Thursday, February 09, 2006

کدام صلح؟ کدام ملت؟

..اصلاً غم‌انگيز نيست روزنامه‌نگار ايرانی کبرا صغرا کند که بله، انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق ملت ماست؟ يعنی همه‌ی حق‌هامان را گرفته‌ايم؟ حق انتشار، حق زندگی، حق فکر کردن، حق دگر انديشيدن، حق نوشتن، حق... مگر حق‌ همه‌مان را کف دست‌مان نگذاشته‌اند؟
حیف است اگر این نوشتهُ زیباوجانانهُ ( کدام صلح؟ کدام ملت؟) آقای عباس معروفی را نخوانید!

Tuesday, February 07, 2006

خوش آمد به آرش


نشریهُ فرهنگی ، سیاسی، اجتماعی آرش که به همت پرویز قلیجخانی ونجمهُ موسوی و دیگر یاران اهل قلمشان در فرانسه منتشر می شود. از شمارهُ نود وچهار خود وارد دنیای اینترنت گردید.نشریهُ آرش که به گمان من پربارترین وقدیمی ترین نشریهُ سیاسی اجتماعی فرهنگی خارج کشور است ، پیشتر از این می بایست به چنین اقدامی مبادرت می کرد.و از یک چنین کانال ارتباطی ای بهره مند میشد.در هر حال ورود آرش به دنیای و ب را به دست اندر کاران وعلاقمندان آن تبریک وتهنیت می گویم .
www.ARASHMAG.COM


Friday, February 03, 2006

Tuesday, January 31, 2006

متاسفانه نتوانستم عکس ومطلب را دريک پست منتشر کنم. Posted by Picasa

*کبریت خیس*

خیلی وقت بود که شعر خوب نخوانده بودم . اینجا وآنجا هم هر از گاه گشته بودم . کم یافته بودم شعر هائی که به دلم بنشیند .ساده باشد و بی تکلف.موضوعات اش زمینی باشد وصمیمی .تا اینکه کبریت خیس ، مجموعهُ شعر دوست شاعرم عباس صفاری را با امضای خود ش هدیه گرفتم. کبریت خیس، (بر ندهُ جایزهُ شعر کارنامه) اخیرا در تهران از طرف انتشارات مروارید منتشرشده است . کتاب را بی آنکه زمین بگذارم تمام پنجاه وهشت قطعه شعرش را در یک نشست خواندم .وبعد برگشتم به دوباره خوانی ودستچین شعرهائی که مرا حسابی گرفته بودند . حیفم آمد که شمارا از این بوستان بی نصیب بگذارم .


* پرچم نیلوفر*

زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب هایت زرورق سپیده دم
که هر چرندی می گویی یا شعر ناب است
یا زمزمهُ آبشار
آنوقت برای همین چارخط مدح بی قافیه
که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریز ودرشت را
غربال کرده ام.
***

* تعجیل *

از کلمات خوش خط وخالی که بی واهمه
می گردند لابلای ترافیک عصر وعلایم راهنما
زیبا ترین شان را به دام انداخته ام
تا اطاق رو به دریایت امشب
سبقت بگیرد از نگارخانه ی چین

راه خانه ات را اما
در خیابان های این شهر توبه شکن
دوباره گم کرده ام
وغریزه ی زنبوری ام گریخته از من
دریای وقت نا شناس هم
مه سنگینش را دارد
هل می دهد به میان شهر

حتمن چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چارراهی نمی بینم.
***

* از دفترخاطرات یک نظر باز *
در هر شهر
ودرهر آرایشی
همیشه منم که دریک نگاه
به جایت می آورم
چه در تی شرت وشلوار جین
وقتی برای تاکسی دست بالا می بری
چه در آن پیراهن پشت بازپر ستاره
وقتی در نور لوستر ها می درخشی و
کمر گاهت بوی تانگو می دهد
زن دارچین پوستی هم
که شبی مه آلود در لاهور
برای یک خاک انداز آتش و
مشتی نمک دریایی
به در خانه ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعلهُ لرزانش
چهره ات راتاگریبان روشن کرد
سال ها پشت آن پنجره
پت پت کنان می سوخت
وسرسرای آن خانه هرگز
از خیال لخت خلخالهایت خالی نشد

بادبان شکسته
وقتی پهلو می گرفتم
در یکی از خوابهای تعبیرشده ی هزارویک شب
تونو عروس تاجری دمشقی بودی
ومرواریدهای درخشانم به یک نگاه تو
خرمهره شدند در برابر چشمانم
وکشتی بادپیمایم دیگر
تخته پاره ای بیش نبود

چه رهگذر ماه منظر کوچه های سمرقند
چه ساقی شمشاد قد میخانه ای در نیشاور
یا در پیشبند سپیدی
پشت پیشخان نوشخانه ای در لندن

سر صحبت را
هر کجا وهر چه بوده ای
همیشه من باز کرده ام
ونیمه شبان تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفته ام.

از دیدارهای مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه ام هربار
در نظرت کمی آشناست
همین !؟

Monday, January 23, 2006

* الوداع *


وقتی نیستی ، دلواپس ونگرانم . بهانه می گیرم . بی جهت به دیگران پیله می کنم. دستم ودلم به هیچ کاری نمی رود.مثل دیوانه ها حا لت روانی پیدا می کنم.یک جا بند نمی شوم وتا پیدایت نکنم آرام وقرار نمی گیرم. می بینی چقدر به تو وابسته ام ؟
وقتی هستی ، هرم نفس هایت تسکینم می دهد.بوسه هایت آرامم می کند.ولذ ت لحظات پرشکوه آمیزش تن وجان خرابم می کند ، آنچنان که به صداقت تو در این میان شک میکنم.وبی تفاوتی ات آزارم می دهد و از اینکه دل در گرو یک رابطهُ بی سرانجام ویک جانبه ای نهاده ام، به خودم لعنت می کنم وزمانی که به تمامی آن ضربات وصدمات روحی ، جانی ومالی ای که درطول سالیان سال از برکت زندگی مشترک با تومتحمل شده ام، فکر میکنم ، به توهزارباربیشتر لعنت می فرستم. می بینی از دستت چقدر بیمار وخسته ام ؟!
راستی ما دو تا ، چرا دست از سر هم برنمی داریم؟ چرا همدیگر را راحت نمی گذاریم؟ نمی دانم این کدام نیروی جهنمی است که ما را بسوی هم می کشاند؟! این کدام قدرت جادوئی است که مرااین چنین اسیر وگرفتار توکرده است؟ میدانم عشق نیست! علاقه نیست! حسن جمال تونیست! لطف کمال تو هم نیست!. چه میدانم شاید نوعی عادت باشدکه دراثر قدمت وتداوم، به اعتیاد تبدیل شده است.شاید هم بخاطرترس از تنهائی است.
آخر این حماقت محض نیست که آدم دود از کلهُ همد یگربلندکند واسم اش را بگذارد زندگی ؟!
آخر دیوانگی نیست، که آدم آتش به هستی همدیگر بزند وبسوزد وبسازد واسم اش را بگذارد وفاداری ؟!
حال که سر صحبت باز شده است بگذار صادقانه اعتراف کنم که روابط من وتو نه بر پایهُ یک منطق عقلانی استوار است ونه از دیدگاه یک عرف اجتماعی قابل پذیرش !
من بارها متوجه سده ام که چگونه عده ای درمجالس ومهمانی ها ، به محض دیدن من وتو،ابرو درهم کشیده ورو ترش کرده اند!
من بارها احساس کرده ام که چگونه یک عده عدم رضایت خود را از حضور ما در جمع شان علناُ نشان داده اند و گاه نزدیک ترین وگستاخ ترین شان، دلسوزانه نگرانی عمیق خود را از ادامهُ رابطهُ من وتو، ابرازداشته و عواقب زیان بارآن را یادآور شده است.
از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان .چند صباحی است که من هم با این حضرات هم صدا شده ام و به ضرورت قطع یک چنین رابطه ای پی برده ام. صادقانه بگویم ، به اینکه، رابطهُ تو با من غیر دوستانه و سودجویانه بود، سالیان سال پیش پی برده ام . حالا چرا این همه مماشات بخرج داده ام ؟ دریغ از یک جو اراده وقاطعیت .
به دل نگیری ، عاقلی می گفت : هر بوسه بر لبان تو میخی است که من بر تابوت خویش می کوبم . من باور می کنم و معتقدم که ضرر را در هر مقطعی که متوقف کنی استفاده است ومتاسفانه باید بگویم که این بارمنتظر رای تو نمی مانم و بطور یک جانبه اعلام جدائی وطلاق می کنم. و با خود عهد می بندم که بعد از این نه تنها لبان تو، بلکه لبان هیچ نوع سیگار دیگری را هم نخواهم بوسید.
بدرود ، بدرود ای همدم و مونس بیش از بیست سال از بهترین دوران زندگیم ! بدرود.
این نوشته قبلا در یکی از شماره های مجلهُ آرش به چاپ رسیده است. علت این که با اندکی دستکاری مجددا در اینجا منتشر می کنم به دو دلیل است:
الف. عده ُ زیادی از دوستان جدیدم آن را نخوانده اند .
ب .اینکه الان بیش از سه هفته است که دوباره سیگار را به نفع سه تار طلاق داده ام.

Thursday, January 12, 2006

شما چه می کردید؟


اگر شبی دیر وقت دخترزیبا و جوانی سوار تا کسی شما شده باشد و برده باشدتان به جائی خلوت و تاریک وحین پیاده شدن با لوندی خاصی از شما خواسته باشد که تاکسیمتر را روشن بگذارید و منتظرش بمانید تا برگردد،وبمقصد دور تری خواهد رفت ، شما چه می گفتید؟ می گفتید نه ؟ مطمعنم می گفتید آخ جون این هم یک ماهی درشت برای امشب، حد اقل بالای پنجاه دلار .وبعد لابد نگاهی در آئینه به خودتان می انداختید واز داشبورد اودکلن را بر می داشتید وبه خودتان می زدید ومی نشستید به خیالبافی تا سرو کلهُ خانم پیدا شود. درسته؟ تاکسیمتر هم که مرتب دارد برای خودش کار میکند .
بعد ، اگر در حین همین خیالبافی ها درب جلو سمت راست تاکسی تان باز شده باشد وسایه ای آهسته چون ماری به درون خزیده وبا تهدید اسلحه ای که بسمت شما قراول رفته است از شما خواسته باشد که جیب هایتان را خالی کنید وشما مذبوحانه تلاش کرده باشید که حقه ای سوار کنید ولی با یکی دو ضربه با لولهُ اسلحه، گرمای خونی راکه از پیشانی تان جاری است احساس کرده باشید وتازه متوجه شده باشیدکه آن دختر جوان واین مرد سیاهپوست چه دامی برایتان گسترده بودند و بعد مانده باشید تنها ، با جیب های خالی وخون پیشانی .
***
نه، اگر شمادریک بعد از ظهرگرم وآفتابی ، بعد از یک روز کاری خسته کننده، خبردار شده باشید که زنتان در بیمارستان سر زاست. نگران وبا عجله خود را به اولین تاکسی در صف رسانده باشید و در را باز کرده ودر صندلی عقب نشسته باشید وآدرس بیمارستان را به راننده داده باشید وگفته باشید که عجله دارید. آنوقت راننده در آئینهُ روبرو اش وراندازتان کرده باشد وبا سخنان بی ربط و با اشاره به زخم پیشانی اش خواسته باشد که ماجرائی را تعریف کند، وشما مجددا گفته باشید که عجله دارید ، ولی ایشان این باربا وقاحت تمام درخواست بیعانه کرده باشد، چه می کردید؟ شاید بعد از نثارمشتی بد وبیراه، پیاده شده وبه تاکسی دیگری سوار می شدید، نه؟
ولی من با توجه به تجربه وشناختی که از اکثر راننده تاکسی های این شهر که اغلب مهاجر هستند دارم وبا علم به این که همگی سروته یک کرباسند. بیست دلار درآورده وانداختم روی صندلی جلووگفتم : بیا این هم بیعانه، هیچ حرفی هم نمی خواهم بشنوم، فقط مرا به مقصدم برسان!

***

تمیدانم چرا حرف از بیعانه زده بودم. شاید به این دلیل که بار ها سوار شده بودند، محترمانه برده بودمشان، به مقصد که رسیده بودیم، در را بازکرده وفرار کرده بودند . توی آئینه مجددا نگاهش کردم، بنده خدا اصلا تیپ اش به آن جورآدم ها نمی خورد. چه برخورد احمقانه ای کرده بودم! دلم می خواست به نحوی از دلش در بیاورم.
گفتم : آقا واقعا من از شما معذرت می ..
دو انگشت سبابه اش راکرد توی سوراخهای گوش اش وگفت : دوست ندارم حتی یک کلمه هم بشنوم، فقط مرا به مقصدم برسان همین !
از خودم بدم آمده بود . در حد بعضی از راننده تاکسی هائ کلاش و مرد رندی، که می شناختم، سقوط کرده بودم. شرمم شده بود. خود را از تیررس نگاهش در آئینه می دزدیدم.
در مقابل بیمارستان نگهداشتم .تاکسیمتر دوازده دلار وچهل سنت را نشان می داد. تا بقییه ُ پولش را بازگردانم، از تاکسی پیاده شده بود. سرم را از پنجره بیرون کردم وگفتم : آقا بقیهُ پولتان!
برگشت وبا لحن ملامت باری گفت : بقیهُ را بعنوان بیعانه برای مسافر سیاهپوستی که شاید بعدها سوار کنید نگهدارید ، آقای نژادپرست ! ورفت
ومن ماندم ، باز تنها واین بار با عرق شرم بر زخم پیشانی .

Monday, January 02, 2006

* طرح وداستان دو ساله شد *

دو سال پیش در همین روز ها بود که به تشویق وپشت گرمی دوست بسیار نزدیک وقدیمی ومجازی شدهُ فعلی ام ( فرامرز پورنوروز) وکمک های فنی دوست عزیز و همیشه مهربانم آقای عبدالقادر بلوچ، وبلاگ طرح وداستان آغاز به کار کرد.و کم کمک وبمرورزمان وبه موازات آشنائی بیشترمن با فن نگارش در وبلاگ ، کامپیوتر، این جعبهُ جادوئی تبدیل به آلترناتیوی شد که توانست باب گفت وشنود ها وبگو بخند های خانوادگی را تقریبا تخته کند. نقش کتاب هارا در قفسه ها به حد دکوراسیون تقلیل دهد. جلسا ت یادگیری زبان فارسی دخترم را با من تق ولق نماید. سنتور و سه تاررا در گوشه ای از زیر تخت به خاک خوری بفرستد .
آری این مهمان ناخوانده باعث شد که دیگر بیل وکلنگ و تیشه در حیاط خلوت زنگ بزنند وعلف های هرز از در ودیواربالا بروند. درختان در حسرت نوازش دستانم تب کنند وباغچه در انتظاراندک توجه ام خمیازه بکشد. صندلی ها واشیاُ قدیمی شکسته که قرار بود روزی مرمت و بازسازی شوند در گوشه ای از گاراژ طعمهُ موریانه شوند .

شب بیداری ها ووبگردی های شبانه وکشف وآشنائی مداوم با چشمه سارهای جدید ومتنوع اندیشه وشعرو ادبیات بمرورمرا هر چه بیشتردر خود غرق کرد وخواهی نخواهی اثرات خود را د ر روابط زناشوئی نیزبر جای گذاشت.تنها موردی که هنوزاز تهاجم بی رحمانهُ این جام جهان نما در امان مانده است.هشت ، نه ساعت کار روزانه جهت امرار معاش است.
با خودم می گویم ، حال که ( طرح وداستان ) دو سالگی خود راپشت سر می گذارد بیلان دخل وخرجش چگونه است؟ نتیجهُ یک محاسبهُ سر انگشتی چندان راضی ام نمی کند .برای ادامهُ راه دچار تردید می شوم که این بارهم بلوچ گرامی به کمکم می شتابد ومی گوید:

Thursday, December 22, 2005

* یادواره *



چند وقت پیش، وقتی صبح وارد اتوبوس شدم تا کار روزانه
را شروع کنم، اتیکت سیاه رنگی بر روی یکی از صندلی های
ردیف سوم توجه ام راجلب کرد. نزدیک تر که شدم اسم
" روزا پارکز " بر آن حک شده بود. به پاس احترام به روزا
پارک با تاریخ تولد ودر گذشت اش که همین اکتبر گذشته
اتفاق افتاد.
روزا پارکز زن سیاهپوستی بود که به کار خیاطی اشتغال
داشت.پنجاه سال پیش در شهر مونتگموری، سیاهپوستان که
هفتادوپنج درصد مسافران اتوبوس های شهری را تشکیل
میدادند حق نداشتند در ردیف های جلوی اتوبوس بنشینند
پول شان را از درب جلو پرداخت می کردند واگرسفید پوستی
در ردیف های جلوئی نشسته بود میبایست پیاده می شدند ومجددا
از درب عقب وارد اتوبوس می شدند.نشستن شان در ردیف های میانی مشروط بود براینکه اگرسفید پوستی سوار شود سیاهپوست میبایست بلند شود وجای خود را به وی بدهد.واگرجا برای نشستن نباشد، پیاده شود و به اتوبوس بعدی سوار شود.روزا پارک پنجاه سال پیش با شجاعت تمام این قانون نژادپرستانه وغیر انسانی را شکست و پای تاوانش ایستاد.ومارتین لوترکینگ ها ومالکم ایکس ها راهش را ادامه دادند و بدنبال سالها مبارزه و فداکاری به حقوق برابر(؟) دست یافتند.
پیاده شدم و به دیگر اتوبوس ها سرکشی کردم، اتیکت بر پشتی همان صندلی در همهُ اتوبوس ها نصب شده بود.
آن روز بعد از کار، احساس کردم کمتر از روز های دیگرخسته شده ام.

Monday, December 12, 2005

علت ومعلول**


گفتم : فکر نمی کنی باید نشست و علل این همه طلاق بین زن وشوهر ها را بررسی کرد وچاره ای اندیشید؟
گفت: نه !این رها کردن علت و کلنجار رفتن با معلول است. اگرازدواجی نبود در واقع طلاقی هم نمی توانست در میان باشد! پس باید علل ازدواح ها را ریشه یابی کرد.!



Monday, December 05, 2005

** نوش جان **

اتوبوس تقریبا پراست. خانمی بگمانم اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی با دو بچهُ خرد سا ل درنزدیکترین صندلی به من نشسته اند. دختر که چهار پنج ساله می نماید پاکت کوچک چیپسی در دست دارد که با لذت فراوان مثل خرگوشی که هویج بخورد دانه های چیپس را با سر وصدا زیر دندان های پیشین اش خرد می کند ، جویده نجویده قورت میدهد و بعد یک یک انگشتانش را لیس می زند وبلا فاصله چیپس دیگری از پاکت بر می دارد.خوردن وآشامیدن دراتوبوس های مترو بویژه برای بچه ها قدغن است، و این دستور با خط درشت روی پلاکارتی داخل اتوبوس نصب شده است.نگاهش می کنم و از لذتی که می برد لذت می برم .و چیزی نمی گویم.
بیرون هوا مه آلود است. سر چهار راهی، با ترافیک سنگین بعد از ظهر جمعه کلنجار میروم که گویندهُ رادیوی مترو اعلام می کند " تمامی رانندگان اتوبوس ، لطفا گوشی تلفن تان را برای شنیدن پیامی بردارید" گوشی را بر میدارم .می شنوم " رانندگان گرامی در نیم ساعت گذشته دو شعبهُ (بانک آو آمریکا) در آدرس های.........مورد دستبرد مسلحانه قرار گرفته است. سارق نخست، جوان سیاه پوستی است بیست ودو الی بیست وچهار ساله، قد ، حدود پنج و نیم فیت .با اندام ورزیده ، شلوارجین واورکت سرمه ای .
سارق دوم مردی است سفید پوست، سی وسه الی سی وپنج ساله،قدحدود پنج وهشت دهم فیت، دارای سبیل وصورت نتراشیده، با جای یک زخم کهنه برسمت راست پیشانی، با شلوار جین واورکت مشکی.پلیس برای پیدا کردن این دو سارق از ما کمک می طلبد.. اگر افردی با این مشحصا ت وارد اتووس شما شدند با فشار دادن تکمهُ مخفی اضطراری ما را در جریان بگذارید دقت کنید که هر دو سارق مسلح هستند.
ماهی هشتصد وپنجاه دلاراز حقوق ماهانهُ من، ازبا بت بهرهُ وامی که برای خرید خانه گرفته ام به حلقوم این بانک لعنتی می ریزد، و تا بیست وپنج سال دیگر هم خواهد ریخت.

گوشی را می گذارم و به دختر نگاه می کنم آخرین دانهُ چیپس را در دهان می گذارد. نگاهم می کند و می خندد، من هم می خندم و زیر لب می گویم نوش جان !

Thursday, November 24, 2005

** جاده **


اتوموبیل خراب اش را کنار جاده پارک کرده بود و مستاصل به دیگر اتوموبیل ها که بسرعت باد از کنارش رد می شدند، نگاه می کرد.جلوی پایش ترمز کردم .سوار شد .محل کارش خارج از مسیر ما بود. اول او را رساند یم. از اتوموبیل که پیاده شد، خانم زیبا و جوان ، لبخندو تشکر را با گشاد دستی تحویل پسرم داد!
بگمانم، باید رابطه ای بین تعداد موی های سفید آدمی با نامرئی شد نش باشد، نه؟

Sunday, November 13, 2005

* سگ وسنگ *

جهت رفع خستگی ، بر ساحلی، قدم زنان ، سیگاری روشن کردم . سخت رفع خستگی میکردم که بناگاه سگی گریخته از بند خداوند خویش کینه توزانه بسویم حمله ورشد.اینجانب که حداقل از سگهای متمدن آمریکائی یک چنین انتظاری نداشتم، نا باورانه مشتی کلمات و اصوات نوازشگرانه نثارش کردم که شاید کارگر افتد و از خر شیطان پیاده شود.از بخت بد، نه تنها آرام نگرفت بلکه بر آتش غضب اش نیز افزوده شد.اینجانب با تمام اکرام واحترامی که به سگ های آمریکائی قائل هستم بقصد دفاع از خود، به شیوهُ مقابله با سگ های وطنی متوسل شدم .یعنی وانمود به برداشتن سنگی از زمین نمودم،که این کار شعله ُ خشم جناب سگ را دوچندان کرد،و کینه توزانه حلقهُ محاصره را به دورم تنگ تر نمود،که اگر از فرصتی استفاده نمی کردم و سیگار را به صورتش پرت نمی کردم و خود را به داخل اتوبوس نمی رساندم و در را نمی بستم، حسابم پاک پاک بود.از داخل اتوبوس تفس نفس زنان در حا لی که شاهد جنگ زرگری خانم چاقالوی آمریکائی با سگش بودم به چند نتیجهُ اخلاقی رسیدم :
الف - آمریکائی ها شاید موشک های کروز و بمب های ناپالم به هر جائی پرتاپ کرده باشند، ولی تا کنون هیچ سنگی به سوی هیچ سگی پرتاب نکرده اند!
ب - سگهای آمریکائی با سنگ بطور عا م وقلوه سنگ پرتاپ شده ُ ناگهانی از جائی و درد سوزناک آن بطور خاص نا اشنا هستند!
پ - در فرهنگ آمریکائی ، مجموعهُ پسر بچه ، سنگ ، و سگ هیچگونه معادله ای نمی سازد!

Monday, November 07, 2005

* * من ودخترم * *


داشت توی حیاط تاب بازی می کرد وبرای خودش آواز می خواند. صندلی را کشیدم پشت درختی وسیگاری روشن کردم .حواسم بود ، از لای شاخ وبرگ ها می پائیدمش که نبیند، ببیند گیر میدهد .از تاب که آمد پائین ، سیگار را زیر پا له کردم .مستیم آمد بطرفم وگفت
- ددی !
- بعله خانوم
- ددی این درسته که مرد ها زودتراز زنها می میرند؟
- نه خانوم همچین چیزی نیست!
- پس چرا پدر مامان زودتر از مادرش مرد؟
- خوب این دلیل نمیشه که نتیجه بگیریم ،مرد ها زودتر از زنها می میرند!
- پس چرا پدر شما زودتر از مادرتان مرد؟
بدنبال جوابی بودم که سرش را انداخت پائین ورفت .قبل از اینکه وارد خانه شود برگشت وبا اخم گفت
- ددی یادت باشه که من نمی خوام شما بمورید!
فکر کردم ، کی میشه این زهرمارو ترکش کنم!


*******************


می گویم : تو دیگه بزرگ شدی دخترم. هفت سالت شده . داری مدرسه میروی. دیگه درست نیست که شب ها با
مادرت بخوابی! باید یاد بگیری که خودت تنهائی بخوابی!
می گوید: ددی شما که از من هم بزرگ ترهستید،ﭙس چرا شما تنها نمی خوابید؟
می گویم: ولی خوب من دیگه با مامانم نمی خوابم که !درسته؟
می گوید: ولی خوب عوضش با مامان من می خوابی !
و یک مرتبه مثل اینکه کشف تاره ای کرده باشد با هبجان می گوید: اصلا می دونی ددی، خوبه که هر کسی با مامان خودش بخوابه! این جوری نه شما تنها می خوابید، نه مامان ، نه من ، و نه مادر بزرگ!
*****************


می گویم: دخترم دیگه هفت سالت شده اگر بخواهی این دفعه با مامانت بروی ایران حتمن باید چادر با خودت ببری!
میگوید: ددی مگه توی ایران هم می خواهیم برویم کمپینگ ؟!

Tuesday, October 25, 2005

* اهل یونانم *

از میکروفون بالای سرم رسیدن به آخرین ایستگاه رااعلام میکنم. چند مسافر از در عقب پیاده می شوند. نگاهم را در آئینه می گردانم، کسی نمانده است. تکمه را میزنم درها بسته می شوند وبسمت محل مخصوص استراحت حرکت میکنم. بیست وپنج دقیقه وقت دارم. قبل از اینکه اتوبوس را ترک کنم، معمولا نگاهی گذرا به داخل اتوبوس می اندازم که مبادا محمولهُ مشکوکی ویا شیُ گمشده ای بر جا مانده باشد!هنوزچند قدمی به سمت انتهای اتوبوس برنداشته ام که در محل اتصال دو واگون، که صندلی های رو در رو دارد. متوجه دو پای زنانه می شوم.با یک جفت کفش بنفش پاشنه بلند.مکش مرگ من ، سکسی.آهسته، که بیدار نشود، نزدیک تر میروم.پیراهن آستین حلقه ای خوشدوختی بتن دارد، با زمینهُ سفید وگلهای بنفش کمرنگ. با چند قدم فاصله، خوب تماشایش میکنم.هیکل برازنده ای دارد! زیبا ولوند است، و از یک نوع سادگی ومعصومیت خاصی برخوردار است .تیپ اش به زنان خودفروش نمی خورد.
آهسته صدایش می کنم : خانوم! دوباره، این بار بلندتر: خانوم.
میدانم نباید از حد مشخصی نزدیکتر بروم. نباید دست بزنم. همهُ اینها را در دوره های آموزشی یادمان داده اند.باز هم بلندتر چند بار صدایش میکنم. اینبار تکانی میخوردوآرام پلکهایش از هم باز میشوند.چشمانش سبز است مثل زمرد. چشمانش زیبائی اش را دوچندان میکند
با مهربان ترين تن صدایم می پرسم : شما حالتان خوب است خانوم؟
خواب وبیدار،خود را بر روی صندلی جا بجا می کند. نخست به اتوبوس خالی وبعد رو بمن می گوید: اوه خدای من ! من کجا ....
عرق سردی بر پیشانی ام می نشیند. دیگر بقیهُ حرف هایش را نمی شنوم
صدا ، صدای کلفت مردانه است. اشتباه محض طبیعت، کج خلقی مطلق در کار آفرینش یک انسان .انسان مونثی که می توانست زیبا ترین باشد. جنایت است . یک شوخی بی رحمانه وبی مزه است.
گیج شده ام تن صدای چند رگهُ مردانه در قامت ظریف وخوش تراش زنانه سر درگمم کرده است. آقا یا خانم خطابش کنم؟!
می گویم ببخشید ، شما می بایست در ایستگاه خیابان چهارم و جکسن پیاده میشدید!
با یک حرکت ظریف زنانه گیسوان لخت وطلائی رنگش را از مقابل صورت اش کنار میزند ومی گوید : میدانم مزاحم استراحت شما شده ام ولی اگر امکانش هست اجازه بدهید همین جا بمانم و در مسیربرگشت ، در ایستگاه کتابخانه پیاده شوم
وقتی حرف میزند، بعنوان مخاتب، نگاهم کنجکاوانه از چشمان خمار ومست اش به نشیب گونه های برجسته اش سرازیر میشود، و ازتیزی دماغ خوش تراشش بر پشت لبان برگشته وهوسناکش می نشیند. وبعد از تیزی ی چانه به چاک سینه های برجسته اش فرو می لغزد. نه این صدای نکرهُ هیچ مناسبتی با این موجود ظریف و زیبا نمی تواند داشته باشد!
می گویم: معمولاخانمها آنقدر احساس امنیت نمی کنندکه توی اتوبوس خوابشان ببرد، آنهم مشخصا توی این مسیر! آ
آرام آرام سرش را تکان می دهدو می گوید : میدانم، زنان نه تنها در اینجا و در این مسیربلکه در هیچ کجای جهان احساس امنیت نمی کنند و نباید هم بکنند. حداقل توی این هشت سال این را خوب فهمیده ام. واگر من هم خوابم می برد شایدنتیجهُ بقایا ی فکری بیست و دو سال بعنوان جنس برتر زیستن باشد. حق با شماست !


بر میگردم وپشت فرمان می نشینم وکتابم را در میاورم وورق میزنم که به سردرگمی ام پوششی باشد.می آید نردیک تر می نشیند و بعد از لحظاتی سکوت می پرسد : چه می خوانی ؟
جلد کتاب را نشانش میدهم ، می خواند .
Reading lolita in Tehran .
ومی گوید: کتاب جالبی است همین دوهفته پیش تمامش کردم !
بعد می پرسد: ایرانی هستی؟
می گویم : نه اهل یونانم !

Sunday, October 09, 2005

اعتیاد مضاعف

طبق گزارش سال 2005 سازمان ملل در مورد اعتیاد به مواد مخدر، ایران بالا ترین تعداد معتادین به مواد مخدر را در جهان داراست ،8/2 درصد از کل جمعیت بالای پانزده سال . با احتساب هفتاد وچند میلیون نفر جمعیت، برخی از مقامات دولتی تعداد مصرف کنندگان مواد مخدر را بالغ بر چهار میلیون نفر تخمین می زنند. ایران بدون داشتن هیچ رقیب جدی ، از نظر دارا بودن تعداد معتادین به مواد مخدر از جمله هروئین، همچنان در جایگاه نخست جهانی ایستاده است.
واشینگتن پست 23 سپتامبر 2005 ( ( karl Vick



آری ، با اعتیاد مضاعف به دین و تریاک شاید بتوان خون ملتی را به شيشه کرد وحکومت نمود، ولی تا به کی؟







Wednesday, September 28, 2005

رنگارنگ

مسیر جدیدی را که انتخاب کرده ام، اندکی خارج از شهر است. بدور از هیاهووازدهام. بدورازبزرگراه های پر ترافیک. خلوت وصمیمی است . بیشتر از خیابان های پرگل ودرخت محلات مسکونی میگذرد.می شود حیاط یک یک خانه ها را که با سلیقه وابتکارخاص صاحبانشان تزئین وکلکاری شده است تماشا کرد. می شود تو نخ مسافر ها رفت . گپ زد. گفت ، خندید. مردم آرام ترند. مهربان تر اند .عجله ای توی کارشان نیست.خسته نیستند، اگر هف هش ده دقیقه هم دیر کرده باشی موقع ورود به ساعت شان نگاه نمی کنند! غر نمی زنند.اغلب مسافران ثابت و همیشگی را می شناسم . امروز باز اولین مسافرانم همان زن و شوهر روس هستند. قیافه هایشان از دور داد می زند که اهل روسیه اند.انگلیسی اندک را با لهجهُ غلیظ روسی حرف می زنند. مرد پیر تر از زن است.اول زن سوار می شود بعد دست مرد را می گیرد و از پله ها بالا می کشد .بعد رو می کند به من و می گوید " قوود مورنی " می گویم " گود مورنینگ " بعد می گوید " تیک آس هووم په لیز " می گویم " خاراشو" می خندد . من هم می خندم ، میداند که دو کلمه بیشتر روسی بلد نیستم .موقع پیاده شدن می گوید " بای بای " ومن کلمه ُ دوم ام را بکار می برم می گویم " نازدراویه " که بیشتر می خندند . در ایستگاه بعدی چند نفر دیگر سوار می شوند، از جمله یک دختر چوان اتیوپیائی ، که پوست تیره و صورت زیبائی دارد.وانگلیسی را با لهجهُ اتیوپیائی حرف می زند.وسط هفته ، روز ها به کالج می رود و شب ها در یک رستوران چینی کار می کند. و آخر هفته از سالمندان نگهداری می کند. به خانواده اش کمک خرجی می فرستد و برای خواهر و برادرش در اتیوپیا، دنبال شوهر و زن می گردد. که سیتی زن آمریکا باشند .به خیابان صدوچهل وپنجم که می پیچم مسافر کامپیوتری ام روی صندلی چرخدارش منتظر است .اتوبوس را در برابرش نگهمیدارم دگمهُ مخصوص را میزنم ، سکوی بالا بر، پائین میرود . صندلی چرخدار را به روی سکو هدایت می کند. بعد د کمه را میزنم همراه سکو وارد اتوبوس می شود.با اینکه میداند که میدانم کجا پیاده می شود، با این حال با دست های لرزانش حتمن باید مقصدش را بر روی صفحهُ کامپیوترکوچکی که در برابرش هست تایپ کند و من هم حتمن باید روی حروف (O ) و(k ) بزنم تا رضایت بدهد .در ایستگاه بعدی چند نفر پیاده وچند نفر از جمله( ماچو من) سوار می شوند. دیوید را میگویم که همیشه با یک فلاب ماهیگیری وارد می شود. تابستان و زمستان یک تی شرت تنش میکند با تصویر یک مردماهیگیر، که ماهی درشتی از قلاب اش آویزان است. می گویند ، دیوید در تمام عمرش حتی یک ماهی هم نگرفته و بیشتر وقت اش را به تماشای ماهی های زنده و مرده در مغازه های ماهی فروشی می گذراند . یکی دو ایستگاه پائین تر چند نفر پیاده وتعداد بیشتری سوار می شوند . اغلب با قیافه های نا آشنا . همگی صبر می کنند تا زنی بگمانم مکزیکی با شکم حامله ودو بچهُ قد ونیم قد وکلی بار وبندیل سوار شود .یک زن آمریکائی پنجاه ، پنجاه وپنج ساله کمک شان می کند. همه سوار می شوند از جمله مرد میانسالی که بنظرم ایرانی می آید. وقتی بغل دستم می ایستد و در جیبهایش بدنبال بلیت اتوبوس اش می گردد، دوباره نگاهش می کنم و آهسته می گویم :قابلی نداره بفرمائید! با تعجب نگاهم می کند و می گوید" what? می گویم : حال شما خوبه ؟ این بار با یک قیافهُ نسبتا تحقیرآمیزی می گوید : what are you talking about? – می گویم ببخشید فکر کردم ایرانی هستید، آخه میدونید قیافهُ تان خیلی شبیه ایرانی هاست، راستی کجائی هستید؟ او که از پیدا کردن بلیت نا امید شده و مجبور شده بود پول بریزد فقط یک کلمه آنهم با تکبر می گوید : ایتالی و میرود می نشیند . از همان ایتالی گفتنش گند قظییه در آمده بود، یکی دو بار در آئینه نگاهش می کنم هنوز در جیب هایش بدنبال بلیط می گردد. بی خیال می شوم.نمیدانم جناب ایتالی کی و کجا از در عقب پیاده شده ورفته است .توی مسیر برگشت بودم که یک دختر دانشجوی ژاپونی گواهینامه ای را که از زیر صندلی اش پیدا کرده بود بمن داد.گواهینامه را گرفتم و نگاهش کردم عکس یک هوا جوانتر جناب ایتالی بود . اسم : غلام عباس – اسم فامیل : لپه دوست – متولد ........و با آدرس کامل . گواهینامه رابه قسمت اشیاُ گم شدهُ مترو تحویل می دهم وبه آدرس جناب ایتالی یاداشتی با این مضمون پست می کنم " جناب ایتالی اگر ملیت خودتان را انکار نمی کردید ، گواهینامهُ گم شده تان را هم اکنون بهمراه این نامه دریافت می نمودید ومجبور نمی شدید با اتلاف وقت وانرزی ، چند روز بدنبالش بدوید ! امضاُ : رانندهُ اتوبوس





Sunday, September 11, 2005

بزرگداشت یا سوگواری ؟

خیلی آمده بودند . سالون پر شده بود. دوست وآشنا ،از دور ونزدیک، هر که شنیده بود آمده بود.ایرانی و آمریکائی.روی میز ها سبد های پر از میوه ودیس های شیرینی وخرما چیده شده بود .موسیقی کلاسیک آرامی از بلند گوها پخش میشدکه برصلابت وسنگینی فضای سالن می افزود.نخست ، مرد پشت میکروفون قرار گرفت و در مورد سجایای اخلاقی زنش که حدود سی سال در کنار هم زندگی کرده بودند سخن راند.از اولین روز های آشنائی شان .از نکات برجسته و بیاد ماندنی زندگی مشترکشان. بعد از وی دختر وپسر سیزده وپانزده ساله اش پشت تریبون رفتند وقطعه شعر هائی را که در وصف مادرشان سروده بودند به زیبائی اجرا کردند.سپس دهها نفر ازدوستان ، آشنایان ، وهمکاران زن به نوبت پشت تریبون رفتند .ودررابطه با خصائل انسانی زن حرف زدند. فیلمی از دوره های مختلف زندگی زن تهیه وتنظیم شده بود که نمایش داده شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت.
مرد ، گاها در لابلای صحبت هایش به نکات ظریف وطنزداری اشاره می کرد که از طرف جمعیت با خنده استقبال می شد .
بیاد مجالس ختم وعزاداری های خودمان افتادم .بیاد شیون ها ،ضجه ها،مویه ها ، بیاد جامه دریدن ها،به سروصورت چنگ انداختن ها، گریه ها وگریه ها وگریه های بی پایان.
به گریه فکر کردم.به خود مقولهُ گریه .از نوع طبیعی آن. بدون هیچ محرک خارجی .بدون هیچ زمینهُ ،تاریخی واجتماعی .مثل گریهُ یک کودک .راستی چرا کودک گریه می کند؟ در چه مواردی است که کودکان یا بچه ها گریه می کنند؟ فکر کردم ، از احساس درد می تواند باشد.و همچنین شاید بعنوان وسیلهُ ابراز این درد بکار گرفته شود.و یا جهت تامین خواسته ای بکار برده شود.می تواندجهت تسلی خاطر سر داده شود.ولی وقتی به علت اساسی همهُ این موارد یاد شده دقت کردم، بجز عجز،درمانگی و تسلیم چیزی نیافتم. از خودم پرسیدم راستی چرا رهبران دینی در جامعهُ ما، مردم را این همه به گریه وزاری تشویق و ترغیب می کنند؟
" ای امت مسلمان گریه کنید، آمریکا وشوروی از همین گریه های شما می ترسند " چرا هر آخوندی صد ها وصد ها روایت و حکم در ستایش گریه در آستین دارد و این همه از جایگاه رفیع گریه کنندگان در پیشگاه خداوند دم می زنند؟ چرا با وسائل وحیل مختلف مردم را وا می دارند ،حتی به مرده های هزار ساله هم گریه سر دهند و بر خاک بیفتند؟ من تنها یک پاسخ یافتم ، اینکه زیان اعتیاد به گریه کمتر ازآسیب اعتیاد به تریاک نیست. تریاک اگر از لحاظ فیزیکی انسان را در هم می شکند، اعتیاد به گریه آدمی را از درون خالی می کند. روحیهُ مبارزه جوئی را در هم می شکند. غرور انسانی را خاکسار می کند!

Monday, August 22, 2005

یک داستان بلند !


پای کامپیوتر بودم که آمد کنارم ایستاد.و یکمرتبه پرسید
- ددی ؟
گفتم بعله خانوم
- ددی من چرا فقط یک دونه ددی دارم؟
گفتم مگه قرار است آدم چند تا ددی داشته باشد، دخترم ؟ ددی یک دونه میشه دیگه!
- ولی همکلاسی های من همه دو تا دارند!
توی چشمانش خیره شدم وبا تعجب پرسیدم : مگه میشه آدم دو تا ددی داشته باشد؟!
- آره ، یکی ددی خودشان و یکی هم استپ ددی شان دیگه. ( ناپدری )
دوستام میگن با استپ فادرشان بیشتر فان دارند تا با ددی خودشان.
...ددی ، من هم می تونم استپ فادر داشته باشم ؟لطفا



Tuesday, August 09, 2005

*لاس وگاس*



















دو شب وسه روز مدت زمانی نبود که بتوانم از لاس وگاس ، این شهر جادوئی، این وصلهُ ناجور بر دامان کویر سوختهُ( نوودا)، این قبله گاه سوداگرانی که قصد یکشبه میلیونر شدن دارند، چیز دندان گیری بنویسم.این مدت حتی کافی نبود که من خود را از بهت و حیرت عجایب این شهرهزار سودا رها کنم چه رسد به این که از چم وخم این قمارخانه جهانی سر در بیاورم.اگر کعبه، با نفوذ معنوی خودو وعدهُ تصاحب بهشت، میلیونها مرد وزن مسلمان را از اقصی نقاط جهان بسوی جهنم سوزان عربستان سرا زیر می کند .لاس وگاس شیفتگان بهشت این جهانی را بخود می خواند. آنانی که خواب پول های کلان بادآورده رامی بینندو همچنین کسانی را که دیگر معتقدند ، در قاموس روابط مزد وسرمایه، با کارکردن ، ثروتمند شدن خواب وخیالی بیش نیست. و در کنار این عده میلیون ها نفر دیگر از سراسر دنیا صرفا برای دیدن شگفتیهای این شهر نور و صدا ، شهرمجلل ترین هتل ها ، شهر نمایش های خیابانی ، شهری سراسر کازینو. بسوی نوودا سرازیر می شوند. شهری که شب و روز نمی شناسد. کازینو ی هتل ها بیست وچهار ساعته باز است. و ساقیان خوبروی با گیلاس های مشروب ، شب زنده داران را هر چه بیشتر بسوی میز های قمار سوق می دهند. زمان درلابلای وسوسه های برد وباخت گم می شود.شب وروز از هم قابل تمیز دادن نیست. در هیچ کجای این سالن های مجلل وبا شکوه ساعتی به چشم نمی خورد. تمامی وسائل عیش ونوش وتفریحات سالم وناسالم را در داخل هتل ها ودرجوار میز های قمار فراهم آورده اند که مبادا هتل رابخاطر بر آوردن نیازی ترک کنی.تازه، مگر گرما امان ات می دهد!چهار قدم جدا نشده مجبورت می کند که به کازینوی دیگری پناه ببری . برای بدست آوردن یک تحلیل جامع و همه جانبه از این مکان نا مقدس وراز و رمز های پنهان و آشکار قدرتمداران این پایتخت قمار بازان جهان ، به وقت ، امکانات وتوانائی بیشتری نیاز مند است. شاید تصاویر بنوعی این گفتهُ مرا تائید کنند !