Monday, May 02, 2005


******************** Posted by Hello

اول ماه مه روز جهانی کارگران ، خجسته باد!

وبدین گونه جهان با عرق جبین و رنج فراوان کارگران و زحمتکشان ،نسل بنسل در هم بافته شد.بی آنکه نصیبی از دسترنج خود برده باشند.
اول ماه مه ، روز جهانی کارگر رابتمامی کارگران و زحمتکشان جهان تبریک میگویم .بامید آنکه روزی بتوانند یوغ بردگی سرمایه را در هم شکنند!

Tuesday, April 26, 2005


Look into Jesus` Eyes Posted by Hello
عکسی را که ملاحظه می کنید .باصطلاح حضرت عیسی است . در پائین عکس نوشته است
" به چشمان عیسی نگاه کن میبینی که چشمانش بسته است ولی اگر به نگاه کردن ادامه دهی می بینی که چشمانش باز می شود و به چشمان تو می نگرد. آنگاه برو ، و تنها باش ، و در برابرش زانو بزن، و نیازت را در نامه ای که فرستادیم به همراه این عکس به ما پس بفرست . این عکس باید بخانهُ فرد نیازمند دیگری برود ونیازش رابرآورده کند. ( البته بهمراه مبلغ پولی که برای اجابت در جوف پاکت خواهی گذاشت )
در یکی دو ورق جداگانهُ دیگر عکس ونقل وقول هائی از کسانی که تا بحال از این طریق شفا یافته ، ویا صاحب خانه شده ، ویا حسابی ثروتمند شده اند چاپ کرده است.
این قبیل شیادی های کلیسا در کنار سوُ استفاده ها وتجاوزات جنسی ای که نسبت به کودکان انجام داده اند ، خود را نشان نمی دهد وبسیار رایج است و هیچ مانع قانونی هم ندارد!

Saturday, April 09, 2005

* راز بقا *


از راه که میرسد، کت باران خورده اش را درمی آورد ومی آویزدبه پشتی صندلی ومی رود می نشیند جلو شومینه، کنار آتش. آبجوئی برایش باز می کنم . سیگاری درمی آورد وکنار لب اش می گذارد و نگاهم می کند ومی خندد.امیر از اینکه برای کشیدن سیگار مجبور نیست در این باد وسرما، به بالکن برود راضی بنظر می رسد.برای همین پای تلفن گفته بود " می آیم بشرطی که شومینه را روشن کنی ". در هر حال می آمد.امیر را می شناسم . وقتی که احتیاج دارد دلش را خالی کند، دو تا گوش به فرمان گیر نیاورد می ترکد. با گپ زدن های پای تلفن هم ارضاُ نمی شود.حتمن باید توی چشمهایت نگاه کندو هر از چند گاه میان کلامش بپرسد " نه، جان امیر دروغ می گویم؟ " و تو حتمن باید توی چشم هایش نگاه کنی و بگوئی " نه راست می گوئی ، می فهمم ". امیر را می شناسم ، از آن آخرین بازماندگان نسل دایناسور هاست . از آنها که دیگر نسل شان منقرض شده است .چطور بگویم ؟ این آدم انگار یک نیم قرنی از قافله تمدن عقب است.یک میلیون دلار پول نقد زبان بسته را ، بدون هیچ سفته و براتی ، بگذار پیش اش و برو ، ده سال دیگر برگرد، بی هیچ کم وکاستی ، دو دستی تقدیمت می کند. این آدم هنوز هم به نان ونمک قسم می خورد.هنوز هم عباراتی نظیر دوستی ، رفاقت، یک رنگی، شرافت بکار می برد!می گویم امیر تا کی می خواهی برخلاف جریان آب شنا کنی؟می گوید تا زمانی که جریان آب رو بسمت لجنزار دارد. خوب ، می خواهید من چقدر این آدم را نصیحت کنم؟
.
حالا هم که آمده لالمونی گرفته، نشسته کنار آتش و دارد آبجوو سیگار را به هم پیوند می زند.امیر را می شناسم ، به محض اینکه کله اش گرم شود سفرهُ دلش باز خواهد شد.و هر آنچه را که در هشیاری نمی تواند ، به هوای مستی خواهد گفت. چیزی نمی گویم ، آبجو ام را برمیدارم ومی نشینم پای تلویزیون به تماشای " راز بقا "

گلهُ بزرگی از گاو های غول پیکر در حال چرا هستند.و دامنهُ دشت تا بی نهایت گسترده است. باید جائی در افریقا باشد.دوربین به گوشهُ دیگری زووم می کند.پلنگی ورزیده وقبراغ که بوی گوشت تازه به مشامش خورده است، درازکش درﭙناه بته ها در کمین است وکوچکترین حرکت از سمت گله را زیر نظر دارد. . ﭙلنگ مسافت زیادی را سینه خیز با دقت و ظرافتی بی نظیر ،آرام ، آرام طی می کندو خود راپشت نزدیکترین بته ، به گاو ها، جای میدهد.
بی آنکه نگاه کنم از زیر چشم متوجه امیرهستم که خود را آهسته از سمت راست به سمت چپ شومینه می کشاند. از این زاویه دید بهتری به صحنه دارد. چیزی نمی گویم
پلنگ در انتخاب طعمه است .ابهت و صلابت اش ستایش آمیز است. ﭙر هیبت و هر آن مترصد حمله .
تعدادی از گاو ها ظاهراُ بی اعتنا نشخوار می کنند . نمی دانم از اعتماد به نفس زیادی است یا از حماقت محض ، و تعدادی دیگر که گوئی وجود خطر را احساس کرده باشند، سر بالا گرفته ونگران به سمت کمین گاه می نگرند.
معیار گزینش ﭙلنگ ، بر چه مبنا است .چاق وچله ترین است یا کم بنیه ترین ؟، کم سن وسال ترین است یا جدا افتاده ترین ؟. سکوت مرگباری بر دشت سایه می گسترد.تنها صدا ، از آن لاشخورهائی است که بر آسمان دشت در حال ﭙروازند دقایق ﭙرالتهابی است .کدام بخت برگشته گاوی از این همه ، لحظاتی دیگر به زیرﭙنجه های ﭙولادین این درندهُ قهار، از هم دریده خواهد شد؟ لحظات زیر سنگینی باردلهره واضطراب تب می کند. و به آنی انفجار ، ﭙلنگ چون صائقه ای به گله می زند و زمین به زیر ﭙای صد ها گاو هراسان ، به لرزه می افتد وقیامتی برپا می شود.ﭙلنگ ، که گوئی طعمهُ خویش را از همان لحظات نخست بر گزیده باشد، در نبردی بی امان ، عرصه را هر لحظه بر طعمهُ نگون بخت خویش تنگ تر می کند.واﭙسین گریز ، واﭙسین تلاش ، واﭙسین نفس ، وسقوط و فوران خون وچشم های از وحشت دریده ....
با بخاک غلطیدن گاو تیره بخت بزیر ﭙنجه های آهنین پلنگ ،دیگر گاو ها از تکاﭙو می افتند و درهمان حول وحوش به نظاره می ایستند گوئی که با دادن یک قربانی از قبیله ، خطرحداقل برای امروز، از مابقی دفع شده است. گاوی از آن میان ماغ می کشد ولاشخور ها از ارتفاع خود می کاهند.
به امیر نگاه می کنم با دقت صحنه را دنبال می کند . نگاهم می کند و خود را عقب می کشد. آخرین پک را به سیگار می زند ومی اندازد توی شعله های آتش .می گوید :
- این هاست که مرا آتش می زند می بینی؟
می گویم : مگر ﭙلنگ گناهی کرده است که گوشت خوار شده است ؟
می گوید : من با ﭙلنگ کاری ندارم تمام صحبت من بر سر گاو هاست!نگاه شان کن!




* مارگریت *

دیگربرایم عادت شده بود که ساعت دو ونیم صبح از خواب بیدار شوم. اگر رادیوی ساعت رومیزی اش بیدارم نمی کرد، از صدای جروجر تختخوابش حتمن بیدار می شدم. بلند می شدم ، می رفتم توی اطاق نشیمن، سیگاری روشن می کردم ویک مشت بد وبیراه به زنیکه وشانس خودم می دادم وآنقدر ﭘابپا می کردم تا عملیات قرص خوری ، توالت وسرفه های قبل از خواب خانم تمام شود و به رختخوابش بر گردد. بعد بر می گشتم به اطاقم و روی تختم دراز می کشیدم، چند صفحه ای از کتابی را می خواندم، تا پلک هایم سنگین می شد و دوباره به خواب می رفتم . شب های اول حسابی کفرم در آمده بود. یعنی چه ؟ که آدم حتی توی اطاق خواب خودش هم خواب واستراحت نداشته باشد !اصلن خواب شب که دو تیکه شد ، یعنی بریزش دور ، محال است که تمام خستگی روز را از تن بدر کند. فکر کردم جای تختم را عوض کنم، ولی کجا ؟ یک طرف که بخاری بود. یک طرف هم کمد، روبروی در ورودی هم که بی خیال. چون محبورم هر روز خدا تختم را مرتب کنم. جای تخت همین جاست و تنها راهش این است که به نحوی از پیرزن خواهش کنم که از اطاق خواب دیگرش استفاده کند. ولی من که هنوز حتی کلامی با وی رد وبدل نکرده ام. اصلن ندیدمش که حرفی زده باشم! روزی بیش از یکی دو بار آنهم بمدت چند دقیقه برای برداشتن روزنامه اش از پشت در ونامه هایش از صندوق پستی اش بیرون نمی اید و هر بار که من بموقع می رسم، تا ماشین را پارک کنم وپیاده شوم، خود را هراسان به خانه می رساند و از پشت پرده کرکره ها دزدکی نگاهم می کند. خوب ، تو که این همه از من می ترسی ، چرا شب موقع خواب می آئی درست سرت را می گذاری بیخ گوش من؟! چرا نمی روی توی آن یکی اطاق ات بخوابی ؟! بعد ، وقتی فهمیدم که اخیراُ در محلهُ ما قاتلی پیدا شده که تا کنون چندین پیرزن را به قتل رسانده است ، بیشتر درک اش کردم و بیشتر مصمم شدم که هر چه زودتر باب آشنائی را باز کنم و خیالش را راحت کنم که ، بابا بخدا من نیستم ، این جوری بربرنگاهم نکن.
بعد از آن سعی کردم در محوطهُ جلو خانه بیشتر ظاهر شوم. یک روز آفتابی آخر هفته را برای تمیز کردن محیط اطراف خانه اختصاص دادم. جمع آوری انبوه برگ های خشک وشاخه های شکسته ، تا کشیدن علف های هرز ،که راه ورودی آپارتمان پیرزن را مسدود کرده بود، چهرهُ محوطه را کاملن تغییرداد.حین کار در باغچهُ کوچک جلو پنجره اش ،سایه اش را پشت پرده احساس کردم. نگاهش کردم ،دو پرهُ کرکره را از هم باز کرده بود و نگاهم می کرد. سرش را یکی دو بار اهسته تکان داد یعنی " خدا عمرت بده ، چه کار ثوابی می کنی " با خندهُ کم جانی برلب،جواز دوستی را صادر کرد. معطل نکردم ، روزنامه اش را از پشت در برداشتم و نشانش دادم. به سمت درب ورودی حرکت کرد،ومن در این فاصله نامه هایش را از صندوق پستی اش برداشتم. پیرزن پشت توری درب بیرونی که هنوز بسته بود ظاهر گشت.
دیدی بلخره رامت کردم حاجی خانوم ! نزدیک تر آمدم. پیرزن چین وچروک صورتش را درهم کشید وبراندازم کرد. یک لحظه احساس کردم که اسکلتی از قبر برخواسته و روبروی ام ایستاده است. یک پوست و یک استخوان. رگ های پیچ واپیچ ورقلمبیده از تمام صورت و پیشانی وگردنش بیرون زده بود. چشم ها تا انتهای گودی چشم خانه فرو نشسته بود. گوئی تمام خونش را با سرنگ از بد نش خارج کرده باشند. رنگ صورتش زرد بود ، زرد مرده .
با لبخندی سلام کردم و نامه هایش را نشان دادم. پیرزن درب بیرونی را نیز گشود ونامه ها را گرفت. ترس دیگر زایل شده بود، ولی هنوز به مفهوم اعتماد نبود.
گفتم اسم من علی است. یک ماهی می شود که در خانهُ بغلی شما زندگی میکنم .
لبانش تکان خورد، ولی من نتوانستم چیزی بشنوم. گوشم را بعلامت اینکه نشنیدم جلوتربردم.با صدای لرزان ونحیفی گفت : اسم من مارگریت است. من هم از اشنائی ات خوشحالم وهم از این که دستی به سرو وضع این باغچه کشیدی .صاحبخانه که گوش اش بدهکار نیست. فقط منتظر است که من بمیرم ، ولی برایش متاسفم ، چون من فعلن خیال مردن ندارم .!
چه اعتماد بنفسی! چه عشق به زندگی ای !چه مقاومتی در برابر عفریت مرگ که در آستانهُ دراش به انتظار نشسته است! راستی دلت می خواهد که به این حال وروز بیفتی و هنوز زنده بمانی؟ آیا مرگ در مقام مقایسه با یک چنین ماندنی ، نعمتی نیست؟ ولی نه ، زندگی با هر مشقتی هنوز زیبا تر از مرگ است .
و مارکریت ادامه داد :
قبل از شما یک خانوادهُ عرب اینجا می نشستند. شما کجائی هستید؟
- ایرانی
- اوه ، می دانم کجاست ، من وشوهرم یک سال در افغانستان زندگی کردیم.
برایش مشکل بود خود را سر پا نگهدارد، همین طور که صحبت می کرد خود را بطرف صندلی ای که از خیزران بافته شده بود کشاند ونشست. من بدنبالش وارد شدم. تعارف کرد که روی صندلی روبرویش بنشینم ، نشستم .
- خیلی دلم می خواست ایران را ببینم، ولی ممکن نشد، باید جای خیلی قشنگی باشد، با آثار باستانی دیدنی. البته آن موقع جوان بودم. سی و دو سالم بود. خیلی هم زیبا بودم.
لنگ لنگان خودش را بطرف قفسه ای که پر از کتاب واشیاُ زینتی کوچک بود، رساند.قاب عکس کوچکی را برداشت و نشانم داد. عکس جوانی های خودش بود. همان حوالی سی ، سی ودو را نشان می داد. خیلی هم زیبا ولوند بود. نگاهم را از عکس برگرفتم وبه صورت پیر زن انداختم. باور کردنی نبود. حتی تشابهات اصلی هم از بین رفته بودند. پیری چه بی رحمانه دست به غارت زیبائی این زن گشوده بود!
- مارگریت چند سال است که تنها زندگی می کنی؟
- حدود بیست و دو سال پیش شوهرم مرد، جوان بود وسالم. یکهو سکتهُ قلبی کرد. آن موقع در واشینگتن دی سی زندگی می کردیم. بعد از مرگ او من به سیاتل آمدم. چند سالی با خواهرم زندگی کردم. الان هفده سال است که توی این خانه تنها زندگی می کنم.
- خواهرت بهت سر نمی زند؟
- خواهرم از من بزرگتر بود. خواهرم شش سال پیش و شوهرش هشت سال پیش هر دو مردند.
- بچه چی ، بچه نداشتی ؟
- یک پسر دارم که الان پنجاه وچهار سالش است. در ایلت آریزونا زندگی میکند. دو تا پسر دارد .اشاره به عکسی کرد که توی قفسه به کتاب ها تکیه داده بود.
- به تو سر نمی زند؟
- خودش به اندازهُ کافی گرفتاری دارد، یک سال در میان به من سر می زند. سالی یکی دو بار هم تلفن می کند.
از آن روز به بعد با مارگریت دوست شدم. هفته ای یکی دو بار بهش سر می زدم. مارگریت هشتاد وچهار سالش بود. ولی هنوز رانندگی می کرد. هفته ای یک وگاهاُ دو بار برای رفتن به خرید اتوموبیل اش را از گاراژ بیرون می آورد. خودش می گفت مشگل ترین قسمت اش همان بالا و پائین کشیدن درب گاراژ است و الا رانندگی برایش مثل آب خوردن است .
دیگر مرتب بهش سر می زدم. حسابی خودمانی شده بودیم برایش جوک می گفتم. می خندید.ولی صدای خنده اش بیرون نمی آمد. ولی می شد فهمید که می خندد. می گفت
- من به همین زودی ها رفتنی هستم، می دانم دیگر کارم تمام است .
راست می گفت ، کارش تمام بود. دیگر به فوتی بند بود. من هم از انصاف بدورمی دیدم که در آخرین روز های عمرش دلش را بشکنم و موضوع را مطرح نکردم. فکر کردم می شود چند صباحی هم دندان روی جگر گذاشت و چیزی نگفت .
یکی دو ماهی گذشت ، مارگریت نه تنها قصد رفتن نداشت ،بلکه نسبت به چند ماه پیش ، سالم ترو قبراق تر هم بنظر می رسید.یک روز بعد از حمل خوار وبارش از پشت ماشین به آشپزخانه ، دل به دریا زدم و گفتم :
- راستی مارگریت تو که دو تا اطاق خواب داری ، چرا از آن یکی استفاده نمی کنی؟ البته این را برای راحتی خودت می گویم. چون من معمولا شب ها دیر وقت می خوابم وبالطبع سروصدای من برای تو ایجاد مزاحمت می کند.
همینطور که نگاهم می کرد، یکی از آن خنده های بی صدا سر داد و در حالیکه شانه هایش تکان می خورد ، گفت :
- اتفاقاُ من هم به همان دلیل توی آن اطاق می خوابم !
حیرت زده پرسیدم : به کدام دلیل ؟
- این که به راحتی می توانم صدای خرناسه های تو را بشنوم و احساس بکنم که زنده ام ، وکمتراحساس تنهائی بکنم. آخر می دانی ؟ تخت من فقط به اندازهُ یک دیوار نازک از تخت تو فاصله دارد. یعنی اگر یک شب سرم را گذاشتم و دیگر بلند نشدم ، جسدم نمی ماند روی تختم بگندد، تو خبردار می شوی ، نمی شوی؟
اشک در چشمانم حلقه زد، چه خوب شد که چیزی نگفتم، طفلکی مارگریت !
سه شب بعد، مارگریت با صدای رادیوی ساعت اش بیدار نشد، چندین بار به دیوار کوفتم، صدایش کردم ، تلفن کردم ، خبری نشد. آخر سر به پلیس زنگ زدم. پلیس وگروه امداد با شکستن پنجره وارد خانه شدند. مارگریت تمام کرده بود.

Wednesday, March 16, 2005


happy new year Posted by Hello

بیست وسومین سال زندگی در غربت را یشت سر می گذارم .بیست وسومین نوروز، بی آنکه هیجانی در من ایجاد کند و یا اینکه هیچ فرقی با دیگر روزها داشته باشد ،نرم نرمک در حال گذار است.واز کنار بیست وسه ، سال نوی مسیحی نیز بهمین منوال گذشتم. در چهار ینح سال گذشته بخاطردخترم در کریسمس آذین بستم ودر نوروز از چیدن سفرهُ هفت سین کوتاهی نکرد م ولی تنها چیزی که نتوانستم در کنار آن برایش تهیه کنم آن شورو شوق و هیجانی است که در دوران کریسمس بر جامعه حاکم می شود. می ترسم بتدریج نوروز با این کمبود به نفع کریسمس کنار رود! دخترم می گوید : ددی چرا ما در عید آنها چراغونی میکنیم ولی آنها در عید ما نمی کنند؟!

سال یرباری را به همهُ دوستان دیده و ندیده آرزو می کنم !

Monday, March 07, 2005

* کتاب ها *



بعد از کلی چاق سلامتی ونالیدن ازدرد سر اسباب کشی ، می گوید

- با اینکه خانهُ جدید خیلی بزرگتر است، با این حال نمی خواهم همهُ این آت آشغال ها را با خودم بکشم.باید به نحوی آبشان کنم .ولی یک سری کتاب های سیاسی اجتماعی وتحقیقی دارم که حیف ام می آید بریزم شان دور .باز تنها کسی که بفکرم رسید زنگ بزنم تو هستی. راستی تو هنوز هم .....
برای بعد از ظهر یکشنبه قرار می گذاریم ، ومی روم ییش ا ش .تمام وسائل اصلی خانه را برده است و بقیه را گذاشته است توی گاراژ که بقول خودش آبشان کند.قفسهُ کتاب هائی را که می توانستم ببرم نشانم می دهد . همان هائی هستند که چهار سال ییش هر چه اصرار کردم رضایت نداد که ببرمشان .چهار سال ییش که داشت همین خانه را می خرید، تمامی نشریات ، جزوات ، بولتن های خبری وکتاب هائی را که تا کنون از طرف احزاب ، سازمان ها وگروه های سیاسی منتشر شده بود یکجا بمن بخشید.ولی از این کتاب ها دل برنکند .
کتاب ها را در چندین جعبهُ خالی می چینم ودر یشت اتومبیل ام جای می دهم ودر حالیکه نمی توانم از ردیف های بالائی قفسه ، که کتابهای رمان و مجموعهُ شعر وداستان هستند چشم بردارم خدا حافظی می کنم.
بین راه به جا بجا کردن این همه کتاب در آیارتمان کوچکم می اندیشم . چه می دانم شاید من هم خانهُ کوچکی دست ویا کنم . چرا که نه ؟! کسی چه می داند شاید همین رفیقم بهمین زودی خانهُ بزرگتر تری بخرد .
راستی شما کسی را که علاقمند به این جزوات ، بولتن ها وکتاب های سازمان ها و گروه ها باشد سراغ ندارید ؟

Wednesday, March 02, 2005


* *

* توطئه *

چند لحظهُ دیگر از راه می رسد . تلویزیون را خاموش می کنم ، رادیو را از برق می کشم ، ساعت را پشت ورو می گذارم و روزنامه ها را از دید رس بر میدارم. نور چراغها را کم می کنم . .و شمعی می افروزم ، و بطری شراب با دو گیلاس ، روی میز می چینم و با این امید می نشینم که سیاست امشب به بسترمان راه نیابد !

Thursday, February 24, 2005


href="http://errationaldotcom.com">artist : babak radboy Posted by Hello

Wednesday, January 19, 2005

یک گریهُ سیر

می گوید : گوش شیطون کر ، این مردم، مرگ ومیر توشون نیست؟!
می ﭘرسم ،کدام مردم مادر؟
می گوید: همین خارجی ها را می گویم دیگر !
می گویم : خارجی که مائیم مادر ! اینها که توی کشور خودشان زندگی می کنند، خارجی نمی شن که!
مکثی می کند و می گوید : حالا هر چی ، میگم که، زبونم لال ،ماشالا انگار که این مردم مرگ ومیر حا لی شون نیست! تو هم متوجه شدی ؟
می گویم: چه می گوئی مادر؟!
می گوید : ببین الان حدود یک سال است که من اینجا هستم ، توی این مدت ندیدم که کسی توی این محله بمیرد! تمام این دور وبر ها را هم میرم می گردم،نه علمی ،نه کتلی،نه حجله ای ،نه روضه ای .دلم لک زده به یک گریهُ سیر !
میدانم که مادر دلش برای" آنوری "ها تنگ شده است
" اینور میام، دلم شور آنوری ها را میزند. آنور میرم نگران شما ها می شوم .الله باعثه باعث اولسون بالا .
می گویم : مادر بلیط بگیرم مدتی برو ایران!
می گوید : آره مادر، گر چه شاید سفر آخرم باشد.
نمیدانم چرا صحبت ها و نگاه های مادر با همیشه فرق می کند . تنم را می لرزاند!



Sunday, January 02, 2005

اتوبوس مدرسه


همیشهُ خدا دلم میخواست که معلم بچه ها باشم . ولی یک روز چشم باز
کردم ودیدم رانندهُ اتوبوس مدرسه ام و ﭘانزده بچهُ ﭘنج –شش ساله از دم سیاه ﭘوست ، توی اتوبوسم نشسته وموذیانه زیر چشمی نگاهم می کنند .قیافه ها را یک به یک توی آئینه از نظر گذراندم، با اینکه خیلی تلاش می کردند که اخم آلود و دمغ جلوه کنند، تازه ملوس تر ودوست داشتنی تر هم شده بودند.چندین بار با شیوه های مختاف دست دوستی بسویشان دراز کردم ، ورﭘریده ها چنگ ودندان نشانم دادند. شیطون بلا ها با یک وجب قدشان ، یک جبهه، مشترک بر علیه من گشوده بودند. بدفعات گفته بودم که اسمم علی است ، رانندهُ اتوبوس صدایم نکنید! ولی مگر گوششان بدهکار بود! هردفعه دستی بالا می رفت
“ bus driver” این به من حرف بد زد.
“ bus driver” این موی من را کشید.
“ bus driver” او کمر بند صندلی اش را باز کرد.
گفتم ، بینید بچه ها ، من اسم دارم وبار ها اسمم بهتان گفته ام ، ساده هم است ،سه تا جرف بیشتر نیست! کی اسم مرا میداند؟
یکی از وسط داد زد “white boy” وبقیه تکرارش کردند.
چی؟! جا خوردم، فکر کردم می گویند “Radboy”. گفتم خدا یا من کی اسم فامیلم را به اینها گفته ام؟! بعد ها در اثر تکرار، متوجه شدم که چه دیوار عظیمی بین من وخودشان کشیده اند.
ولی این را هم می دانستم که دروازهُ کوچک قلبشان، تنها وتنها با کلید سحرآمیز محبت باز شدنی است. " کوچولو های نازنین، قلب های بلورین وتشنهُ محبت شما را با خنجرکینه و دشمنی چه کار ؟! لبخند بزنید، شادی کنید ،که تنها لبخند های لذت بخش شیطنت، برازندهُ رخسارکودکانه ُ شماست.
یکی دو هفته به حالت جنگ سرد سیری شد و من تمامی ترفند هایم را بکار بردم ، تا درخت دوستی ببار نشست. دوشنبه ها را روز آواز های انفرادی ، سه شنبه ها آواز های دسته جمعی، چهارشنبه ها قصه گوئی بچه ها ، ﭙنجشنبه ها قصه گوئی من و جمعه ها را روز شکلات تعئین کردیم.
بعد از مدتی همگی قادر بودند همهُ تابلو های راهنمائی رانندگی مسیر اتوبوس را بخوانند، الفبای اش را هجی کنند وهمهُ خیابان های مسیر را به اسم نام ببرند. جمعه ها وقتی اتوبوس را جلوی مدرسه نگه میداشتم وتا آمدن معلم ها ، برایشان قصه می گفتم ،ششدانگ حواس شان با من بود.بطوریکه به معلم که در بیرون ، منتظر خروج بچه ها از اتوبوس بود اعتنائی نمی کردند، می گفتند:
- خانم میشه یک کمی صبر کنی تا علی قصه را تمام کند؟
دیگر نه ا“ bus driver” و نه “white boy” بلکه علی صدایم می کردند.
آنروز آخرین بچه ( الیشیا ) را از جلوی خانه شان سوار کردم و به سمت مدرسه راه افتادم. در یکی از خیابان های فرعی مردی که یک وانت قراضه ای را هل میداد، راهم را بند آ ورده بود.خیابان نسبتا سربالائی بود ومرد از عهده بر نمی آمد.چاره ای نبود، به بچه ها یادآوری کردم که صندلی هایشان را ترک نکنند وخود ﭙائین آمدم و شانه ای دادم تا وانت را از سر راه به کناری کشاندیم. برگشتم و اتوبوس را روشن کردم وراه افتادم.بچه ها به نحو غیر عادی ساکت بودند. توی آئینه نگاهشان کردم . سرهای شان ﭙائین بود. هر از گاهی دزدانه نگاهی به آئینه می انداختند. ﭙرسیدم : بچه ها چی شده چرا این قدر ساکت شدید؟ چرا اخم هایتان درهم است ؟
اشاراتی مابین شان رد و بدل شد ویکباره مثل یک دستهُ کر نا موزون شروع کردند : ما دیگر با تو صحبت نمی کنیم “ bus driver”
حالا بیا درستش کن ، ﭙرسیدم :
می توانم ببرسم برای چی؟
ﭙانزده تا دهان یکباره باز شد و صدای جیغ وغوی شان در فضای بستهُ اتوبوس ﭙیچید. دیگر به مقابل مدرسه رسیده بودیم ، اتوبوس را ﭙارک کردم واشاره به " تی می" گفتم :
" تی می" جان تو بگو ببینم چی شده ، چه اتفاقی افتاده ؟
: تی می" کمربند صندلی اش را باز کرد و سر ﭙا ایستاد. مو های سیاه اش بطور هنرمندانه ای بافته شده وبر روی سرش دایره های تو درتو تشکیل داده بود. لبهای توﭜول اش بشکل زیبائی از دو طرف آویزان بود وسفیدی چشمان درشت اش بر روی ﭜوست تیره وبراق صورت اش چون برف می درخشید. " تی می" در حالیکه یک دستش را بالا بود و سعی می کرد بچه های دیگر را به سکوت دعوت کند گفت :
- می خواهی بدانی که چرا ما دیگر نمی خواهیم با تو صحبت کنیم ؟
گفتم آره جانم می خواهم بدانم !
- برای اینکه تو به آن مرده کمک کردی !
گفتم : ای داد و بیداد ، یعنی چه؟ واقعا شما فکر می کنید کمک کردن به کسی که احتیاج دارد ، کار بدیه ؟!
- نه ، ولی کمک کردن به یک سفید ﭜوست کار بدیه !
- چرا مگر سفید ﭜوست آدم نیست؟
همصدا گفتند ، سفید ﭜوست ها بد جنسند
گفتم ، کی این حرف ها را بشما یاد داده ؟
همصدا گفتند " مادر بزرگ"
گفتم ببینید بچه ها این درست نیست ، این درست نیست که فکر کنیم سفید یا سیاه بودن ﭜوست، کسی را می تواند خوب یا بد بکند !
" تی می" از دیگران سبقت گرفت و گفت :
ولی نه ، مادر بزرگ گفته که نباید با سفید ها صحبت کنیم، سفید ها بد جنسند
هر چی فکر کردم ، دیدم در افتادن با اتوریتهُ قدرت مند فکری مادر بزرگ، که خود تاریخ زندهُ این نژاد است ، در ذهنیت یک بچهُ ﭜنج – شش ساله تلاش بیهوده ای است. مانده بودم وملول از این که تمام رشته هایم بسادگی ﭜنبه شده بود .
گفتم : خیلی خوب ، ﭜس حالا که شما ها منو دوست ندارید و نمی خواهید دیگر با من صحبت کنید ، فردا رانندهُ دیگری برای شما خواهند فرستاد! با نگاه هایشان ، گفتگو کردند و اشاراتی ما بین شان رد و بدل شد . در حالیکه اتوبوس را ترک می کردند یکباره دم گرفتند

تو ما را یک دوستی تو یک سیاه ﭜوستی

تو ما را یک دوستی تو یک سیاه ﭜوستی

Sunday, November 28, 2004

نامه ها



ماشين را كه پارک می کنم طبق معمول، قبل از اینکه وارد خانه شوم میروم سراغ صندوق پست ، متاسفانه مشتی نامه دارم ، برمیدارم ، برمیگردم، در را باز میکنم ، وارد می شوم . به مادر که روی مبل نشسته ودارد تلویزیون نگاه می کند ، یا نمی کند سلام می کنم. کفش هایم را در می آورم و ساکم را گوشه ای می اندازم وبا نامه ها مستقیم می روم به د ستشوئی، وقت نازنین را صرف خواندن اراجیف تبلیغاتی از این دست کردن ، دیوانگی است . بجز یک نامه که رنگ واندازه اش با بقیه متفاوت است و با دست خط نوشته شده است ، بقیه را بدون آنکه بازشان کنم به سبد کاغذ های باطله می ریزم.نامه را باز می کنم و می خوانم :

دوست عزیز!
با یک دلار وهشتاد وسه سنت این روز ها نمی شود چیزی خرید.! ولی در جائی مثل (Seattl,s Union Gospel Mission ) یک دلار وهشتاد وسه سنت می تواند برای یک مرد یا زن بی خانمان یک وعده غذای کامل تهیه کند و کمک کند که آنها امید و زندگی جدیدی پید ا کنند .
اسم من هرب پیفایفر است . هشتاد و دو سال است که مد یریت این سازمان را بر عهده دارم. ما با عشق ومحبت به سراغ بی خانمان ها می رویم . به سراغ آسیب د ید گان ، گرسنه ها می شتابیم . پناهگاه و غذا تعارفشان می کنیم و د یگر برنامه هائی که بتوانند زندگی شان را تغییر دهند.
در شب شکر گزاری ای که پیش رو داریم صد ها نفر از مردم وامانده به مراکز ما سرازیرخواهند شد. تعدادی از اینها مردان جوانی خواهند بود که نتوانسته اند کاری دست وپا کنند و اولین بارشان است که بی خانمان شده اند.بعد از برآوردن اولین نیاز این عده یعنی غذا ، نوبت به پیدا کردن کار وآموزش حرفه خواهد بود، که بتوانند در آینده کاری پیدا کنند.
بعد ، سالخوردگانی هستند که در اثر زندگی سالیان سال در خیابانها ، داغان شده اند. این عده بار ها تلاش کرده اند که برخیزند، ولی باز زمین خورده اند. امید برای این عده دیگر به لطف خداوند بستگی دارد.
و بعد خانواده هاهستند ، اغلب زنان جوان، با چند بچه ، که زندگی به آنها روی خوش نشان نداده است . مملو از ترس ، تنهائی ، که مورد سوُاستفاده قرار گرفته اند. برای این عده چقدر اهمیت دارد که بتوانند در یک چهاردیواری امن بنشینند و غذای گرم و سالمی تناول کنند ؟ خیلی ! .................
بهمین دلیل است که من از شما درخواست میکنم که با برداشتن این نخستین قدم وتهیهُ غذای گرم در شب ( تنکس گیوینگ) به این جماعت کمک کنید! .........
چون هر وعده غذا ، یک دلار وهشتاد سنت تمام می شود. پس اگر شما هیجده دلار وسی سنت کمک کنید، در واقع برای 10 نفر ، سی وشش دلار وشصت سنت ، برای 20 نفر ، نود ویک دلار وپنجاه سنت برای 50 نفر غذا و دیگر مراقبت ها را فراهم کرده اید. .........
با توجه به این که در سیاتل وحومه بطور تخمین 7980نفر بی خانمان وجود دارد ، کمک های ارسالی شما عزیزان ما را قادر خواهد کرد که این عده از هموطنانمان را به سر خانه وزندگی شان بر گردانیم. ......

با خودم فکر می کنم ، راستی اگر این آقای پفایفر هشتاد ودو سال است که مدیریت این سازمان را بعهده دارند ، الآن چند سالشان است؟
واصولا یک مدیر خیلی باید مدبر و کارآمد باشد که هشتاد ودوسال در مقام خود ابقاُ شود. و اگر این فرض هم درست باشد، پس چرا تعداد بی خانمان ها در این مملکت روز بروز افزایش می یابد. حالا با توجه به این که آقای بیل گیت با ثروتی معادل 7/ 40 بیلون دلار و آقای پل آلن با ثروتی معادل 1/ 20 بیلیون دلار وآقای استیو بالمر با ثروتی معادل 1/ 11 بیلیون دلار هر سه در همین ایا لت زندگی می کنند ، پیدا کنید پرتقال فروش را !
نامه را بعد از اینکه ترجمه اش تمام می شود ، پاره می کنم و به اشغالدانی می ریزم !

Thursday, November 11, 2004

** آمار ها سخن میگویند **


{گرید ون کارتر در مجلهُ ( The Independent ( انگلستان در تاریخ سوم سپتامبر 2004 ، آماری تهیه کرده که خواند نی است . من در اینجا قسمت هائی از نوشتهُ ایشان را انتخاب و ترجمه کرده ام .}



%79 از هواپیما ربایان حاد ثهُ 911 از عربستان سعودی آمده بودند .

3 نفر از هواپیما ربایان حاد ثهُ 911 از طریق کسب ویزای مخصوص ( ویزای اکسپرس ) که بین آمریکا و عربستان سعودی وجود دارد استفاده کرده بودند .

140 نفر از اهالی عربستان سعودی شامل تعدادی از اعضای خانوادهُ بن لادن بلا فاصله بعد از حملهُ 911 با هواپیما آمریکا را ترک کردند .

1700%افزایش هزینه های عربستان سعودی برای باز سازی روابط عمومی خود در
آمریکابین سال های 2001و 2002 .

%43 کل بودجهُ نظامی جهان مبلغی است که آمریکا خرج هزینه های دفاعی خود می کند ( این رقم مربوط به قبل از اشغال نظامی عراق است )

401.3 بیلیون دلار مبلغی است که برای هزینه های نظامی سال 2004 ارائه شده است .

10 میلیون نفر در سراسر جهان در بیست ویکم فوریه برای مخالفت با اشغال نظامی عراق به خیابانها ریختند.این تظاهرات ضد جنگ در تاریخ جهان بی سابقه بود .

4 بیلیون دلار در ماه هزینهُ جنگ آمریکا در عراق ( بگفتهُ رامس فیلد )

4.7 بیلیون دلار میزان کنترات هائی است که به شرکت ( Halliburton ) در عراق و افغانستان اهدا شده است

2.8 بیلیون دلار مبلغ کنترات هائی است که شرکت (Bechtel ) در عراق در اختیار دارد.

43.6 میلیون آمریکائی ( بیش از پانزده درصد کل جمعیت ) بدون بیمهُ درمانی هستند .( تا پایان سال 2000)

2.4میلیون آمریکائی بیمهُ درمانی خود را در اولین سال ریاست جمهوری جرج بوش از دست دادند .

%5 جمعیت جهان آمریکائی هستند .

%25 از نفت مصرفی جهان در آمریکا مصرف می شود.

750000 تن مقدار ذ باله های سمی شیمیائی است که سالانه توسط ارتش آمریکا در نقاط مختلف جهان پراکنده می شود.

4 یا ( مقام چهارم )جایگاه آمریکا در بین پنج کشوری که صلح جهانی را تهد ید مکنند. طبق مطالعات 2003 ( Pew global attitudes) اسرائیل –ایران – کرهُ شمالی – آمریکا – عراق بترتیب برای صلح جهانی خطرناک تشخیص داده شده بودند.

% 90آمریکائی ها تدابیر جرج بوش را در 26 سپتامبر 2001 مورد تائید قرار میداد ند .

%67 آمریکائی ها تدابیر جرج بوش را در 26 سپتامبر 2002 مورد تائید قرار می داد ند .

%54 آمریکائی ها تدابیر جرج بوش را در 30 سپتامبر 2003 مورد تائید قرار می داد ند.

%49 آمریکائی ها تدابیر جرج بوش را در ماه می 2004 مورد تائید قرار می داد ند.

85% از مردم بالغ آمریکائی نتوانستند افغانستان ، عراق و یا اسرائیل را بر روی نقشه پیدا کنند

30% از نو جوانان بالغ آمریکائی نتوانستند اقیانوس آرام را بر روی نقشه پیدا کنند .

11% از نوجوانان بالغ آمریکائی نتوانستند آمریکا را بر روی نقشه پیدا کنند.

70% از مردم آمریکا (بطور تقریب)خود را مبلغ مسیحیت میدانند ومعتقد اند که عیسی مسیح نجات دهندهُ آنهاست و انجیل کلام مستقیم خداست .

23% از مسیحیان معتقد آمریکا درسال 2000به بوش رای داد ند.

50 میلیون نفراز آمریکائیان در سال 2000 به جرج بوش رای داد ند.

5 ایالت از ایالت های آمریکا در مدارس دولتی خود دررشتهُ علوم از بکار بردن کلمهُ ( تکامل) خود داری میکنند.

4.7 میلیون فقره ورشکستگی در سه سال اول ریاست جمهوری جرج بوش در آمریکا به ثبت رسیده است.

489 بیلیون دلار کسری موازنهُ اقتصادی آمریکا در سال 2003 ( بد ترین موازنه در طول تاریخ برای یک سال )

10.9 میلیون دلار ثروت میانگین هر یک از اعضای اصلی 16 نفرهِ کابینهُ بوش است.

75% مردم آمریکا از سیاست جرج بوش در2003 در رابطه با حذ ف مالیات بر سود سرمایه چیزی عاید شان نشد.

42000 دلار، میانگین مبلغی است که هر یک از اعضای اصلی کابینه بوش از برنامهُ حذف مالیات بر سود سرمایهُ ، به جیب زدند.

88% از خانواده های آمریکائی کمتر از یک صد دلار از سیاست حذف مالیاتی بوش در سال 2003 بهره برد ند.


30858 دلار مبلغی است که خود بوش از سیاست حذف مالیاتی خود در 2003 به جیب زد .

9.3 میلیون نفر آمریکائی در ماه آوریل 2004 بیکار بودند.

2.3 میلیون نفر از این تعداد کار خود را در دورهُ سه سال اول ریاست جمهوری بوش از دست دادند.


34.6 میلیون نفر از جمعیت آمریکا (از هر 8 نفر یک نفر )در زیر خط فقر زندگی می کنند.

35 میلیون نفر از مردم آمریکا به اعترف دولت د چار سوُ هاضمه ( و یا به معنای دیگر گرسنه هستند )
40% از کل ثروت جامعهُ آمریکا را %1 از ثروتمند ترین آمریکائی ها در اختیار دارند.


















Tuesday, October 19, 2004

* ما د ر *

فکر کردم شاید خواب باشد .آرام وبا احتیاط کلید را در قفل در چرخاند م و درحالیکه سعی میکردم وزن
بد نم را روی پاهایم تقلیل دهم واز زوزه کشیدن چوب های فرسودهُ کف راهرو جلوگیری کنم ، خود را به اطاق نشیمن رساندم . معمولا در یک چنین ساعتی از روز به خانه نمی آمدم . از د یدن صحنه ای که پیش چشمانم بود یکه خوردم . باورم نمیشد که مادر را بعد از این همه سال در یک چنین وضعی غافلگیر کنم نمی دانم متوجه ورود من شد یا نه ، بدون هیچ تغییر حالتی به همان شکلی که نشسته بود به کارش ادامه داد . روی یکی از صندلی های قسمت نهار خوری نشستم وبه مادر خیره شدم. از زیر چادر نماز سیاه رنگ ، روسری سفیدی بیرون زده بود واز دوطرف بخشی از صورتش را پوشانده بود .مادر قیافهُ راهبه های کلیسا را پیدا کرده بود. باخود فکر کردم " بیچاره پیرزن توی این یک سال گذشته ، چه زحمتی را متحمل شده است که بتواند نماز خواند نش را از چشم من مخفی نگهدارد! " و میدانستم که این همه ، صرفا" بخاطر خوشآیند من بوده است. با این تصور که من هنوز همان بچه کمونیست دوآتشهُ سابق هستم ! غافل از اینکه من نیز در بد ر بدنبال خدائی هستم که بهش پناه ببرم .
بیادآن روز ها می افتم که تازه با تفکر چپ آشنا شده بودم ، در همان حدی که درکش برایم مقد ور بود، چنگال غول بی شاخ و د می را که بتمام جان و روحم چنگ انداخته بود ، از زندگی ام کوتاه کرد، ومن برای اولین بار رها شده از شگنجهُ کابوس های جهنم ،با آن د یگ های قیر جوشانش ، اژدها های هفت سرش ، وعذاب شب اول قبر، نفسی براحتی کشیدم وزندگی را بسیار زیباتر از آن یافتم که تصورش می کردم .
یادم می آید ، وقتی بخاطر تمامی آن دلهره ها و عذاب های روحی ای که تا آن زمان متحمل شده بودم ، از بالا تا پائین شان را به باد فحش وناسزا می گرفتم ، طفلکی مادر چه بخود می پیچید و دعا می خواند وبه دوروبر فوت می کرد و متعجب از این که ، چرا در جا به سگ تبد یل نمی شوم ؟ یا چرا قسمتی از صورتم سیاه نمی شود؟
بیاد آن دوره می افتم که آپلوی سیزده به فضا پرتاب شده بود وقرار بود که در کرهُ ماه بنشیند وسه سرنشین آن از خاک ماه نمونه برداری کنند. فرصت مناسبی بود که بادلایل مستند وعلمی ، هم جواب د ندان شکنی به خدا پرستان دور وبرم بدهم وهم به بخشی از سولات بی جواب خودم پاسخی بیابم . یادم می آید که آن شب تا صبح نخوابید م وتا کلهُ سحر با یک راد یوی ترانزیستوری ، در جریان گزارش لحظه به لحظهُ گزارشکر راد یو ، از فضانوردان قرار گرفتم . آپلو با موفقیت بر سطح ماه نشست . اولین نفر نیل آرمسترانگ بود که قدم بر ماه گذاشت وباتفاق مایکل کالینز در سطح ماه به راهپیمائی پرداختند . سر از پا نمی شناختم ، آنچنان ذوق زده بودم که انگار من هم به دنبال آنها روی کرهُ ماه قدم می زنم. هیجان زده به بالین مادر شتافتم و از خواب بیدارش کردم وگفتم
-چه خوابیدی مادر ؟ بیدار شو، بیدار شو که آمریکائی ها روی کرهُ ماه در حال قدم زدن هستند!
مادر سراسیمه توی رختخوابش نشست ، بیچاره هاج وواج مانده بود ، دو سه بار استغفرالله گفت وزیرلب دعائی خواند وبدوروبر فوت کرد، گفتم
- مادر دیگر الله بی الله ، گند ش درآمد !
زد پشت د ستش که " وای ببین این بی خدا ها چی بر سر بچه ام آورده اند! بچه ام پاک هوائی شده !
گفتم ، مادر هوائی کودومه؟ دارم میگم همین الان که دارم باهات صحبت می کنم ، چند تا " کافر" آمریکائی دارن روی کرهُ ماه قدم می زنن !
- خوب میگی چه کار کنم ؟ نصف شبی پاشم برقصم؟ ! گفتم
- نه مادر ، نمی خوام برقصی ، منظورم اینه که اون ها هم مثل ما آد مند دیگه ، تازه بقول توکافر هم هستند، خوب اون بالا که هستند ، چس دارن ، گوز دارن، شاش دارن . خلا صه منظورم اینه که گوزیدن به ماه و رفت پی کارش . یعنی به همان شاهچراغی که تو قسم می خوردی، به همان ماهی که بدون سلام وصلوات بهش نگاه نمی کردی!
سالها بعد ، وقتی رژیم جمهوری اسلا می بر سر کار آمدو کشتار ها شروع شد ، وقحطی بیداد کرد ، ومادر برای تهیهُ ابتدائی ترین مایحتاج خانواده ساعتها توی گرمای تابستان وسرمای زمستان به صف ایستاد وپیرش درآمد ، خیلی ساده ، بدون اینکه ما سر بسرش بگذاریم ، جانماز را بست و گذاشت کنار و گفت
- تا حالا هر چه می گفتید باور نمی کردم .ولی حالا باور می کنم . شما ها سگتان به این ملا ها می ارزد.

از آن تاریخ به بعد ، مادر را سر نماز ند یده بودم .یا حد اقل توی این یک سالی که پیش من بود ند یده بودم، ولی بگمانم از همان دوره ای که رژیم رو بتثبیت وما رو به اضمحلال نهادیم کفهُ ترازوی خداپرستی هم در نهاد مادر سنگین تر شد ومجد دا شروع به نماز خواندن کرد!
لبانش برای آخرین دانه های تسبیح تکان خورد و مهر را سه بار بوسید وبر چشم نهاد. جانماز را تا کرد وسرپا ایستاد و در دو جهت ادای سلام کرد و بعد نگاه غضب آلودش را به من د وخت و گفت
- چیه بر وبر نگاهم می کنی ؟ به تو چه مربوطه ؟ عوض هفده رکعت صد رکعت خواهم خواند !
گفتم مادر جان من که چیزی نگفتم ، هرچقدر دوست داری بخوان ، اصلا" من چیزی گفتم ؟ حرفی زدم ؟
گفت میدانم توی کلهُ چموشت چی می گذرد ! تو را من زائید م ! اصلا تو چه کار من داری ؟ منی که از صبح تا شب تک و تنها ، توی این خونه مگس می پرانم ، حالا آسمان به زمین می آید اگر چند رکعت نماز بخوانم؟ حالا آمد یم و فردا حرف های شما نه ، حرف های آنها درست از آب درآمد، حد اقل نمازمان را خوانده باشیم !
بلند شدم ، مادر را بغل کردم وپیشانی اش را بوسید م . گفتم مادر جان ، من سگ کی باشم که بتوانم به شما تعیین تکلیف کنم؟ من فقط نگران سلا متی شما هستم ! ببین عرق از سر و رویت جاری شده است . آخر توی این چلهُ تابستان، مجبور نیستی این همه چادر چاقچور بخودت ببندی، از بیرون که خونه پیدا نیست
من هم كه خونه نبود م، تازه اگر هم بودم ، پسر شما هستم ، نامحرم که نیستم ، و برای اینکه بخندانمش گفتم : از همهُ اینها گذشته اصلا شما از کجا می د ونید که خدا زن نیست ، هان ؟
مادر در حالیکه عرق پیشانی را با دستمال خشک می کردونگاهش را از من برگرفته بود ، همین طور با خودش ادامه داد : از کجا می دونی که خدا زن نباشد!! استغفرالله ، خدا یا منو ببخش ، آخه یکی نیست از این بابا بپرسد که ، از آدم تا خاتم تا حالا د یده شده است که ، پیغمبری ، امامی، آیت الهی ، حجت السلامی ، ویا حتی امام جمعه ای ، زن باشد ، که تو کفر خدا را می گوئی ؟!


کپنهاگ سپتامبر 1996


Monday, October 11, 2004

کارنامهُ سیا قسمت هشتم ( بخش پایانی )

* 1988*
بعد از یک شورش همگانی در هائیتی ، د یکتاتور این
کشور" بابی دوک دوالیه " با یک

جت نیروي هوائی آمریکا به فرانسه رفت د والیه میلیونها دلار به همراه برد و درپشت سرش فقیر ترین کشور جهان را باقی گذاشت . کشوری که بیش از پنجاه درصد جمعیت اش بیکاروبیش از چهارپنجم جمعیت اش بی سواداست کشوری که یک سوم کودکانش قبل از پنج سالگی می میرند.
سیا تلا ش کرد تا د یکتاتورد یگری را علم کند ولی مخالفت عمومی بر علیه دخالت مجد د آمریکا، اوضاع نا به آرام کشور را تا چهار سال د یگرادامه داد. سرانجام سیا ، سازمان اطلاعات ملی هائیتی را( که ظاهرا برای مبارزه با باند های کوکائین ،مسلح و تربیت اش کرده بود) برای سرکوبی قیام عمومی مردم بکار گرفت .با دستگیری ، شکنجه و ترور ،در این بیست ویک ماهی که دوالیه را از کشور رانده بودند بمراتب تعداد بیشتری از مردم هائیتی بد ست مامورین دولتی کشته شدند تا دوران پانزده سالهُ حکومت دوالیه !

*1988*

در تاریخ سوم جولای 1988 ناوهواپیمابرآمریکائی (یو اس اس وینسنس ) به حریم آبهای ایران تجاوز کرده و با شلیک دو موشک زمین به هوا ، هواپیمای مسافربری ایران، پرواز شمارهُ 655 را که به مقصد دبی در حال پرواز بود، با 290 نفر مسافر وخد مه متلاشی نمود. آمریکائی ها بلا فاصله برای لاپوشانی کردن این اشتباه فاجعه بار متوسل به دروغ شد ند.بطور مثال گفتند که ، " هواپیمای 655 از تونل هوائی مخصوص پرواز های غیر نظامی خارج شده بود " ( واقعیت نداشت ) ، اینکه " ما در حال حمایت از کشتی ای بودیم که از طرف لیبی مورد حمله قرار گرفته بود " ( واقعیت نداشت ) ، اینکه " ما در حریم آبهای بین المللی بودیم" ، ( واقعیت نداشت )، اینکه " هواپیمای 655 به سمت پائین جهت گیری کرده بود " ( واقعیت نداشت ) اینکه " هواپیمای 655 به هشدار های ما اعتنائی نکرد ( واقعیت نداشت ) بدلیل اینکه یکی از سربازان آمریکائی فراموش کرده بود که سویچ رادار را از کانال نظامی به کانال غیر نظامی تغییر دهد ، و در واقع اگر هشداری هم در کاربود ، کاپیتان رضائی خلبان 655 قادر به شنیدن آن نبود .بعد ها به خدمهُ این کشتی بخاطر این کار قهرمانانه شان مدال عملیات جنگی اهدا شد، و به فرمانده شان کاپیتان لستینگ بخاطر این دستآورد قهرمانانه اش و توانائی حفظ آرامش و اعتماد بنفس در زیر آتش دشمن ، مدال مخصوص از طرف نیروی دریائی اهدا شد. بعد ها نیروی دریائی اعتراف کرد که حمله به هواپیمای مسافر بری عملی اشتباه بوده است !

*1991*

بعد از اشغال کویت توسط عراق ،در شانزدهم ژانویه 1991 هیجده کشور هم پیمان برای اجرای عملیات کویر، که به تائید سازمان ملل هم رسیده بود، بر علیه نیروهای عراق وارد عملیات شدند.این حملات نخست با بمباران هوائی وپرتاب موشک های کروز به مواضع عراقی ها شروع و بعد با حملات نیروی زمینی ادامه پیدا کرد.در این جنگ حدود 100000 سرباز عراقی کشته شد. بعد ها " نیویورکر" انتقاد کرد که بسیاری از کشته شدگان جزو جنایات جنگی آمریکا محسوب می شود.که تحت مسولیت ژنرال " بری مک کافری " انجام گرفته است. تنها 166 نفر از نیروهای همپیمان کشته شد ند که اغلب آنها هم در اثر آتش اشتباهی نیرو های خودی بقتل رسیدند .


* 1996 *

دو سال بعد از نسل کشی ای که در( رواندا ) راه افتاد وحدود 800000 نفر هوتو ای کشته شدند، ارتش میهن پرستان رواندا ( آر- پی – ای )با همدستی یک نیروی مخالف دولت زئیر که توسط ( لارنت کابیلا ) رهبری می شد، قسمت شرق زئیر را بتصرف درآوردند.در نتیجه پناهندگان هوتوای که از جنگ داخلی ( 1994 – 1990) گریخته و در این مناطق پناه گرفته بودند، متواری وبا کشته شدند.شاهدان عینی می گویند : سربازان آمریکائی دوش بدوش ارتش میهن پرستان رواندا ، در مناطق ( کانگوس ) می جنگیدند.وزارت خارجهُ آمریکا هرگونه دخالت آمریکا را انکار کرد .ولی این موضوع را که به (آر – پی – ای) قبل از اشغال ئئیر آموزش جنگی داده است تائید کرد. پاول کاگامه رئیس جمهور رواندا در زمان جنگ داخلی ، در ( آر – پی – ای) درجهُ ژنرالی داشت ، آموزش دیدهُ مدرسهُ آمریکائی است .

* 1998 *


بعد از بمب گذاری " القاعده " در سفارتخانه های آمریکا در کینیا و تانزانیا که باعث مرگ 224 نفرو زخمی شد ن بیش از 5000 نفر گرد ید. پرزید نت کلینتون دستور یک حملهُ موشکی به یک کارخانه شیمیائی در سودان را صادر کرد. کلینتون ادعا داشت که این کارخانه در جهت تولید سلاحهای شیمیائی فعالیت می کند.در ادامهُ همین عملیات ، آمریکا هفتاد و پنج موشک کروز به یک پایگاه آموزش تروریست در افغانستان شلیک نمود که باعث مرگ 20 نفر غیر نظامی گردید. بعد ها تائید شد که کارخانهُ بمباران شده در سودان نه تنها سازندهُ سلاحهای شیمیائی نبود بلکه یک واحد شیمیائی غیر نظامی و در کنترات سازمان ملل بود . این عملیات در بعداز ظهرهمان روزی که مانیکا لونیسکی برای اثبات درغگوئی کلینتون در دادگاه عالی شهادت داده بود صورت گرفت .


* 1999 *

وقتیکه یوگسلاوی در جنگ باارتش رهائی بخش کوسوواانعطافی از خود نشان نداد، در سال 1999 د و بلوک شرق و غرب مشترکا طرح صلحی را آماده کرد ند که اسلوبد ین ملوسویچ از پذ یرش آن سر باز زد.آمریکا و متحد ین اش جنگ را از طریق هوا ودریا علیه یوگسلاوی اغاز کردند. آنها با موشک های کروز ، تاسیسات نظامی و غیر نظامی از جمله بیمارستان ها کلیسا ها تاسیسات آب برق ، تلفن و همچنین سفارت چین در بلگراد را در هم کوبید ند . این عملیات در واقع جهت فلج کردن دولت ملوسویچ انجام می گرفت که باعث مرگ بیش از 2000 نفر یوگسلاویائی شد .همچنین آمریکا از جانب دیگر با تزریق دلار های آمریکائی به گروه های مخالف ملوسویچ ، اعتصابات و تظاهرات سراسری آنان را وسعت بخشید.که در نهایت ملوسویچ را مجبور به کناره گیری از قدرت نمود.


* 2001*

بعد از حملهُ القاعده به مرکز تجارت جهانی در نیویورک که در آن 3000 نفر جان خود را از دست داد ند، آمریکا به همراه متحد ین اش به افغانستان حمله کرد. بعد از هفتاد وهشت روز نیرو های متحده با همکاری نیرو های احمد شاه مسعود که توسط خود آمریکا تجهیز شده بود ند ، کابل وبیشتر نقاط کلید ی افغانستان را بتصرف در آورد ند . در 9 هفتهُ اول جنگ حد ود 3800 افغانی جان خود را از د ست داد ند. سردمداران طالبان از قدرت ساقط وبه کوهها متواری شد ند. حمید کارزار به ریاست جمهوری افغانستان انتصاب شد .بی آنکه در خارج از کابل ونقاط کوهستانی ، که تغییرات به کند ی انجام می گرفت به رسمیت شناخته شود . دراین نقاط قدرت همچنان در چنگ صاحبان مزارع چند ین بیلیون دلاری خشخاش ، تولید کنندگان هروئین باقی ماند. که میزان تولیدات شان 3600 در صد نسبت به دوران قبل از جنگ افزایش یافته است.

(توضیح اینکه در این شماره به تجاوز اخیر آمریکا به عراق پرداخته نشده است . )






Thursday, September 16, 2004

کارنامهُ " سیا " قسمت هفتم


1977


در جریان یک جنگ داخلی در آنگولا ، آمریکا ، سازمان فنلا (جبههُ ملی برای آزادی آنگولا ) را تسلیح و حمایت نمود.تا بر علیه سازمان مپلا (نهضت مردمی برای آزادی آنگولا ) که از طرف روس ها حمایت می شد، مبارزه کند.آمریکا از زئیر عملیات جتگی فنلا را سازمان می داد و برایشان از طریق هوا مهمات می ریخت.مشاوران نظامی وما مورین " سیا" وارد منطقه شدندتایک شبکهُ مخفی برای رساندن سلاح های جنگی به آفریقای جنوبی را سازمان دهند. ( در این دوره فروش سلاح های آمریکائی به آفریقای جنوبی توسط وزارت خارجهُ آمریکا ممنوع اعلام شده بود. )که آفریفای جنوبی در عوض سلاح های مورد نیازفنلا را تامین نماید. در سال 1976 کنگره آمریکا ارسال اسلحه ومهمات جنگی را به آنگولا قطع کرد،ولی این کمک ها ، این بار از طرف موبوتو سه سه سه کو، دیکتاتور زئیر کماکان ادامه پیدا کرد.در طول این دوره ، بیش از 300000 نفر آنگولائی جان خود را از دست دادند و بخش وسیعی از این کشور ویران گردید.


1977

در دورهُ ریاست جمهوری جیمی کارتر نیروهای آمریکا خاک گواتمالا را ترک کردند و کمک های مالی و نظامی آمریکا به این کشور قطع گردید، بعد از آن این کمک ها کما کان از طریق اسرائیل ادامه پیدا کرد. در این دورهُ ده ساله ، جوخه های مرگ ونظامیانی که توسط " سیا " آموزش و دوره دیده بودند ، حدود 20000 نفر از مردم گواتمالا را بقتل رساندند.


1979

دیکتاتور مورد حمایت آمریکا در نیکاراگوئه " آ ناستا سیوس سوموزا " سقوط کردو ساندنیست های مارکسیست بقدرت رسید ند . ساندنیست ها بخاطر اعلام رفورم ارضی و ارائهُ راه حل هائی برای از بین بردن فقر عمومی، مورد حمایت مردم قرار گرفتند، ولی بقایای گارد ملی و پلیس مخفی بد نام سوموزا با حمایت " سیا " به جنگ چریکی بر علیه ساندنیست ها ، در طول دههُ هشتاد ، ادامه دادند.


1979

بعد از اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی ، " سیا " تمامی گروه هائی را که مایل به مبارزه بر علیه شوروی بودند ، از جمله مجاهدین ( مسلمانان واپسگرای اسلامی ) را مسلح کرده وحمایت مالی نمود. این حمایت ها در خاتمه به امر متشکل شدن طالبان و القاعده کمک موثری نمود.


1980

در بیست وششم آوریل پرزیدنت کارتر اجازه داد تا شش هواپیمای حمل ونقل و هشت هلیکوپترآمریکائی جهت عملیات برای نجات گروگان های آمریکائی در ایران ، مورد استفاده قرار گیرد. این عملیات بخاطر تصادم دو هلیکوپتر آمریکائی در شب ، در حاشیهُ کویر وکشته شدن هشت خدمهُ آن ناکام ماند.


1980


" آسکر رومورو " اسقف سانسالوادوربه پرزدنت کارتر شکایت کرد با این عنوان ( از مسیحی به مسیحی ) و از وی درخواست کرد که دست از حمایت جناح راست دولت السالوادور به رهبری دیکتاتور نظامی ( رابرتو- آبیوسون ) دست بردارد. ولی در همین زمان رومورو بدستور رابرتو در یک مراسم عشا ربانی بقتل رسیدو بلافاصله در کشور حکومت نظامی اعلام گردید. طولی نکشید که جنگ داخلی راه افتاد. " سیا " از دولت رابرتو بر علیه مبارزان ضد دولتی که اکثرا از دهقانان فقیر بودند، با دادن کمک های نظامی و اطلاعاتی حمایت کرد. و بعد به آموزش دادن جوخه های مرگ السالوادور اقدام نمود . تا سال 1992 حدود 63000 نفر السالوادوری در این درگیری ها بقتل رسیدند.


1980


آمریکا قرارگاههای چریکهای ضد دولتی السالوادور را در خاک هندوراس مستقر کرد، واز خاک این کشور جهت حمایت از جوخه های مرگ السالوادور استفاده نمود.




1981


در نوزدهم آگست هواپیما های جنگندهُ های اف14 آمریکا مستقر در ناو هواپیمابر" نی متس" دو جنگندهُ لیبیائی را بر فراز خلیج سیدرا سرنگون کردند. این عمل بدنبال شلیک یک موشک گرماجو توسط یکی از جنکنده های لیبیائی بود.
......................






1981

جهت تداوم کمک های آمریکا به چریکهای ضد ساندنیست در السالوادور ، " سیا" اقدام به فروش اسلحه به ایران از طریق اسرائیل نموده و سود حاصله از این معاملات را در اختیار چریکهای ضد ساندنیست قرار میداد. " سیا" همچنین اقدام به انتشار جزواتی نمود که در آن چون وچند ساقط کردن دولت ، از طریق کارشکنی ، خرابکاری در امور اداری و تولید، شرح داده شده بود.آمریکا همچنین با تحریم اقتصادی وتحت فشار دادن بانک جهانی جهت کاهش وام به این کشور، به تلاش های خود جهت ساقط کردن دولت ساندنیست ها ادامه داد .



1983


در اکتبر 1983 بدنبال سرنگونی وکشته شدن رهبر محبوب وسوسیالیست جزیرهُ گرانادا " موریس بیشاب " ، نیروهای آمریکا این جزیره را اشغال کردند. دلیل اداری این عملیات ظاهرا درخواست کمک فوری از جانب ( اتحادیهُ کشور های کریبین غربی ) بوده است ، که برای جلوگیری از عکس العمل خشم آگین مردم و همچنین برای نجات جان دانشجویان آمریکائی بوده است. ولی بعد ها نخست وزیر " باربدین " اظهارداشت که هم این درخواست وهم خود تغییر رژیم مدتها پیش توسط آمریکا طرح ریزی شده بود. در اپتدای اشغال جزیره 1200نظامی آمریکائی با مقاومت سخت نیروهای گرانادائی و واحدهای کوبائی قرار گرفتند، ولی با افزایش نیروهای آمریکائی به 7000 نفر ، مدافعان کم کم به مناطق کوهستانی عقب نشینی کردند و سرانجام یک رژیم طرفدار آمریکا برسر کار آمد و اولین اقدامات این دولت از بین بردن آزادی ها و برقراری سانسور و خفقان بود در این درگیری ها 19 آمریکائی ، 29 کوبائی ، و49 گرانادائی جان خود را از دست دادند.



1982


ژنرال " افرین ریوز مونت " با یک کودتا که از جانب آمریکا حمایت میشد، در گواتمالا بقدرت رسید.بعد از کودتا کمک های مالی آمریکا به گواتمالا افزایش یافت و ژنرال افرین حکومت نظامی اعلام نمود این ژنرال که در مدرسهُ آمریکائی ها دوره دیده بود، در شش ماه اول زمامداری اش 2600 نفر از بومیان این کشور را قتل عام نمود و در دورهُ هفده ماههُ حکومت اش 400 دهکدهُ بومی نشین را کاملا ویران نمود. پرزیدنت ریگان بعد از بازدیدی از این کشور اعلام کرد " ژنرال افرین خود را وقف آزادی و دموکراسی کرده است "


1983


بدنبال یک عمل انتحاری توسط حزب الله که بر علیه نیروهای آمریکائی در لبنان انجام گرفت و در آن 241 نفر کشته شدند. جنگنده های آمریکائی مستقر در دو ناو هواپیما بر " یو اس- اس " و " کندی " مناطق مشکوک در سوریه را بمباران کردند. در این عملیات دو جنگندهُ آمریکائی مورد هدف قرار گرفته و یک خلبان آمریکائی دستگیر شد.









1985

پرزیدنت ریگان به " سیا " دستور داد که بر علیه شیخ فدل الله " ؟ " یکی از رهبران حزب الله لبنان اقدام نماید ، لذا یک اتومبیل پر از مواد منفجره توسط یک مامور لبنانی " سیا " در محلهُ پر جمعیت شیعه نشین لبنان کار گذاشته شده بود منفجرشد ودوساختمان هفت طبقه ، یک مسجد و یک سینما را با خاک یکسان کرد. این انفجار نزدیک یک مسجد وهمزمان با برگزاری نماز جمعه شب صورت گرفت . شیخ از معرکه جان سالم بدر برد ولی هشتاد نفر از مردم عادی و رهگذران جان خود را از دست دادند. این واقعهُ خونین و نا موفق سبب شد که ریگان ، جواز ترور سازمان سیا را باطل کند .


1986

بعد از اینکه 35 نفر از افراد نیروی دریائی لیبی ، با یک کشتی دیدبانی ، در آبهای بین المللی توسط ناوگان آمریکائی مورد حمله قرار گرفته وکشته شدند، سرهنگ قذافی خطاب به همه اعراب گفت که آمریکا را در سراسر جهان مورد حمله قرار دهند.متعاقب این پیام بمبی در یک دیسکوی برلین غربی منفجر شد که در اثر آن دو آمریکائی کشته و 230 نفر دیگر زخمی شدند. باور عمومی بر این بودکه این بمب گذاری زیر سر باند های قذافی باشد، در نتیجه آمریکا بعد از ده روز دست به حملهُ تلافی جویانه زد و تریپولی را بمباران کرد که در اثر آن 40 نفر از جمله دختر خواندهُ قذافی کشته شدند.







Friday, September 03, 2004

کارنامهُ " سیا" قسمت ششم

* 1965 *

* 1965 *

بدنبال یک شورش همگانی در جمهوری دومینیکن ، ایالات متحده برای پنجمین بار در پنجاه و هشت سال گذشته ، به ظاهر برای دفاع از جان ودارائی های آمریکائی ها و در واقع برای جلوگیری از پدید آمدن کوبائی دیگر ، وارد این کشور شد . بدنبال گسترش واهمهُ آمریکا از این موضوع که رهبری نیروهای انقلابی را کمونیست ها بعهده گرفته باشند ، در بیست وهشتم آوریل تعدادنیرو های آمریکائی در این جمهوری به 20000 نفر رسید . نیروهای آمریکائی به بهای 59 کشته و174 زخمی ، قیام مردمی جمهوری دومینیکن را در هم کوبید .

*1965*

بعد از اینکه سفیر یونان ، با اساس طرح صلح قبرس ، بدلیل مغایرت با منافع کشورش مخالفت کرد. لیندن جانسون، رئیس جمهور وفت آمریکا ، به وی هشدار داد و گفت " قانون اساسی و پارلمانت تان را قائیدم ، ما اینهمه دلار های خوب آمریکائی را به کشور شما سرازیر میکنیم آنوقت ، نخست وزیر شما برای ما ، دم از دموکراسی ، پارلمان ، وقانون اساسی میزند ؟ ، بدان که دولت اش دیری نخواهد پائید. یک سال بعد " سیا " از طریق کارگزاران خود به کا نستانتین کمک کرد که دولت را ساقط کند . بعد در 1967یک کودتای نظامی " دست پخت سیا" دولت پاپاندرو را که شانس پیروزی داشت ، و از حمایت منافع آمریکا، سر باز زده بود،دو روز قبل از انتخابات ساقط کرد. و برای شش سال بعد حکومت نظامی سرهنگان در یونان مستقر شد. کشتار وشکنجهُ مخالفین سیاسی به یک امر عادی تبدیل گردید . در راس قدرت ، جورجیوس پاپادوپولوس ( جاسوس مزد بگیر " سیا" از سال 1952، که در زمان اشغال نظامی یونان توسط نازیسم هیتلری ، رئیس امنیت نازی های آلمانی در یونان بود ، این شخص ، انقلابیون میهن پرست یونانی را شکار وبه جوخه های اعدام می سپرد.) بلا فاصله اعلام حکومت نظامی نمود وتمامی احزاب را تار و مار کرد. در ماه نخست رژیم پاپادوپولوس بیش از 8000انقلابی چپگرا شکنجه وزندانی شدند.آمریکا سرانجام در سال 1999 بود که به عمل خود مبنی بر حمایت وپشتیبانی از فاشیست های یونانی اعتراف کرد.


* 1966 *

بعد ازگذشت سه سال ، از حکومت دست نشانده ، " ُژنرال انریکو، پرالتا آزوردیا "،که با حمایت دولت " جان اف کندی " بقدرت رسیده بود.بدلیل بقدرت رسیدن یک سیاستمدار، با رای مردم ،ارتش آمریکا مجددا به گواتمالا لشکر کشی کرد.
اولین اقدام ژنرا ل پرا لتا، بعد از بقدرت رسیدن این بود که دستور دهد ، هشت رهبر سیاسی اتحادیهُ صنفی را بقتل برسانند (کامیون های پر از سنگ را از روی این رهبران عبور دادنده بودند )
رهبر جدید " جولیو ، کیسر" آمریکا را به حاکم مختار گواتمالا تبدیل کرد.در نتیجه کشتی های حامل اسلحه ومهمات آمریکائی به سوی گواتمالا سرازیر شد.
هواپیما های " سیا" با تیر بار های پنجاه میلی متری و بمب های ناپالم روستا ها را بمباران می کردند.مستشاران نظامی آمریکا به تجهیز نیرو های پلیس گواتمالا پرداخت وبه بیش از 30000 پلیس گواتمالائی روش ها وتاکتیک های متنوع دستگیری ، شکنجه و گم وگور کردن را آموخت .یک مقام وزارت امور خارجهُ آمریکا با تمسخر خاطر نشان کرد که " اگر شکنجه وکشتار توسط ما انجام بگرد و قربانیان هم کمونیست باشند ، هیچ ایرادی ندارد ! "

* *1966

طی یک عملیات نظامی که توسط " سیا" تدارک ورهبری میشد، پارتیزان افسانه ای بولیوی " چه – گوارا" دستگیر گردید. آمریکا پیشنهاد کرده بود که وی جهت بازجوئی زنده نگهداشته شود ولی دولت بولیوی برای جلوکیری از درخواست های بین المللی جهت آزادی وی ، او را بقتل رساند . چه- گوارا سی نه ساله بود ومرگش میلیون ها نفر در سراسر جهان را عزادار کرد.

*1966*

ژنرال " جوز آلبرتو مدرانو"با کمک و بودجهُ "سیا" اولین جوخهُ مرگ بسیار بد نام السالوادور را تاسیس کرد.

* 1970*

نیرو های آمریکائی، جهت انهدام پناهگاه های کمونیست ها در خاک کامبوج وارد این کشور شدند. کمونیست ها از این پایگاه ها جهت حمله به مواضع آمریکائی ها وویتنام جنوبی ها استفاده می کردند.در همان سال به کمک "سیا" سیهانوک از قدرت سرنگون و" لون نول " مرد دلخواه "سیا" به قدرت رسید.لون نول بر خلاف سیهانوک تمام نیروهای کامبوجی را به نفع آمریکائی ها بسیج کرد.






*1971*


با کمک نیروی هوائی آمریکا، یک کودتای خونین که " سیا" تدارک دیده بود وپانصد نفر کشته بر جای گذاشت ، رئیس جمهورچپگرای بولیوی "جان ، تورس" را سرنگون وژنرال "هوگو بنزر" را بقدرت رساند.جان تورس کسی بود که در دوران زمامداری اش، نفت و تعداد زیادی از کارخانجات بولیوی را ملی اعلام نمود. و ژنرال هوگو بنزر کسی بود که در مدرسهُ آمریکائی ها آموزش دیده بودو رژیم اش در بکارگیری شکنجه وآزار برای ازبین بردن چپگرایان شهرت داشت.
هوگودر طول هفت سال دیکتاتوری اش ، از سیزده فقره کودتا جان سالم بدر بردو در همین دوره ، 200 نفر از مخالفین سیاسی اش را بقتل رساند و 15000 نفر را زندانی نمود.



*1973*

بعد از سه سال توطئه چینی ،عملیات زیر زمینی وتحریم های اقتصادی شیلی توسط آمریکا، سالوادرآلنده رئیس جمهورمردمی و برگزیدهُ این کشور در جریان یک کودتا کشته و آگوستینوپینوشه بقدرت رسید . پینوشه دیکتاتوری را در شیلی برقرار کرد ودر تمام دوران حکومت خود که با شکنجه، قتل،وسربه نیست شدن هزاران شیلییائی همراه بود از حمایت همه جانبهُ آمریکا برخورد بود .