم مثل شما ایرانی هستم!
راننده از این که سوال نپرسیده اش را پاسخ می شنود ، یکه می خورد و برای اینکه بد عنقی قبلی اش را توجیه کند ، می گوید
- البته امیدوارم برخورد مرا حمل بر بی ادبی ام نکرده باشید، ناراحتی من صرفا از بد شانسی خودم بود. آخر می دانید ، من در مجموع آدم بد شانسی هستم .
زن با شنیدن این حرف ، با اشتیاق وتسلط خاصی ، در رابطه با شانس ، انواع خوش شانسی و بد شانسی ،وروش های جدید وعلمی پیشگوئی ، سخنرانی مفصلی را آغاز می کند واين درحالی است که راننده ، تاکسی را در محل آدرس نامبرده، پارک کرده است ومثل شاگردی مشتاق که برای شنیدن درس معلم مورد علاقه اشئ سراپا گوش می شود ، به آئینهُ روبرویش , که تا نیم تنهُ زن را در خود جای داده ، خیره شده است . راننده در اصل هیچ اعتقادی به مقولاتی که زن از آنها صحبت می کند ، ندارد .ولی هیچ ایرادی هم نمی بیند, تا زمانی که تاکسی متر, کار می کند، راحت بنشیند و همچون شاگردی غلاقمند ، گه افسون فن بیان وقدرت استدلال استاد خویش شده باشد، از ایما واشارات دلپذیرو لهجهُ دوست داشتنی فارسی اش لذت ببرد .
زن به ساعت اش نگاه می کند وخطاب به راننده می گوید " اشکالی ندارد اگر من از شما خواهش کنم همین جا منتظرم باشید ؟ " راننده از خدا خواسته قبول می کند . زن پیاده شده و چند قدم پائین تر, وارد مغازه ای می شود . بعد از چند دقیقه راننده پیاده می شود و سیگاری روشن می کند . قدم زنان نگاهی به مغازه می اندازد . داخل مغازه دیده نمی شود . در داخل ویترین اسکلتی با کلاه شاپو, در حالیکه از دماغش بخار بنفش مانندی خارج می شود, ایستاده است و عنکبوتی درشت ،شیشهُ رو به خیابان ویترین را با تار های منظم خود تزئین کرده است . به نظراش رسید که یک مغازهُ جادو جنبل فروشی باشد. راننده بر می گردد ومی نشیند پشت فرمان و مجله ای را ورق می زند .
زمانی که زن به داخل تاکسی بر می گردد ، تاکسی متر, پنجاه و چهار دلار وهشتاد سنت را نشان می دهد
- ببخشید از اینکه دیر کردم. مغازهُ بسیار جالبی است . ما چنین مغازه ای توی پرتلند نداریم . در همین حال مجله ای که راننده در صندلی بغل دست خود گذاشته بود ، توجه اش را جلب می کند .
- ببخشید این مجله ایرانی است ؟
- بعله
- توی همین جا چاپ می شود ؟
- نه خیر ، توی پاریس .
- می توانم یک کمی نگاه اش بکنم ؟
- خواهش می کنم ، حتما .
زن مجله را از روی صندلی جلو بر می دارد و ورق می زند
- چقدر جالب ، چه سابجکت های مهمی دارد!
فارسی اش آسیب دیده است ، باید مدت زیادی باشد که از ایران خارج شده است .
- راستی چطور می شود یک نسخه از این راتهییه کرد؟
- من چند نسخهُ اضافی از این شماره دارم، شما می توانید این نسخه را داشته باشید
زن در حالیکه بدنبال قیمت نشریه می گردد ، می پرسد " راستی قیمت این مجله چقدراست ؟ " راننده به اصرار ، زن را راضی می کند که به عنوان هدیه از وی قبول کند . زن بعد از تشکر می گوید
- پس بگذارید من هم یک هدیه به شما بدهم، چیزی که فکر می کنم خیلی برای شما لازم است .
و همینطور که مشغول جستجو در کیسه های پلاستیکی همراه اش است می گوید "همین جا ها بود چرا پیدا یش نمی کنم ! " اینه هاش پیدایش کردم .و در حالیکه جسمی تیره رنگ ، شبیه سنگ یا چوب ، که به اندازهُ یک تخم مرغ بود و هیچ شکلی هم نداشت ، را به طرف راننده می گیرد ، می گوید :
- بفرمائید ، این هدیهُ من ، برای شماست . بهش می گویند " سنگ اقبال " لطفا خیلی مواظب اش باشید ، برای شما خیلی شانس خواهد آورد
راننده بعد از این که تاکسی را در برابر هتل پارک می کند ، رو به سمت زن برمی گردد و سنگ را از دست اش می گیرد و تشکر می کند و وانمود می کند که خیلی خوشحال است . زن بعد از پرداخت کرایهُ تاکسی, قبل از این که پیاده شود ، می پرسد
- راستی ، اینجا رستوران ایرانی هم وجود دارد؟
راننده می گوید : بله ، و نشانی دو رستوران ایرانی را ، به زن می دهد وبلا فاصله بدون آنکه فکر کند می پرسد :
- ببخشید خانوم ، می توانم شما را برای شام به یکی از این رستوران های ایرانی دعوت کنم ؟
زن ، درب اتومبیل را که نیمه باز بود ،می بنددو کمی قیافهُ جدی تر به خود می گیرد ومی گوید:
- چرا فکر می کنید، می توانید ، زنی را که بیش از دو ساعت نیست که ملاقاتش کرده اید، به شام دعوت کنید؟!
راننده که از واکنش دور از انتظار زن جا خورده است می گوید :
- ببخشید ، معذرت می خواهم ، من هیچ قصد بدی نداشتم، فقط می خواستم قدرت عملکرد این سنگ اقبالی را که به من داده اید ، امتحان کنم !!
Thursday, June 03, 2004
بنظر شما اگر انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نزدیک نبود ،تاجنگ تبلیغاتی دموکرا ت ها وجمهوری خواهان را ، برای کسب قدرت ، بر غلیه یکد یگر تشدید کند ،ا سرا ر زندان های ابو غریب وگوا نتا نا ما بر ملا میشد؟
دیدید چه جارو جنجالی راه انداخته بودند؟ که دار ودستهُ بوش در زندان ابو غریب ، قوانین حقوق بشر، مصوبهُ کنوانسیون ژنو را زیر پا گذاشته است
یکی نبود ا ز این آقایان سوا ل کند که
1- آ یا دخالت در امور داخلی یک کشور دیگر ، آنهم با هزاران مایل فاصله
2- اشغال نظامی یک کشور دیگر
3- بمباران های هوائی شهر ها
4- بکار بردن بمب های خوشه ای در مناطق مسکونی
5- ایجاد رعب و وحشت و بر قراری حکومت نظامی و از بین بردن تمامی آزادی های فردی و اجتماعی
6- به خاک وخون کشید ن دهها هزار نظامی و غیر نظامی ، زن و مرد ، و پیر و جوان بجرم دفاع از آب وخاک خود
7- ساقط کردن تمامی امکانات زیستی ورفاهی وبهداشتی وآموزشی یک کشور
همه وهمه ، مطا بق با قوانین حقوق بشر مصوبهُ کنوانسیون ژنو است ؟! که این یکی نباشد؟
مثل این می ماند که قاتلی را نه بجرم قتل ، بلکه بجرم اها نت و بی احترامی به مقتول محاکمه کنند!!
دیدید چه جارو جنجالی راه انداخته بودند؟ که دار ودستهُ بوش در زندان ابو غریب ، قوانین حقوق بشر، مصوبهُ کنوانسیون ژنو را زیر پا گذاشته است
یکی نبود ا ز این آقایان سوا ل کند که
1- آ یا دخالت در امور داخلی یک کشور دیگر ، آنهم با هزاران مایل فاصله
2- اشغال نظامی یک کشور دیگر
3- بمباران های هوائی شهر ها
4- بکار بردن بمب های خوشه ای در مناطق مسکونی
5- ایجاد رعب و وحشت و بر قراری حکومت نظامی و از بین بردن تمامی آزادی های فردی و اجتماعی
6- به خاک وخون کشید ن دهها هزار نظامی و غیر نظامی ، زن و مرد ، و پیر و جوان بجرم دفاع از آب وخاک خود
7- ساقط کردن تمامی امکانات زیستی ورفاهی وبهداشتی وآموزشی یک کشور
همه وهمه ، مطا بق با قوانین حقوق بشر مصوبهُ کنوانسیون ژنو است ؟! که این یکی نباشد؟
مثل این می ماند که قاتلی را نه بجرم قتل ، بلکه بجرم اها نت و بی احترامی به مقتول محاکمه کنند!!
Saturday, May 29, 2004
آنروزداشتم سخنراتی آقای بوش را گوش می کردم که در دانشکدهُ جنگ ارتش ایرا د می کرد ، آخرسر به این نتیجه رسیدم که :
مهم نیست که عمامه بسر داشته باشی یا کلاه شاپو ، عبا بدوش باشی یا فکل کراوات دار ، ریش وپشم داشته باشی یا سه تیغه اش بکنی ، مذهبی باشی یا لامذهب ، دموکرات باشی یا جمهوری خواه ، حزب الهی باشی یا سلطنت طلب لیبرال باشی یا چپ دوآتشه ، ایرانی باشی یا آمریکائی یا عراقی یا انگلیسی ، تا زمانی که در جامعه به نفع یک اقلیت کوچک ، اکثریت عظیمی را استثمار می کنی ، الزاما باید
1- دروغ بگوئی
2- شارلاتان بازی دربیاوری
3- با توسل به خرافات ، نا آگاه ترین اقشار جامعه را تحریک وبسیج بکنی
4- جنگ به وجود بیاوری و در سایهُ آن آزادی ها را از بین ببری و یا محدود کنی
5- به ناسیونالیسم دامن بزنی
6- افکار عمومی را از طریق خفقان وسانسورو یا کنترل وسائل ارتباط جمعی ( و یا هر دو) منحرف بکنی .
7- و با تمام بی شرمی لاف از صلح ، دموکراسی ، و روابط عادلانه بزنی
من از یک حرف فیدل کاسترو خوشم آمد ، وقتی که بوش به پشتیبانی کارتل های نفتی و باند پر نفوذ کلیمی های آمریکا و دوزوکلک بازی های برادراش رئیس جمهور آمریکا شد .
کاسترو گفت : I hope he doesn’t act the same as he looks.
( امیدوارم که عمل آقای بوش مثل قیافه اش احمقانه نباشد )
و همگی دید یم که بود وبسیار هم احمقانه بود .
مهم نیست که عمامه بسر داشته باشی یا کلاه شاپو ، عبا بدوش باشی یا فکل کراوات دار ، ریش وپشم داشته باشی یا سه تیغه اش بکنی ، مذهبی باشی یا لامذهب ، دموکرات باشی یا جمهوری خواه ، حزب الهی باشی یا سلطنت طلب لیبرال باشی یا چپ دوآتشه ، ایرانی باشی یا آمریکائی یا عراقی یا انگلیسی ، تا زمانی که در جامعه به نفع یک اقلیت کوچک ، اکثریت عظیمی را استثمار می کنی ، الزاما باید
1- دروغ بگوئی
2- شارلاتان بازی دربیاوری
3- با توسل به خرافات ، نا آگاه ترین اقشار جامعه را تحریک وبسیج بکنی
4- جنگ به وجود بیاوری و در سایهُ آن آزادی ها را از بین ببری و یا محدود کنی
5- به ناسیونالیسم دامن بزنی
6- افکار عمومی را از طریق خفقان وسانسورو یا کنترل وسائل ارتباط جمعی ( و یا هر دو) منحرف بکنی .
7- و با تمام بی شرمی لاف از صلح ، دموکراسی ، و روابط عادلانه بزنی
من از یک حرف فیدل کاسترو خوشم آمد ، وقتی که بوش به پشتیبانی کارتل های نفتی و باند پر نفوذ کلیمی های آمریکا و دوزوکلک بازی های برادراش رئیس جمهور آمریکا شد .
کاسترو گفت : I hope he doesn’t act the same as he looks.
( امیدوارم که عمل آقای بوش مثل قیافه اش احمقانه نباشد )
و همگی دید یم که بود وبسیار هم احمقانه بود .
Sunday, May 16, 2004
.....عقاب ها شا ید روزی .....
خواب دید که طوفان مهیبی در گرفته است .آنچنان مخرب وپر توان که عنقریب شهر را به ویرانه ای بدل کند.خانه ها را درهم می پیچد و درختان تنومند را از ریشه می کند.مردم از هول جان ، وحشت زده در حال فرارند واو که از فرط تشنگی و گرسنگی یارای راه رفتن ندارد ، نیمه جان به زیر دست وپای این خیل عظیم افتاده است و از درد به خود می پیچد.با التماس کمک می طلبد ولی صدایش را کسی نمی شنود .هر کس بفکر خویش است که از مهلکه بگریزد.و او سعی می کند خود را از زیر دست وپا به کناری بکشاند . ولی توان حرکت را از دست داده است ،احساس می کند که فلج شده است .
از طنین صدای افتادن سکه ای کنار گوشش بیدار می شود.خواب و بیدار، با چشم نیمه باز به اطراف نگاه می کند، جز پای عابرانی که با عجله از کنارش می گذرند چیزی نمی بیند. ظاهرا طوفان فرو نشسته است . درد پا ها یش عود کرده وشدیدا احساس کوفتگی می کند، ولی می تواند دست وپایش را تکان دهد.می خواهد بر خیزد و در جهتی که مردم حرکت می کنند راه بیفتد.که سکهُ بعدی نزدیک صورتش بزمین می افتد وبیدار ترش می کند، و بعد همهمهُ دست فروش ها وعبور اتومبیل ها از چند قدمی اش چیز هائی را بیادش می آورد.
دیشب با دیدن چند چهرهُ مشکوک از خوابیدن در داخل سالون ترمینال خزانه صرف نظر کرده بود.وبعد از سگ دو زد ن های فراوان وبعد از اینکه دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود،در یکی از خیابان های اطراف ، در میان روستائیان وبی خانه های شهر،که در گوشه وکنار پیاده روخوابیده بودند، کفش هایش را گذاشته بود زیر سرش و ولو شده بود. اگر درد پاها یش نبود ، اگر آفتاب داغ بر کله اش نمی تابید، و اگر جرینگ جرینگ افتادن سکه ها نبود، شا ید حالا حالا ها بیدار نمی شد .ولی حالا به نحوی باید خود را از این وضعیت خلاص کند .
چند سکهُ دیگر پرتاب می شود. از زیر چشم یکی دو اسکناس مچاله شده هم می بیند. چند ش اش می شود.مگر تا همین اواخر نبود که بیش از نصف حقوق خود وزنش را به تشکیلات می داد؟ حالا پول صدقه جمع کند؟! پول گدائی؟ احساس کرد بدون اینکه فرصت دفاع از حیثیت و شرافت خود داشته باشد، مورد تحقیر قرار گرفته است.کوچک شده است.مورد ترحم واقع شده است. کجا رفت آن دبد به – کبکبهُ تشکیلا ت که می توانست دهها هزار نفر را بسیج کند وبه خیابان ها بکشاند ؟! کجا رفت آن لشکر پرولتاریا؟ احساس کرد که زیر پایش بد جوری خالی شده است. پشتش بجائی بند نیست . آنها که قدمش را بر چشم می نهادند که شبی بر سر سفره شان بنشیند دیگر در خانه هاشان را باز نمی کنند! آنان که به همنشینی و همکلامی اش افتخار می کردند، راه کج می کنند،که نبینند اش .نزدیک ترین یاران همد ل وهمرزم اش ، داود ،حمید ، فرامرز،ابراهیم، ویار دبستانی اش " جهان" همگی کشته شده اند. حلقهُ محاصره را چه تنگ کرده اند ! کی شکارش خواهند کرد؟
چند سکهُ دیگر هم می افتد.از گرسنگی دلش ضعف می رود.از تشنگی نفس اش در نمی آید، از بی سیگاری پریشان و خمار است، پادرد ، کمر درد، وهزار درد بی درمان دیگر . نمی داند چه کار کند! ولی یک چیزرا مسلم میداند و آن اینکه " باید زنده بماند "
سر جایش می نشیند، کفش هایش را می پوشد ، زیر چشمی، دور وبر را می پاید.همهُ پول ها را ، بی آنکه سرش را بالا کند،جمع میکندو راه می افتد.با خودش می گوید " عقاب ها شاید روزی در سطح مرغ خانگی پرواز کنند ولی هر گز مرغ خانگی نخواهند بود."
Tuesday, May 11, 2004
( بازگشت ( قسمت دوم
فاصلهُ خانهُ " لوک" تا خانهُ خودمان را تقریبا در سکوت طی می کنیم. او را نمی دانم به چه می اندیشد، ولی خود تمام سعی ام بر این است که سنجیده وبا احتیاط بر خورد کنم. بی گدار به آب نزنم . نیمهُ تاریکم دست بردار نیست ، زیر چشمی سرتاپایش را وراندازمی کند.نگاهش با تمسخروتحقیرآمیز است .می گوید : شانس آوردی دیشب نیامد ، والا جلو آنهمه مهمان آبرویت پاک میرفت. حالا هم قبل از اینکه زنت از سر کار برگردد، دستش را بگیر ببر خرید وسرو وضعش را مرتب کن !
نیمهُ روشنم مداخله می کند میگوید : راحت اش بگذار، پوشاک مسالهُ شحصی افراد است، اینقدرظاهربین نباش مگر لباس اش چه ایرادی دارد؟حالا اگر گوشواره به گوشش بود چه می گفتی؟ یا اگر نصف موهایش بنفش و نصف دیکرش سبز بود چه می کردی؟ یا مثلا تمام سر وصورتش خالکوبی بود چه عکس العملی نشان میدادی؟!
به خانه می رسیم . مادرم بی صبرانه ، پشت پنجره انتظارمی کشد که نوه اش را بعد از دوازده سال، ببیند . وارد که می شویم بغل اش می کند وسر تا پای اش را غرق بوسه می کند.
- قوربان الوم بالا بابک ، قوربان الوم سنه. وبعد هر دو دستش را بالا میگیرد ومیگوید : چوخ شوکور الله ، چوخ شوکور، بالامی گورمه میشد ن الدورمد ین .
و دوباره بغل اش می کند ومیزند زیر کریه. گفته های مادر را به انگلیسی ترجمه می کنم . این بار اشک در چشمان بابک حلقه می زند و مادر را محکم بغل می کند.
از تبادل عشق وعاطفه ، مابین دو نسل ، دو نسلی که شاید هیچ مخرج مشترکی با هم نداشته باشند وکلامی از هم را نفهمند ، از آن نادر صچنه های شکار کردنی است ، که من نصیبم می شود.اشک شوقم جاری است. احساس میکنم که خوشبختم
در لابلای گریه می خندم. بابک می گوید:
- یادت هست آخرین بار که با هم گریه کردیم کی بود؟
یادم بود ! هفت سالش بود که با من زندگی میکرد.بعد از شام ، نشسته بودیم فیلم COLOUR PURPLE را تماشا می کردیم . در یک صخنهُ حسا س وعاطفی فیلم که مرا نیز شدیدا متاثرکرده بود، بابک با چشم های اشک آلود روی بمن کرده بود وپرسیده بود " با با ... اشکالی ندارد اگر گریه کنم ؟ " ومن گفته بودم " نه بابا اصلا ، اگر نتوانی گریه کنی اشکال دارد! یعنی دلت تبدیل به سنگ شده است! "
و هر دو زده بودیم زیر گریه ، ومیان گریه خندیده بودیم .
یادش بود ! گفت : وحالا من خوشحالم که هنوز دلم تبدیل به سنگ نشده است ! آخه من هنوز می توانم گریه کنم !
این لحظهُ پرشکوه را باید جشن بگیرم، شرابی باز میکنم وگیلاس هایمان را به سلامتی هم می نوشیم . پشت بندش سیگار می طلبد ، نمی دانم تعارفش بکنم یا نه ، میکنم . میگویم : بابی سیگار ؟ می گوید : دارم . میرویم به حیاط پشتی . از جیب اش کیسهُ توتون اش را در می آورد وسیگاری می پیچد . از گذشته ها میگوییم .کم کم خودمانی تر می شویم . ولی نیمهُ تاریکم دست بردار نیست ومدام تحریکم میکند. میگویم :
- بابی ، دوست داری با هم سری به مال بزنیم؟ می پرسد " چیزی لازم داری ؟ "
می گویم : من نه ، شاید لباسی چیزی برای تو خریدیم . توی چشمهایم تگاه می کند و می گوید: مگر لباسهای من چه ایرادی دارد؟
میگویم : ایرادی ندارد ، فقط فکر کردم شاید چیزی کم وکسر داشته باشی !
انگار فهمید ! کاش چیزی نمی گفتم ! موضوع را عوض میکنم میگویم:
- بابی ، در تظاهرات تاریخی سیاتل بر علیه w.t.o شرکت داشتی ؟ اصلا آن موقع در سیاتل بودی یا نه ؟
- بودم ، وکم مانده بود دستگیر شوم ! تو چی ؟ شرکت داشتی ؟
- آره من هم شرکت داشتم ، وای چه با شکوه بود! ( از خودم شرمنده می شوم که هیچ شرکتی نداشتم ) وای که شجاعت وپایداری این جوانها قابل تقدیر و ستایش بود !
- لباس هایشان چی...؟
لعنت بر این نیمهُ تاریکم که باز کار دستم داد!
Wednesday, April 28, 2004
( باز گشت ( قسمت اول
به ساعت نگاه می کنم هنوز نیم ساعتی وقت هست .ماشین را کنار خیابان پارک کرده ام ونشسته ام وچشم دوخته ا م به در خانه ا ی که قرار ا ست سر ساعت نه زنگ اش را بزنم .
" الان دیگه باید بیدار شده با شد . شا ید هم دارد دوش می گیرد یا سر میز صبحانه است. . راستی الان چه شکلی شده ؟ باید مردی شده باشد برای خودش ! ریش وسبیل و یا ل و کوپالی بهم زده باشد! پدر سوخته ، مو های سرش چی ؟ خدا کند از این با بت به من نرفته با شد.مو های سر من از همان جوانی کم پشت بود.و چه خون دل ها نخوردم از این با بت ، از پدرم به ارث برده بودم. ولی بعد ها که به سیاست ا فتادم بی خیال شدم مگر لنین مو داشت؟ آدم باید یا مو داشته باشد یا مخ ! "
یادم نمی آ ید آخرین بار کی بود که با یک جوان نوزده – بیست ساله همکلام شدم ،ولی یادم هست که گوئی به دو زبان مختلف سخن می گفتیم وبه دو د نیای متفاوت تعلق داشتیم. .ا یکا ش فرصتی بود می رفتم خودم را اندکی آپد یت می کردم " بیس با ل همان است که شبیه توپ عربی خودمان است ، فوتبا ل همان است که همه شان شبیه فضا نورد ند و می افتند بجان همدیگر ! حاکی ؟ هاکی را ول کن اصلا نمی دانم با ح جیمی است یا ه هوز. والیبال، بسکتبال ، فوتبا ل و پینک پونک ...... همه را فوت آبم هر چه دوست داری بپرس !
چند نوع موسیقی؟ ... جا ز ، را ک ، پا پ، کانتری میوزیک ، رپ ، خوب شد این آخری یادم آ مد . رپ خیلی مهمه ، موسیقی روزه ، جوان های امروزی اغلب علاقه مند به رپ هستند.
خوانندهُ روز چی ؟ تنها کسانی را که می شناسم ویتنی هیوستون است و سیلندیان و آ نیدا بیکر . تازه اینها هم خوانندهُ روز نیستند. می گذرم . الان دیگر وقت این صحبت ها نیست.
کاش همان دیشب که زنگ زده بود ، می آمد، همه مهمانها می دید ند ش . مشخصا آ نهائی که لیاقت پدری مرا زیر سوال برده بودند. " اعادهُ حیثیت " دیشب مشغول پذیرائی از مهمانها بودم که تلفن زنگ زده بود. و من گوشی را برداشته بودم.چه گفته بودم ، چه عکس العملی نشان داده بودم یادم نیست، شاید از هیجان دست و پایم را گم کرده بودم که همه متوجه شده بودند و سکوت کرده بودند و شگفت زده نگاهم کرده بودند. یادم هست که گوشی بدست رفته بودم ایستاده بودم در برابر قاب عکس اش که روی دیوار بود وپیراهن سبز راه راه بتن داشت .با یک لبخند زورکی که به توصیهُ عکاس بر گوشه ُ لبش نشسته بود. با چشم های درشت و پر از شیطنت .شیطنت مخصوص پسر بچه های یازده ساله. هشت سال آ زگار ، همین تصویر ، با همین پیراهن سبز راه راه ، با همین خندهُ زورکی و با همین چشم های درشت وپر از شیطنت در امن ترین گوشهُ ذهنم حک شده است.بدون هیچگونه تغییر. تنها صدای دو رگه و دلنشین اش را گوش هایم از پشت تلفن ، با شور و مشورت با حافظه ام باز شناخته بود.
شوق دیدار بعد از هشت سال جدائی ، بجای خود . ولی یک نوع تشویش ونگرانی در وجودم رخنه کرده است، و هر چه به لحظهُ دیدار نزدیک تر می شوم بر هیجانم افزوده می شود، و دست و دلم می لرزد. هیچ تجربه ُ پدری ، برای یک پسر نوزده ساله درچنته ندارم .
نیمهُ روشنم می گوید: حالا که بعد از این همه سال پسرت برگشته ، بیا و بالای غیرت غد بازی های سابق را بگذار کنار، مثل آ دم برخورد کن . دیگر گذشته را به رخش نکش.هر چی بوده تمام شده رفته. بچه بوده ، نادان بوده ،گول مادرش را خورده و بر علیه تو شهادت داده . تازه تو خودت هم چنان پاک ومطهر که نبودی! طفلک پسر، مهر پدری ندیده . حالا سعی کن جبران اش کنی !
نیمهُ تاریکم می گوید: از کجا معلوم نیآ مده ازت سواری بگیرد؟ پخمه گی نکنی که لی لی به لالاش بگزاری ! آ نوقت فردا نتوانی جلو اش را بگیری؟! سعی کن که گربه را همان دم حجله بکشی که بعدا برا یت شاخ وشونه نکشد!
عقربه ها ، ساعت نه را نشان میدهند . پیاده می شوم می روم دم در و زنگ خانه را بصدا در می آ ورم . دوست اش لوک در را باز می کند. خوش و بش می کنم . اگر جای دیگری می دیدمش نمی شناختم .دو متر قد به هم زده است.تعارف می کند بروم تو . نمی روم . همان جا منتظر می مانم .پنج دقیقه ای طول می کشد.که بابک با بار وبند یل اش در آستانهُ در ظاهر می شود.
بینائی ام دچار اختلال می شود. دو تا می بیند ، چهار تا می بیند، تصاویر در هم می ریزند.بزرگ وکوچک می شوند. درونم آ شوبی بر پا می شود.
نیمهُ تاریکم می گوید : خاک بر سرت این همه پسرم پسرم می کردی همین بود؟! این که ریخت و قیافه اش مثل گداهای کنار خیابان است! ریش وپشم وموهای ژولیده اش را نگاه کن ، خدا می داند ، آ خرین بار ، کی بوده که حمام رفته است! لباس هایش را نگاه کن ، کت اش را ببین ،معلوم نیست ا ز کدام آشغالدانی بر داشته تن اش کرده ! با چه روئی می خواهی این بابا را ببری نشان زن و بچه ات بدهی ؟!
نیمهُ روشنم با صدای رسا تر مداخله می کند ومی گوید : پسرت است پارهُ تن ا ت است . از دوری اش ا ین همه آخ و ا وخ کردی. حالا بهر دلیلی برگشته ، به سر ووضع ا ش چه کار داری ! مثل یک پدر خوب بنشین پای دل اش . سعی کن بهش نزدیک بشی ، ببین در چه حال وهوائی است.مگر جوانی های خودت یا دت رفته ؟ پیراهن ها وکتانی های چینی بادت نیست ؟ که هر چه کهنه تر و فرسوده تربودند، فکر می کردی بیشتر به پرولتا ریا نزدیک تری ! اشتبا هات گذشته را تکرار نکن ! به چشمانش نگاه کن!!
به چشما نش نگاه می کنم . نگاهم با نگاهش گره می خورد ، مهر می جوشد ، عاطفه جوانه می زندو عشق به هزا ر ترفند ، سودائی ام می کند،همدیگر را بغل می کنیم و می فشاریم .
Tuesday, April 20, 2004
خانه های مردم
برای آ ن روز بیش از صد تا روزنامه نداشتم ، که اگر تنها بودم شاید نیم ساعت هم طول نمی
کشید. ولی با پای بچه مگر می شود راه رفت؟ پدرم درآ مد بس که گفتم "با با تند تر ، با با جان تند تر"مگر بخرجش می رفت! . سلانه سلانه برای خودش می آمد و سوال می کرد و حرف می زد. به مقابل هر خانه ای که می رسید، می ایستاد وبا چشم های درشت وحیرت زده اش ، سراپای خانه را ورانداز می کرد و می گفت : با با ...؟ با با این خونه مال کیه ؟
- مال مردم با با !
- مال مردم..؟
- آ ره با با !
- ...........
- پس این خونه مال کیه ؟
- این هم مال مردمه با با جون !
- این هم مال مردمه ؟
- آره با با مال مردمه ، بریم ، تند تر ، ببین همین چند تا مونده !
به مقابل خانهُ دیگری رسیده بودیم، دوباره ایستا د، یک دستش را به کمر زد و با دست دیگر خانه را نشانم داد .
- پس این خونه ما ل کیه با با ؟ .. این .. این خونه این گندهه !
" وای خدای من کلافه شدم ، این بچه چقدر سوال می کند!! "
- همهُ خونه ها مال مردم اند با با ! همه شون ، حالا فهمید ی؟ لطفا دیکه سوال نکن !
- همه شون ...؟!! وای ....مردم چقدر خونه داره !!!!
خنده ام گرفت ، تازه فهمیدم که موضوع از چه قرار ا ست . طفلکی پسرم فکر می کرد که این " مردم " باید یک غول بی شاخ ودمی باشد که توانسته است این همه خانه را تصاحب کند! خواستم روشن اش کنم ، که با با جان مردم یک نفر نیست ، عده ای از آ دم ها را می گویند مردم. یا همهُ آ دم های یک ده ، یک شهر ، یا یک مملکت را می توان گفت مردم .مثلا من هم جزوی از مردم هستم ، تو هم همینطور. بعد فکر کردم که راحتش بگذارم. بهتر است گیج اش نکنم. تازه ، حوصلهُ سوال باران شدن را هم ندارم. یک وقت د ید ی آمد وپرسید " پس اگر تو هم جزو مردم هستی پس تو چرا خونه نداری ؟ و غیره و غیره "
در همین فکر وخیال بودم که دوباره ایستاد و از پائین به بالا نگاهم کرد وپرسید:
- با با ...؟
- چیه با با
- تو چرا زیاد خونه نداری ؟ ها ؟ همه اش یه دونه داری ، خودش هم تاریکه ، تازه حیاط هم نداره...!
آ ن موقع ما در محلهُ " کو ئین ان " زندگی می کردیم . اکثر خانه ها نسبتا بزرگ ، تر و تمیز و پر از گل وگیاه بودند.البته ما زیر زمین خانه ای را در اجاره داشتیم که در روز روشن هم می بایست چراغ هایمان روشن می بود.
- ها .. با با تو چرا زیاد خونه نداری ؟
مسئله داشت کش پیدا می کرد و من هیچ علاقه ای بدان نداشتم. بهتر دیدم که موضوع را عوض کنم. دو خانه بالا تر گربه ای کنار نرده نشسته بود ، گفتم : با بک ، بابک ، ببین اون خانوم گربه هه چقدر خوشگله ! نگاش کن. می خاد با تو دوست بشه! . جستی زد و بازیگوشانه به سراغ گربه رفت. و من موفق شدم . ا لبته این صحبت مال پنج سال پیش است.پسرم الان هشت سالش است ، ولی خیلی راحت می توانم بگویم که به اندازهُ چهارده سالگی های من می فهمد .
همین یک هفته پیش بود ، رفته بودیم به دفتر کسی که قرار بود فرم های مالیاتی ام را پر کند . موقع بر گشتن در صندلی جلو بغل دست من نشسته بود. از آ نجا که بچهُ کم حرفی نیست، سکوت طولانی اش به شکم انداخت . نگاه اش کردم ، تو خودش بود.صدا یش کردم ، نه یکبار ، دو سه بار ، جوابی ندا د .زدم به شانه ا ش
- هی ....پسر کجائی؟
لحظاتی چشم در چشم نگاهم کرد . پرسیدم :
- به چه فکر می کردی با با ؟
- به تو
- به من ؟!
- آ ره آ خه می دونی تو خیلی فقیری با با !
جا خوردم ، منظور ا ش چیه ؟! باز چی از من خواسته که نتوانستم برایش بخرم، هر چی فکر کردم چیزی دستگیرم نشد.
- یعنی چی فقیرم با با جان ؟
- آ خه هر چی اون آ قاهه از تو پرسید ، تو گفتی ندارم!
تازه بیاد مکالمات خود با فردی که فورم های مالیاتی ام را پر می کرد افتادم
- خونه داری ؟
- نه
- زمین داری ؟
- نه
- پس انداز بانکی داری ؟
- نه
- مستغلات داری ؟
- نه
- به غیر از کارت درآمد دیگری هم داری ؟
- نه
- .............
یک جور هائی دلم به حال خودم سوخت . البته نه بخاطر فقرم ! بخاطر اینکه مورد دلسوزی قرار گرفته بودم، آ نهم از جانب پسر کوچولویم
" آ خه می دونی ، تو خیلی فقیری با با "
دستش را توی دستم فشار دادم و بغض گلویم را گرفت .
ای کاش می توانستم باز هم موضوع را عوض کنم !!
از کتاب خانه های مردم
Sunday, April 11, 2004
داستان ، بی داستان
سر شام بودم که زنگ زد . بعد از مختصر خوش وبش ، پرسید
- اگر اتفاقی را که برایم ا فتاده ، برایت تعریف کنم قول می دهی که بنویسی اش ؟
گفتم : نشنیده که نمی توانم چیزی بگویم ولی خوب اگر تعریف کنی و اگر موضوع قابل نوشتن باشه ، شاید یک چیزی سر هم کنم.
گفت : وا ! قابل نوشتن باشه ؟! من بهت قول میدم که موضوش خیلی بهتر از موضوع دا ستان های تو و اغلب داستان های همین وبلاک هاست !
گفتم : خوب شاید هم باشد ، حالا تعریف کن !
گفت: دیشب ، دیر وقت بود . گرم خواب بودم که یکی زنگ زد.خواب وبیدار ، پریدم گوشی را برداشتم که بقیه بیدار نشوند. فکر کردم که اون مادر مرده است که باز، وقتها را قاطی کرده.، ولی نبود .مرد غریبه ای بود که از آن طرف تلفن داد میزد.
سلام علیکم ، خانوم شما ...الو الو سلام علیکم خانوم شما یه آقائی بنام میثم ... می شناسین ؟
تا اسم میثم رو آورد دلم هری ریخت . گفتم وای خدا مرگم بده ، چه اتفاقی براش افتاده . با عجله دویدم رفتم توالت ودر را ا ز پشت بستم ، صدا نمی رسید .
داد زدم : آقا تو رو خدا بگو ببینم چه اتفاقی برا ش افتاده ! تصادف کرده ؟
- نه خانوم ...الو .. خانوم جان نگران نبا شید ، هیچ اتفاقی برا ش نیفتاده ، شما مادرش هستید؟ الو ... ببینید خانوم جان لطفا شما آدرس خانهُ این آقا رو بمن بدید تا کیف اش رو که تو ماشین من جا گذاشته ، براش ببرم .
- با خودم گفتم آقا رو، نصف شبی ازا ونور دنیا زنگ زده وما رو زا براه کرده ، آدرس خونهُ میثم رو می خاد ، که بره خا لی ش کنه ، چه خوش خیا ل !
- گفتم : آقا ببخشید شما کی هستید و شمارهُ تلفن ما رو از کجا آوردید ؟
- گفت : خانوم من از این شخصی های مسافر کشم ، ا یشون سوا ر ماشین بنده شدند ، بردمشو ن فرودگاه و کیفشون رو تو ماشینم جا گذاشتن
- با خودم گفتم " به همین سادگی ، ها..؟ تو گفتی و من هم باور کردم "
- گفتم : آقای عزیز ، ولی هنوز شما نگفتبد که شمارهُ تلفن ما رو توی آمریکا از کجا آوردید ؟
- یکی دو بار تلفن قطع و وصل شد ، بریده های جملا تی را شنیدم که نامفهوم بود . بنظرم مشکوک آمد.
- گفتم ببینید آقا من یک آشنائی خیلی دوری با ایشان دارم و تنها کاری که می توانم بکنم شماره تلفن عمویش را در ایرا ن به شما میدهم که با ایشان تماس بگیرید.
- و همین کار را کردم وقال قضیه کنده شد. رفتم دراز کشیدم ولی مگه می تونم بخوابم پرنده وچرنده خوابید من نخوابیدم ، هزار جور فکر وخیال آمد توی کله ام . چه بلائی سرش آمده ؟ اگر کیف اش را پیدا کرده، توی این کیف سگ مصب ، کارت شناسائی ، گواهینامه ای ، آدرس خونهُ خودش و یا فامیل های دیگر در ایران ، هیچی نبود؟ فقط شماره تلفن ما بود.؟
- صبح خسته وخواب آلود بلند شدم رفتم سر کلاس . تمام روز حواس پرتی داشتم و دلشوره .عصر ، به خانه که برگشتم با هزار مکافا ت توانستم با میثم تماس بگیرم.
- پرسیدم : موضوع چی بود مادر؟
. گفت : پول دو ماه حقوقم توی کیف بود، بدون هیچ کم وکاستی آورد تحویل داد.می بینی چه آدم هائی پیدا می شن مادر؟!
از کج اندیشی خودم شرمنده شدم . چه مرد نازنینی . ولی به میثم چیزی نگفتم.
پرسیدم : حالا شمارهُ ما را از کجا آورده بود؟
گفت : توی کیفم بغیر از پول ، یک کارت تلفن هم وجود داشت ، که فقط دو بار با شما صحبت کرده بودم . ایشا ن با شرکت تلفن تماس می گیرد و موضوع را مطرح می کند وبدین طریق شمارهُ شما را بدست می آورد.
.........
گفتم : خوب ، حالا از من می خواهید که ا زا ین موضوع پیش پا افتاده داستانی سر هم بکنم؟!
گفت : وا... این کجاش پیش پا افتاده است ؟ ببینم ، اگر خود تو بودی و یک بابائی ، سه چهار هزار دلار توی تاکسی ات جا می گذاشت چه کار می کردی ؟ می بردی پس می دادی ؟
این را که گفت ، حالم گرفته شد ورک و پوست کنده بهش گفتم : خانوم جان داستان بی داستان و گوشی را گذاشتم .
Friday, March 26, 2004
من از این هفته تصمیم دارم داستان های کتابم( خانه های مردم ) را در این وبلاگ منتشر کنم
.البته به چند دلیل زیر :
یک – اینکه کفگیر اینجا نب به ته دیگ خورده وکار جدید آمادهُ چاپ در دسترس ندارم.
دو - کتاب نامبرده را به تعداد خیلی اندک چاپ کرده بودم.
سه – کتاب نه توسط یک ناشر بلکه بوسیلهُ خودم چاپ ودر سطح بسیار محدودی پخش شده
بود .
با پوزش از دوستانی که قبلا این داستان ها را خوانده اند.
کرم های ابريشم
بچه که بود، پرواز کردن ، برايش معمائی بود وچشم تنگی خدا را که کاری نکرده بود تا آدم ها نیز قادر به پرواز باشند، اصلا نمی پسند ید . ساغت ها پشت پنجره می ایستاد وبا حیرت و حسرت ، فوج پرستو ها را که از هر سوئی در آسمان نما یش پرواز می دادند، تماشا می کرد. غرق تماشای قایم باشک بازی گنجشک های پر سروصدا که همدیگر را لای شاخ و برگ های درختان دنبا ل می کردند، می شد .به لک لک ها و کلاغ ها و زاغچه ها ، به زنبور ها ومگس ها ، حتی پشه های ریز خیره می شد وبه قدرت پروازشان غبطه می خورد.
به دفعات علت ا ین بی عدا لتی را از مادر پرسیده بود و مادر گفته بود " هر چه مصلحت خویش بوده همان کرده است " مادر در توضیح بیشتر گفته بود " اگر خداوند به شتر با ل داده بود ، می دانی چه بلا ئی سر خونه وزندگی مردم می آوردند ؟ "
ولی آدم چه ربطی به شتر دارد!! او پرسیده بود ، چرا خدا به آدمیزاد بال نداده است نه به شتر!!. و مانده بود که حرف مادر را باور کند ، یا عکس های توی قاب اطاق مهمانی شان را ! که دختران با ل داری را در حالی که به دور تخت زنی زیبا و نیمه عریانی حلقه زده اند، نشان می داد، و مادر گفته بود که آنها آدمیزاد نیستند ، آ نها ملا ئکه اند، پری اند ، آنها خادمان بارگاه الهی اند .
ولی هیچگاه کنجکاوی اش از بین نرفته بود. و دقیقا در همین رابطه بود که محمود شدیدا به کرم های ابریشم علاقه مند شده بود، و معتقد بودکه کرم های ابریشم به راز این معما پی برده اند. کرم ها به عمده ترین سرگرمی ا ش تبدیل شده بودند. با چه اشتیاق وعلاقه ای ، تازه ترین وسبز ترین برگ های درخت توت را از حیاط مدرسه برای کرم های خود تهیه می کرد. هر گز به جمع آوری برگ های زیر درخت رضا نمی دا د ولنگه کفشش را بار ها وبار ها برای انداختن شاخه ای از برگ های تازه و ترد ، به سمت شاخ وبرگ های درخت پرتاب می کرد.
حساب دستش بود. قبل از موعود ، دوستانش را خبر می کرد، به هزار منت توجه مادر و خواهر بزرگترا ز خود را جلب می نمود ، تا آنها نیز از لذ ت وزیبائی آن لحظهُ با شکوه سهمی برده باشند. لحظهُ شکافتن پیله ها و پرواز پروانه ها .....
اینک روزگاری سپری شده است ، محمود ، همان پسرک عاشق کرم های ابریشم ، در هیبت مرد میانسالی ، زانوی غم در بغل گرفته ودر کنج سلول نشسته است. افسرده ونگران به کرم های ابریشمی که در فضای فسردهُ سلول وول می خورند، خیره شده ا ست. ولی برخلا ف
سابق ، حالا تمام سعی اش بر این است که نگذارد کرم هایش پیله کنند.
در صبحگاهی ، بعد ازبرد ن چهار نفر از سلول ، وقتی صدای شلیک مسلسل ها در بند پیچید . محمود مثل بچهُ خرد سالی گریه سر داد وگفت
: دیدید ؟! دیدید این ها هم به حرف من گوش نکرد ند ! همه شون پروانه شدند. من خیلی بهشون گفتم که پیله نکنند ، گوش نکردند .! پیله که بکنی دیگه تمومه ، نمی شه جلوی پروانه شدن را گرفت !
و در حالی که اشک می ریخت ، راه افتاده بود وبر سر تک تک زندانیان دست می کشید و نوازش می کرد و می گفت : کرم های ابریشم من ، به من قول بدید ، به من قول بدید که شما ها دیگه پیله نخواهید کرد !!
Thursday, March 18, 2004
( مراسم جهارشنبه سوری د ر مياندوآب ( آذربايجان
توضیح: چون داستان آماده ای نداشتم که وبلاگم را آپدیت کنم . وچون امروز مصادف بود با شب چهار شنبه سوری و من داشتم چگونگی مراسم چهارشنبه سوری در شهر خودمان (میاندوآب) را برای همسرم تعریف می کردم. و ایشان بعد از آينكه تمام داستان را با دهان باز گوش دادند،. پیشنهاد کردند که همین را ، جهت اطلاع دیگر هموطنان در وبلاگم بنویسم.که هم زیباست ، هم مناسبت دارد، وهم وبلاگم را آپد یت کرده ام. ( اين صحبت مال سي وپنج سال پیش است ) در شهرستان میاندوآب هم مثل اغلب نقاط دیگر ایران ، شب چهارشنبه سوری، در کوچه وخیابان ، کوپه های آتش بر پا می کنند وکوچک وبزرگ با خواندن این شعر به زبان آذری از روی آن می پرند ساری لقم سنین اولسون قزل رنگین منیم السون آتیل ماتیل چارشنبه بختیم آچیل چارشنبه ( رنگ زردم از آن تو باد رنگ سرخت از آن من ) (بپر وبپر چهارشنبه بختم بیدار شو، چهارشنبه در طول آخرین هفتهُ سال وبه ویژه در شب چهارشنبه سوری صدای بمب های صدا داردست ساز وگلوله از هر طرف به گوش می رسد. بعد از مراسم آتش، نوبت به آویزان کردن شال می رسد. ( به اصطلاح امروزی قاشق زنی) بدین ترتیب که بچه ها و حتی بعضی از بزرگ سالان شال ویا طنابی را که به سر ان دستمالی بسته شده است ، را بر می دارند وآن را از روزنهُ سقف خانه ها به داخل آویزان می کنند. حال اگر خانه مدرن باشد وروزنه ای نداشته باشد. شال را به مقابل پنجره آویزان می کنند. صاحب خانه به فراخور حال خود مقداری تنقلات، شکلات و یا پول به دستمال می بندد. گفته اند و ما شنیده ایم که در چنین شبی ، معشوقی را به شال عاشق اش بسته اند . بعد از مراسم شال، نوبت به گوش ایستادن می رسد که همه وصف اش را می دانند. واما صبح چهار شنبه صبح روز چهارشنبه قبل از اینکه هوا روشن شود، مردم دسته دسته ، زن ومرد ، پیر وجوان ، بزرگ وکوچک از خانه هایشان خارج شده وبه سمت زرینه رود( جغا تو) حرکت می کنند. گروه هائی از نوازندگان با آلات موسیقی خود ، نظیر ساز ، تنبک، دهل، و سورنا پا به پای جمعيت حرکت می کنند و می نوازند، که به همراه صدای انفجار بمب های صدا دار , و تک تیر ها ورگبار و صدای هلهله وشادی مردم ،در آستانه سحر قیامتی بر پا می شود. در چنین فصلی از سال جغاتو معمولا در حال طغیان است.و از هر بیست ویک دهنه اش آب با غرش فوران می کند. مردم دسته دسته خود را به کنار رودخانه می رسانند.وساز و آواز وهلهلهُ شادی مردم با غرش جغاتو در هم می آمیزد. زنان و بویژه دختران دم بخت شروع به آرایش می کنند ، ناخن می گیرند . سرمه می کشند.حنا می بندند و نقل ونبات ودیگر تنقلات از هر سو دست بدست میگردد وکام همدیکر را شیرین می کنند. دختران دم بخت جهت گشایش بختشان در سال نو، هر یک ، مقداری نفت یا الکل در پوست گردوئی ریخته و رشته نخی را بعنوان فتیله در داخلش می گذارند و روشن اش می کنند و به آب می سپارند و تا دوردست ها به بخت روشنشان در تلاطم رود چشم می دوزند. هر چه دور تر ، سال نو روشن ترو پر امید تر. وقتی هوا روشن تر می شود مردم دست و رو می شویند وتنگ های تازه ای را که قبلا خریده و بهمراه آورده اند از آب رودخانه پر می کنند. این تنگ ، بعد از اینکه با آب پر شد ، نباید به زمین نهاده شود. تمام طول راه را دست بدست می گردد، تا به خانه برسد.در خانه نیز این تنگ را با طنابی از سقف آویزان می کنند ، تا لحظهُ تحویل سال. بعد از تحویل سال ، تنگ را پائین می آورند و هر یک پیاله ای از آن می نوشند، که پاک کنندهُ تمامی کینه ها و دشمنی های از پار مانده است.!
Saturday, March 06, 2004
زیبا ترین لبخند جهان
هواهنوزگرگ ومیش است. انومبیل را در پارکینگ خلوت وکم نور بیمارستان پارک می کنیم وبه سمت راهرو هوائی که محوطهُ پارکینگ را به ساختمان اصلی بیمارستان وصل می کند ، راه می افتیم. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان پایش به مانع بتنی کف پارکینگ گیر می کند وبرای اینکه آسیبی به بچه نرسد،دست هایش را حائل شکمش کرده وباپیشانی زمین می خورد.هر چه دستم بود رها می کنم وبلند ش می کنم.پیشانی اش شکاف بر می دارد وخون بیرون می زند.به بیمارستان که می رسیم بجای اطاق عمل ، به قسمت اورژانس منتقل اش می کنند.وبا دوازده بخیه خون پیشانی اش را بند می آورند
.در گوشهُ اطاق خشکم می زند واشکم بی اختیار سرازیرمی شود. نه قومی، نه خویشی، نه کس وکاری، بر پدر غریبی لعنت.
بعد از ظهرهمان روز، طی یک عمل جراحی مقدماتی ،جریان خون رسانی به غده را،از طریق مسدود کردن چند رگ اصلی،متوقف می سازند، و باآمبولانس به بیمارستان اصلی منتقل اش می کنند.
صبح روز بعد.
اعضای خانواده ودوست وآشنای ده – دوازده بیمار دیگر، که همزمان به اطاق عمل برده شده اند، در سا لن انتظار،به دور میزهای گرد وسفید رنگ نشسته اند.عده ای پوکر بازی می کنند.عده ای دیگر در حال خوردن قهوه وکیک هستند.در هر گوشه ای ازسالن تلویزیونی روشن است.می گویند، می خندند، شوخی می کنند.انگار نه انگار که عضوی از خانواده شان، در اطاق عمل مرگ وزندگی اش به موئی بند است!
با خودم می گویم : عجب مردمانی هستند اینها ! نمی خواهند حتی برای لحظه ای هم در مورد مرگ ( قبل از این که اتفاق بیفتد) فکر کنند!
سر میزی در گوشه ای ازسالن نشسته ام. میز من بد جوری توی چشم می زند.لخت وعریان، همهُ صندلی هایش را به سرمیز های دیگر برده اند.فقط یک صندلی مانده که من رویش نشسته ام.انگار می دانستند که بی کس وکارم! راحت نیستم ، احساس می کنم که همه نگاهم می کنند.کتاب سینوهه را از کیفم در می آورم و می گذارم روی میز که کسی میزم را اشغال نکند.می روم قهوه ای می خرم واز سالن می زنم بیرون.باد است وباران وسرما.سرپناهی می یابم .سیگاربا قهوه ی تازه وداغ می چسبد.
راستی چقدر شانس موفقیت وجود دارد؟ شکافتن سر زنی که شش ماهه حامله است. ودر آوردن غده ای به اندازه ی یک تخم مرغ از زیر مغز، چیزی در حد به استقبال مرگ رفتن نیست؟ دکتراستیج جراح متخصص مغزتاکید کرده است که اگر عمل هر چه زودتر انجام نگیرد، غده ، که در اثرتغذیه ازهورمون های حاملگی سریعا" در حال رشد است، بیمار را در آستانه کوری ، فلج شدن ومرگ قرار خواهد داد. اگر چه در صورت انجام عمل نیز احتمال چنین خطراتی هنوز باقی است.
نمیدانم چندمین سیگار است که می کشم. باد و باران شدید تر می شود. دوباره به سالن بر می گردم.کت باران خورده ام را به پشتی صندلی می آویزم و می نشینم.از شلوغی و سروصدای سالن چیزی کم نشده است. چندین باردکتر ها با یونیفورم های سفید به سر میز ها مراجعه کرده وخانواده ها را درجریان چگونگی پیشرفت عمل مریض ها یشان قرار داده اند.ولی من از حال مریضم کاملا بی اطلاع هستم. " نکند در غیاب من آمده ورفته باشند " می خواهم بروم و پرس وجو کنم. ولی یک نوع نگرانی همراه ترس بازم می دارد.جراُت نمی کنم . خود را با این دلیل که " شاید عمل مریض من از بقیه مشکل تر وپیچیده تر است " راضی می کنم ومی نشینم ومنتظرمی مانم.
افکار مشوشی از هر طرف هجوم می آورند ومن بیهوده تلاش می کنم که از چنگشان بگریزم.
" راستی اگر نتواند از زیر عمل جان سالم ...." زبانت را گاز بگیر مردک !
" آن وقت بچهُ شش ماهه توی شکمش چی ....نفوذ بد نزن احمق جان. "اگر فلج....اگر نا بینا....اگر ناقص .." خفه..خفه ...خفه شو ! دست هایم را روی میزبالش سر می کنم وپلک هایم را بر هم می نهم.
با دور نمائی از اهرام ثلاثه ا انبوه جمعیت را می بینم که در اطراف کاخ فرعون حلقه زده اند. سینوهه پزشک و سرشکاف مخصوص ، بعد از شکافتن و خارج کردن بخارات مسموم از سر فرعون و نجات وی ، از کاخ خارج می شود.
مردم هلهله می کنند ،دست می زنند ، شادی می کنند، ومن از میان جمیت به هزار زحمت راهی به سویش باز می کنم.ودامنش را می گیرم ومی گریم.
.........
با تماس دستی بر شانه ام بخود می آیم وچشم می گشایم. مردی با یونیفورم سفید در
برابرم ایستاده است. یونیفورم سفید، با چند لکهُ قرمز خون.می ترسم.جراُت نمی کنم که یکباره در چشمانش نگاه کنم.آهسته آهسته سرم را بالا می برم ونگاهم با احتیاط ونگرانی با نگاهش تلاقی می کند، وبه ناگاه زیبا ترین لبخند جهان در چهرهُ دکتر استیج می شکفد.
: تبریک می گویم ،عمل با موفقیت انخام گرفت. چند ساعت دیگرمی توانی ملاقاتش کنی.
زبانم از بیان واژه ای درخور وا می ماند.وبرخورد انسانی وفروتنانه اش تمامی دروازه های دلم را تسخیرمی کند.دلم می خواهد سرتاپای وجودش را غرق
بوسه کنم ودر برابرعظمت این قهرمان راستین سر تعظیم فرود آورم. ولی قبل از این که من ، از خود عکس العملی نشان دهم، ناگهان تمامی جمعیت حاضر در سالن به پا می خیزندوبا هلهله وکف زدن های مداوم، ابراز احساسات می کنند.من هیجان زده وشرمگین از این همه ابراز همدلی وهمبستگی وقدردانی پر شورشان از یک ناجی، دیوانه وار شروع به دست زدن می کنم وغریوشادی سرمی دهم. ولی یک آن از سر کنجکاوی ، رد نگاه هایشان را دنبال می کنم. به چهارگوشهُ سالن منتهی می شود.
مایکل جردن گل پیروزی نهائی را در سبد انداخته بود!
Thursday, February 26, 2004
نیمه مست ، نیمه هشیار
Post Date: Tue Feb 24, 12:12:21 AM
امروز بعد از مراجعت از آرایشگاه که تمام وقت نهارش را گرفته بود . مایکل اولین کسی بود که متوجه شده بود ومدل ورنگ شرابی موهایش را ستوده بود. گفته بود:
می دانید رنگ شرابی موهایتان به زیبائی چشمانتان افزوده است؟
نسرین می دانست که توجه مایکل، یک توجه ساده ومعمولی نیست .زن باید احمق باشد که این را نفهمد.کوچکترین تغییردر شئوهُ آرایش ، مدل مو، وطرز لباس پوشیدنش را متوجه میشود. ونسرین بی آنکه وانمود کند ازآن کاملا راضی وخرسند است . کدام زنی است که نباشد؟ قبل از این یکبار گفته بود " چشمهای همهُ زنان ایرانی به زیبائی چشمان شماست؟ " دلش می خواست بگوید " همهُ سیاهپوستان به خوش تیپی ومهربانی شما هستند؟" ولی گفت" متشکرم،من این رابه حساب لطف شما میگذارم
در آئینهُ داخل آسانسور مجداد خود را نگاه کرد. موهایش محشر شده بود. درست مدلی که همیشه دوست داشت. جوانتر و شادابتربنظرمیرسید.نمیدانست خسرو چه واکنشی نشان خواهد داد.فکر نمیکرد بدش بیاید. چون دقیقا" همان مدل موهای باربارا بود که خسروآنهمه تعریف کرده بود.وقتی وارد آپارتمان شد، بوی خوب قورمه سبزی همه جا را پرکرده بود.ظرفها شسته شده بود . آشپزخانه واطاق نشیمن تمیز، مثل دستهُ گل شده بود.سلیقه وتمیزی خسروحرف نداشت .همیشه همینطور بود. خسرو جلو کامپیوترنشسته ومیکروفون بدست برای مستمعین نامرئی خودمشفول سخنرانی بود. در جواب سلام نسرین دستی بالا برد که یعنی " جواب سلام" وبعد با صندلی گردان چرخید، رو به نسرین ویک لحظه حین صحبت لبانش را غنچه کرد که یعنی " می بوسمت" و دوباره برگشت وبه سخنرانی اش ادامه داد. نسرین چندین بار عمدا" خود را در معرض دید خسرو قرار دادکه شاید .... ولی نه، انتظار عبثی بود. خسرو را می شناخت . همیشه همینطور بود.بی آنکه حرفی بزند به اطاق خواب رفت وخود را با همان لباس بروی تخت انداخت.برای اولین بار احساس کرد، با تمام ایراد های بجا و نابجائی که به روابط مریم میگرفت بزندگی او غبطه می خورد.
مریم وبرایان بیش از چهار سال است که عاشق معشوقند.بدون آنکه ازدواجی در کار باشد، یا حتی با هم زندگی کنند، دو روز آخر هقته را با هم می گذرانند، رستوران می روتد. فیلم می بینند. مسا فرت میکنند. و در خانهُ همدیگر می مانند.برای هم هدیه می خرند.وهر زمانی که به همدیگر میرسند انگار که سالهاست همدیگررا ندیده اند. مشتاق ، هیجان زده وغاشق ! مریم میگفت " نه من، نه برایان ،هرگز تابحال بدون گل به دیدن همدیگر نرفته ایم . حتی اگر شده یک شاخه "
وقتی نسرین از بی توجهی وبی تفاوتی خسرو گله میکرد مریم میگفت
"شما ها شب و روز، هفت روز هفته ، سی روز ماه ودوازده ماه سال
را در یک خانه ، بزیر یک سقف ،به روی یک تخت وبه زیریک لحاف بسر می برید و می خوابید ودر جریان خصوصی ترین مسائل شخصی همدیگر قرار می گیرید ، تازه انتظار دارید زندگی عاشقانه هم داشته باشید؟!
می گفت: ما برای تمکین وتحمل همدیگر، پای هیچ سندی را امضانکرده ایم وبه همدیگر،تاآخرعمرمان قول وفاداری هم نداده ایم. زندگی مشترک ما، تا زمانی که هر دو از آن لذت می بریم ، ادامه خواهد داشت ، و نه بیش از آن .
نسرین در مقایسهُ ، زندگی خود با زندگی مریم وشیوهُ برخوردشان به مسائل،احساس حقارت کرد، وشخصیت مریم را در دل ستود. از روی تخت بلند شد وگوشی تلفن را برداشت و شمارهُ مریم را گرفت. نبود . نخواست پیام بگذارد . گوشی را گذاشت واز اطاق بیرون رفت .خسرو این بار به صحبت های کسی در( چتروم)گوش نشسته بود. با دیدن مریم به سمت وی چرخید.
- خوب ، چه خبر؟
- خبر..؟ Nothing ، کار، مثل هر روز!
خسرو چرخی زد وچیزی روی صفحهُ کامپیوتر تایپ کرد. نسرین لحظاتی با حیرت به خسروچشم دوخت ودر خود فرو رفت. احساس کردکه تبدیل به یکی از اشیاُی خانه شده است. مثل یخچال ، تلویزیون، یا همان کامپیوترلعنتی. روز ها وشب ها دقیقا مثل هم. کار ،بعد خانه ، بعد سروکله زدن با سحر وکارهای مدرسه اش وبعد انجام یک سری کارهای تکراری وخسته کننده، بی هیچگونه رابطه . رابطهُ روحی ، فکری ، عاطفی .و هر از گاه ، سکس ، آنهم در حد همان ارضای غرایز، و نه آمیزش روح وتن. نه عشقبازی !
گیلاسی شراب برای خودش ریخت و یکی از سیگار های خسرو را بر داشت و به بالکن رفت. جرعه جرعه شراب ، وحلقه های دود . وقتی که دلش می گیرد، هم شراب می چسبد وهم سیگار. نم نمک گرمی ملسی را به زیر پوستش احساس می کند
می رود وگیلاس دوم را پرمی کند وبه بالکن برمی گردد،این بار جوانی از بالکن آپارتمان روبرو ، گیلاس شرابش را، با لبخندی ، برایش بالا می برد . نسرین متقابلا و با اشتیاق،.گیلاس شرابش را بالا می برد واز دور به سلامتی هم می نوشند.
نسرین حضور خسرو را پشت پنجره احساس می کند، ودرحالیکه یک دور کامل به دورخود می چرخد. با صدای بلند رو به سمت بالکن روبرو می گوید:
How do you like my haircut? attention,People. I just got a hair cut,
وباز می چرخد ودیوانه وار می خندد ومی چرخد ......
با تماس تن عریانش با رختخواب سرد احساس خنکی می کند. ملافه را تا روی سینه هایش بالا می کشد.با اینکه احساس خستگی می کند، ولی نمی خواهد تسلیم خواب شود.عالم مستانه گی را دوست دارد. نیمه خواب ، نیمه بیدار، نیمه مست، نیمه هشیار،
عشقبازی درعالم مستی را دوست دارد. دستش به آرامی به سوی سینه هایش می لغزد، ومرغ خیالش از خرمن تمناهایش دانه می چیند.
"چشم های همهُ زنان ایرانی مثل چشمان شما زیباست؟ "
خیال به فراسوی مرزهای ممکنات سر می کشد!وجان وتن عصارهُ وحدت را آرام ،آرام نوش می کنند.
خسرو، هوس آلود، آهسته ، چون ماری ،به بستر می خزد.و زلالی برکهُ خیال نسرین را مکدر می کند. نسرین، دلش می خواهد تمامی خشم فرو خوردهُ خود را در گلو جمع کند وفریاد بزند.ولی خراب تر از آنست که جام بلورین خیالش را در هم شکند. چشمانش رابرهم می گذارد، وبا مایکل در هم می آمیزد.!
Monday, February 16, 2004
حرکت آخر
همان دم دمها ى بيدارشد نش بود كه با صداى آژيرآمبولانس از خواب پريد . لحاف را كنار زد . دست گرداند وازروى ميزكنارتخت عينكش را پيدا كرد وبر جشم زد.نورسمج و دوارآمبولانس که خود را بتمامی گوشه زوایای اطاق می مالید، داشت اعصابش را خط خطی میکرد. دستش را دراز کرد وعصایش را که بر لبهُ تخت آویزان بود برداشت.صندلهایش را بپا کرد وپاکشان بسمت پنجره راه افتاد.
- امروز نوبت کیست؟
با حوله ای که بر دستگیرهُ یخچال آویزان بود، بخارشیشه را گرفت .
- پناه بر خدا !
آمبولانس درست در مقابل درب ورودی ساختمانی که آرنولد درآن زندگی میکرد ، پارک شده بود.
- نه.. توی آن ساختمان از آرنولد مردنی تر، زیاد اند. دیشب که خیلی شنگول وسر حال بود....
چراغ پنجره ای در همان حوالی پنجرهُ آرنولد روشن بود، ولی بچشمانش اعتماد نمیکرد، شروع کرد به بشمرد ن طبقات ساختمان ، از پنجرهُ روشن تا پائین ساختمان ومجددا از پائین تا پنجرهُ روشن . دستش را بدیوار تکیه داد وتعادلش را حفظ کرد . چشم از پنجره برنداشت، بعد از چندی سایه ای به پنجره نزد یک شد ، پرده را کنار زد، وپنجره را تا آخر باز کرد.از اینکه آرنولد سرمائی اجازه داده بود در این هوای سرد پنجرهُ اطاقش را تا آخر باز کنند، تعجب کرد.
- یا مریم مقد س ، نکند سرما بخورد!
تنش مور مور شد ، خود را بکنار میز نهارخوری رساند وژاکتی را که بر لبهُ یکی از صند لی ها آویزان کرده بود بدوش انداخت. با خود فکر کرد" هر طور شده باید بزنم بیرون وسرو گوشی آب بدهم انگار مریضی اش این بار جدی است"
بمحض اینکه در را باز کرد ، نامه ای از شکاف در بجلوی پایش افتاد. نامه را برداشت ودستخط آرنولد را بر آن شناخت.مجددا بداخل باز گشت و نامه را با عجله باز کرد وخواند .
"آیلین عزیزم ، از این که تو را قبلا در جریان تصمیمم نگذاشته ام مرا ببخش ، این برای جلوگیری از هر گونه تجدید نظر در رابطه با کاری که می خواستم بکنم لازم بود. شاید تو از هر کسی بهتر بدانی که من در طول تمام عمرم ، ستایشگرزیبائی وعاشق زندگی بودم واز آن لذت برده ام.زندگی را نه بدان گونه که عرضه میشد ، بسته بندی شده ومتداول، بلکه بدانگونه که خود می خواستم،دخل وتصرفش کردم،زیباترش نمودم، من هر گز از اینکه تن به ازدواج ندادم ورابطهُ زیبا وعاشقانهُ دو انسان را در چارچوب توافقات وقرارداد های معامله گرانه، نجستم ، پشیمان نیستم . من در طول زندگی ام با مردان وزنان عاشقی چون تو ، که عشق وآزادی را دو پدیدهُ لاینفک ولازم وملزوم هم می پنداشتند ،لحظات زیبا و بیاد ماندنی پشت سر گذاشته ام . وتجارب گرانباری آموخته ام .من از اینکه توانسته ام غریزه ُخودخواهانهُ پدری رادر خود مهار کنم , و از خود تخم وترکه ای بر جای نگذارم که وارث اسم و رسم من باشد ،بر خود می بالم .البته اگر شرایط زندگی غیر از اینکه هست می بود، شاید .ولی در وضعیت فعلی ، وقت وانرژی گزافی رااز من طلب میکرد.که من با توجه به عمر کوتاه وپر مشغلهُ خود هر گز حاضر به یک چنین فداکاری داوطلبانه ای نبودم .
آیلین خوبم، دلم می خواهد حتی برای یک لحظه هم ، نسبت به عشق من ، بزندگی وزیبائی آن بخود تردید راه ندهی .من حتی مرگ را هم زیبا میخواهم .مرگ وزندگی همزاد همند . بدون زندگی مرگ همانقدر بی مفهوم است ، که بدون مرگ زندگی بی مقدار.در حقیقت مرگ از زمانی آغاز می شود که دیگر نتوانی از زندگی لذت ببری ، باری بردوش زندگی باشی . .من داشتم بآن مرز نزدیک میشدم ، بهمان دلیل هم قبل از اینکه مرگ مرا غافلگیر کند،من مرگ را غافلگیر کردم.اگر بر تولدم مرا اختیاری نبود، اینک مغرورانه روز مرگم را خود تعیین میکنم . جوانی کمال زیبائیست. توان وانرژی نیروهای جوان را صرف پرستاری سالمندان فرتوت و رو مرگ کردن ،کمال بی انصافی وکج سلیقه گی است .آری من می خواستم ایستاده بمیرم
شاید حالا دیگر متوجه شده باشی که چرا دیشب حرکت آخر بازی را به امروز موکول کردم. در واقع می خواستم بجای مات شدن در صحنهُ شطرنج ، در صحنه، زندگی مات شوم ، وشدم .
حالا از تو خواهش میکنم که بازی را به تنهائی ادامه دهی.باین ترتیب که شاه مرا بخانهُ سفید هدایت کرده، ودر نوبت خود ، بجای حرکت وزیر
از سرباز پیاده ات استفاده کنی.آری میخواهم با سرباز پیاده ماتم کنی .
چون که یک سرباز همیشه از یک وزیر جوان تر است.
آیلین دوباره خود را به پشت پنجره رساند.دو مرد برانکاردی را که آرنولد را بر آن بسته بودند بداخل آمبولانس حمل کردند.و بعد از چند لحظه ، بدون آنکه آژیر را روشن کنند بآرامی منطقه را ترک کردند.
آیلین از پشت پنجره، در حالی که قطرات اشک از گونه های استخوانی اش سرازیر بود،تا آنجا که چشمش کار میکرد به آمبولانس حامل عجیب ترین، شجاع ترین ، وشاید آخرین معشوق زندگی اش دست تکان داد.
Saturday, February 07, 2004
شما چه فکرمی کنید ؟
هیکل درشت، قد بلند ،ولباس رنجری اش ا زدورتوجهم را جلب کرد که در انتظار اتوبوس این پا و آن پا میکرد.اتوبوس را در ایستگاه نگهداشتم ترمزدستی را کشیدم و چراغهای چشمک زن را روشن کردم.بمحض اینکه درب جلو اتوبوس را باز کردم پا در رکاب گذاشت که سوار شود.با کف دستم علا مت دادم که صبر کند.پرسشگرانه نگاهم کرد
- مسافری با صندلی چرخدار می خواهد پیاده شود ً، لطفا صبر کنید.
با سلام نظامی ، چرخید ، چند قدم عقب تر رفت ومحکم پا بهم کوبید.
- بله قربان ! (yes sir)
جمله را چنان بلند ومحکم ادا کرد که گوئی در برابر ژنرالی ادای احترام میکند.
هم خود وهم مردم منتظر در ایستگاه وهم بخشی از مسافران داخل اتوبوس همه از دم زدند زیر خنده . منهم می خندیدم ، مسافر فلج روی صندلی چرخدارهم می خندید. بعد از رفتن همهُ مسافرانی که می خواستند در آن ایستگاه پیاده شوند ، با اشارهُ دست ، با همان لحن نظامی ، رو به سرباز
- داخل شو سرباز ! (get in soldier)
لبخند زنان ، آخرین مسافری بود که وارد شد.در صندلی چهار نفرهُ نزدیک من که سه نفر نشسته بودند ، جایش دادند. از همان بدو ورود شروع کرد به سربسر این وآن گذاشتن وخنداندن مردم. وا مانده بودم . تصاویری که از یک رنجر آمریکائی درذهن من بود ، یک آدمکش حرفه ای ، بیرحم وخالی از هرگونه عاطفهُ انسانی را تداعی میکرد. حالا ، همان شکل وشمایل را میدیدم با اینهمه شوخ طبعی ، خنده روئی وسادگی!
در فرصتی که یافته بودم پرسیدم.
- در کدام قسمت ارتش خدمت میکنی ؟
- گارد ملی.
وامانده تر شدم ! گارد ملی ؟ آنکه میگویند ازهمه وحشی ترو بیرحم ترند؟ خودش دنبالهُ حرفش را گرفت .
- البته رشتهُ من ارتباطات است ، نصب رادیو وبیسیم . ولی خوب ، تا بحال هیچ رادیوئی را در هیچ جائی عملا نصب نکرده ام ! اصلا نمیدانم چیزی یادم مانده یا نه ! کاری ندارد ، کافیست یک بار نوشته هایم را مرور کنم همه را فوت آب میشوم ( piece of cake )
فرصتی دیگر پیش آمد .
- راستی شما هم ، پارسال در حکومت نطامی سیاتل شرکت داشتید؟
- آره ما بودیم ولی اسلحه های ما گلوله نداشت. یعنی ، حتی گلوله های لاستیکی هم نداشتیم. ولی خوب اگر اوضاع وخیمتر میشد ، ما دریک چشم بهم زدنی ،مسلح شده و وارد میدان میشدیم.
- بنفع کی؟
- هان...؟ منطورت چییه؟
- منظورم اینست که ، برای دفاع از مردم وارد میدان میشدید یا برای دفاع از پلیس ؟
- آنها که مردم نبودند ! آنها یک مشت خرابکارمخالف دولت بودند
-
- بنظر شما هر کسی که با دولت مخالفت کند، میشود خرابکار؟
- آره ! برای اینکه دولت ما از طرف خداوند تعیین میشود!
بحث ، داشت برایم جالبتر میشد، تا آن زمان فکر میکردم ، این فقط دولت جمهوری اسلامی است که از طرف خداوند تعیین میشود! حالا میدیدم که، نه بابا ، اگر پای صحبتشان بنشینی همهُ دولتها برگزیدهُ خداوند هستند، حتی دولت فخیمهُ شیطان بزرگ! دیگر چه برسد به ، مثلا دولت عربستان سعودی ودیگر کشور های عربی! که پرده دار، همزبان، وهمشهری خداوند هستند!
- میتونم بپرسم که کی بشما گفته که دولت این کشورتوسط خداوند تعیین می شود؟
- توی انجیل نوشته شده ! شما انجیل می خونید؟ اگر می خوا ندید حتما میدیدید! توی بخش بیست وسه نوشته شده است !
- این جمله را در حالیکه از اوتوبوس پیاده میشد با لحنی آمرانه وشمرده شمرده بیان میکرد.
من که در انجیل یک چنین عبارتی ندیده ام ! ولی خوب ، کسی چه میداند شاید انجیل گارد ملی آمریکا داشته باشد! ها...؟
شما چه فکر میکنید؟
-
- مسافری با صندلی چرخدار می خواهد پیاده شود ً، لطفا صبر کنید.
با سلام نظامی ، چرخید ، چند قدم عقب تر رفت ومحکم پا بهم کوبید.
- بله قربان ! (yes sir)
جمله را چنان بلند ومحکم ادا کرد که گوئی در برابر ژنرالی ادای احترام میکند.
هم خود وهم مردم منتظر در ایستگاه وهم بخشی از مسافران داخل اتوبوس همه از دم زدند زیر خنده . منهم می خندیدم ، مسافر فلج روی صندلی چرخدارهم می خندید. بعد از رفتن همهُ مسافرانی که می خواستند در آن ایستگاه پیاده شوند ، با اشارهُ دست ، با همان لحن نظامی ، رو به سرباز
- داخل شو سرباز ! (get in soldier)
لبخند زنان ، آخرین مسافری بود که وارد شد.در صندلی چهار نفرهُ نزدیک من که سه نفر نشسته بودند ، جایش دادند. از همان بدو ورود شروع کرد به سربسر این وآن گذاشتن وخنداندن مردم. وا مانده بودم . تصاویری که از یک رنجر آمریکائی درذهن من بود ، یک آدمکش حرفه ای ، بیرحم وخالی از هرگونه عاطفهُ انسانی را تداعی میکرد. حالا ، همان شکل وشمایل را میدیدم با اینهمه شوخ طبعی ، خنده روئی وسادگی!
در فرصتی که یافته بودم پرسیدم.
- در کدام قسمت ارتش خدمت میکنی ؟
- گارد ملی.
وامانده تر شدم ! گارد ملی ؟ آنکه میگویند ازهمه وحشی ترو بیرحم ترند؟ خودش دنبالهُ حرفش را گرفت .
- البته رشتهُ من ارتباطات است ، نصب رادیو وبیسیم . ولی خوب ، تا بحال هیچ رادیوئی را در هیچ جائی عملا نصب نکرده ام ! اصلا نمیدانم چیزی یادم مانده یا نه ! کاری ندارد ، کافیست یک بار نوشته هایم را مرور کنم همه را فوت آب میشوم ( piece of cake )
فرصتی دیگر پیش آمد .
- راستی شما هم ، پارسال در حکومت نطامی سیاتل شرکت داشتید؟
- آره ما بودیم ولی اسلحه های ما گلوله نداشت. یعنی ، حتی گلوله های لاستیکی هم نداشتیم. ولی خوب اگر اوضاع وخیمتر میشد ، ما دریک چشم بهم زدنی ،مسلح شده و وارد میدان میشدیم.
- بنفع کی؟
- هان...؟ منطورت چییه؟
- منظورم اینست که ، برای دفاع از مردم وارد میدان میشدید یا برای دفاع از پلیس ؟
- آنها که مردم نبودند ! آنها یک مشت خرابکارمخالف دولت بودند
-
- بنظر شما هر کسی که با دولت مخالفت کند، میشود خرابکار؟
- آره ! برای اینکه دولت ما از طرف خداوند تعیین میشود!
بحث ، داشت برایم جالبتر میشد، تا آن زمان فکر میکردم ، این فقط دولت جمهوری اسلامی است که از طرف خداوند تعیین میشود! حالا میدیدم که، نه بابا ، اگر پای صحبتشان بنشینی همهُ دولتها برگزیدهُ خداوند هستند، حتی دولت فخیمهُ شیطان بزرگ! دیگر چه برسد به ، مثلا دولت عربستان سعودی ودیگر کشور های عربی! که پرده دار، همزبان، وهمشهری خداوند هستند!
- میتونم بپرسم که کی بشما گفته که دولت این کشورتوسط خداوند تعیین می شود؟
- توی انجیل نوشته شده ! شما انجیل می خونید؟ اگر می خوا ندید حتما میدیدید! توی بخش بیست وسه نوشته شده است !
- این جمله را در حالیکه از اوتوبوس پیاده میشد با لحنی آمرانه وشمرده شمرده بیان میکرد.
من که در انجیل یک چنین عبارتی ندیده ام ! ولی خوب ، کسی چه میداند شاید انجیل گارد ملی آمریکا داشته باشد! ها...؟
شما چه فکر میکنید؟
-
Subscribe to:
Posts (Atom)