Wednesday, April 28, 2004
( باز گشت ( قسمت اول
به ساعت نگاه می کنم هنوز نیم ساعتی وقت هست .ماشین را کنار خیابان پارک کرده ام ونشسته ام وچشم دوخته ا م به در خانه ا ی که قرار ا ست سر ساعت نه زنگ اش را بزنم .
" الان دیگه باید بیدار شده با شد . شا ید هم دارد دوش می گیرد یا سر میز صبحانه است. . راستی الان چه شکلی شده ؟ باید مردی شده باشد برای خودش ! ریش وسبیل و یا ل و کوپالی بهم زده باشد! پدر سوخته ، مو های سرش چی ؟ خدا کند از این با بت به من نرفته با شد.مو های سر من از همان جوانی کم پشت بود.و چه خون دل ها نخوردم از این با بت ، از پدرم به ارث برده بودم. ولی بعد ها که به سیاست ا فتادم بی خیال شدم مگر لنین مو داشت؟ آدم باید یا مو داشته باشد یا مخ ! "
یادم نمی آ ید آخرین بار کی بود که با یک جوان نوزده – بیست ساله همکلام شدم ،ولی یادم هست که گوئی به دو زبان مختلف سخن می گفتیم وبه دو د نیای متفاوت تعلق داشتیم. .ا یکا ش فرصتی بود می رفتم خودم را اندکی آپد یت می کردم " بیس با ل همان است که شبیه توپ عربی خودمان است ، فوتبا ل همان است که همه شان شبیه فضا نورد ند و می افتند بجان همدیگر ! حاکی ؟ هاکی را ول کن اصلا نمی دانم با ح جیمی است یا ه هوز. والیبال، بسکتبال ، فوتبا ل و پینک پونک ...... همه را فوت آبم هر چه دوست داری بپرس !
چند نوع موسیقی؟ ... جا ز ، را ک ، پا پ، کانتری میوزیک ، رپ ، خوب شد این آخری یادم آ مد . رپ خیلی مهمه ، موسیقی روزه ، جوان های امروزی اغلب علاقه مند به رپ هستند.
خوانندهُ روز چی ؟ تنها کسانی را که می شناسم ویتنی هیوستون است و سیلندیان و آ نیدا بیکر . تازه اینها هم خوانندهُ روز نیستند. می گذرم . الان دیگر وقت این صحبت ها نیست.
کاش همان دیشب که زنگ زده بود ، می آمد، همه مهمانها می دید ند ش . مشخصا آ نهائی که لیاقت پدری مرا زیر سوال برده بودند. " اعادهُ حیثیت " دیشب مشغول پذیرائی از مهمانها بودم که تلفن زنگ زده بود. و من گوشی را برداشته بودم.چه گفته بودم ، چه عکس العملی نشان داده بودم یادم نیست، شاید از هیجان دست و پایم را گم کرده بودم که همه متوجه شده بودند و سکوت کرده بودند و شگفت زده نگاهم کرده بودند. یادم هست که گوشی بدست رفته بودم ایستاده بودم در برابر قاب عکس اش که روی دیوار بود وپیراهن سبز راه راه بتن داشت .با یک لبخند زورکی که به توصیهُ عکاس بر گوشه ُ لبش نشسته بود. با چشم های درشت و پر از شیطنت .شیطنت مخصوص پسر بچه های یازده ساله. هشت سال آ زگار ، همین تصویر ، با همین پیراهن سبز راه راه ، با همین خندهُ زورکی و با همین چشم های درشت وپر از شیطنت در امن ترین گوشهُ ذهنم حک شده است.بدون هیچگونه تغییر. تنها صدای دو رگه و دلنشین اش را گوش هایم از پشت تلفن ، با شور و مشورت با حافظه ام باز شناخته بود.
شوق دیدار بعد از هشت سال جدائی ، بجای خود . ولی یک نوع تشویش ونگرانی در وجودم رخنه کرده است، و هر چه به لحظهُ دیدار نزدیک تر می شوم بر هیجانم افزوده می شود، و دست و دلم می لرزد. هیچ تجربه ُ پدری ، برای یک پسر نوزده ساله درچنته ندارم .
نیمهُ روشنم می گوید: حالا که بعد از این همه سال پسرت برگشته ، بیا و بالای غیرت غد بازی های سابق را بگذار کنار، مثل آ دم برخورد کن . دیگر گذشته را به رخش نکش.هر چی بوده تمام شده رفته. بچه بوده ، نادان بوده ،گول مادرش را خورده و بر علیه تو شهادت داده . تازه تو خودت هم چنان پاک ومطهر که نبودی! طفلک پسر، مهر پدری ندیده . حالا سعی کن جبران اش کنی !
نیمهُ تاریکم می گوید: از کجا معلوم نیآ مده ازت سواری بگیرد؟ پخمه گی نکنی که لی لی به لالاش بگزاری ! آ نوقت فردا نتوانی جلو اش را بگیری؟! سعی کن که گربه را همان دم حجله بکشی که بعدا برا یت شاخ وشونه نکشد!
عقربه ها ، ساعت نه را نشان میدهند . پیاده می شوم می روم دم در و زنگ خانه را بصدا در می آ ورم . دوست اش لوک در را باز می کند. خوش و بش می کنم . اگر جای دیگری می دیدمش نمی شناختم .دو متر قد به هم زده است.تعارف می کند بروم تو . نمی روم . همان جا منتظر می مانم .پنج دقیقه ای طول می کشد.که بابک با بار وبند یل اش در آستانهُ در ظاهر می شود.
بینائی ام دچار اختلال می شود. دو تا می بیند ، چهار تا می بیند، تصاویر در هم می ریزند.بزرگ وکوچک می شوند. درونم آ شوبی بر پا می شود.
نیمهُ تاریکم می گوید : خاک بر سرت این همه پسرم پسرم می کردی همین بود؟! این که ریخت و قیافه اش مثل گداهای کنار خیابان است! ریش وپشم وموهای ژولیده اش را نگاه کن ، خدا می داند ، آ خرین بار ، کی بوده که حمام رفته است! لباس هایش را نگاه کن ، کت اش را ببین ،معلوم نیست ا ز کدام آشغالدانی بر داشته تن اش کرده ! با چه روئی می خواهی این بابا را ببری نشان زن و بچه ات بدهی ؟!
نیمهُ روشنم با صدای رسا تر مداخله می کند ومی گوید : پسرت است پارهُ تن ا ت است . از دوری اش ا ین همه آخ و ا وخ کردی. حالا بهر دلیلی برگشته ، به سر ووضع ا ش چه کار داری ! مثل یک پدر خوب بنشین پای دل اش . سعی کن بهش نزدیک بشی ، ببین در چه حال وهوائی است.مگر جوانی های خودت یا دت رفته ؟ پیراهن ها وکتانی های چینی بادت نیست ؟ که هر چه کهنه تر و فرسوده تربودند، فکر می کردی بیشتر به پرولتا ریا نزدیک تری ! اشتبا هات گذشته را تکرار نکن ! به چشمانش نگاه کن!!
به چشما نش نگاه می کنم . نگاهم با نگاهش گره می خورد ، مهر می جوشد ، عاطفه جوانه می زندو عشق به هزا ر ترفند ، سودائی ام می کند،همدیگر را بغل می کنیم و می فشاریم .
Tuesday, April 20, 2004
خانه های مردم
برای آ ن روز بیش از صد تا روزنامه نداشتم ، که اگر تنها بودم شاید نیم ساعت هم طول نمی
کشید. ولی با پای بچه مگر می شود راه رفت؟ پدرم درآ مد بس که گفتم "با با تند تر ، با با جان تند تر"مگر بخرجش می رفت! . سلانه سلانه برای خودش می آمد و سوال می کرد و حرف می زد. به مقابل هر خانه ای که می رسید، می ایستاد وبا چشم های درشت وحیرت زده اش ، سراپای خانه را ورانداز می کرد و می گفت : با با ...؟ با با این خونه مال کیه ؟
- مال مردم با با !
- مال مردم..؟
- آ ره با با !
- ...........
- پس این خونه مال کیه ؟
- این هم مال مردمه با با جون !
- این هم مال مردمه ؟
- آره با با مال مردمه ، بریم ، تند تر ، ببین همین چند تا مونده !
به مقابل خانهُ دیگری رسیده بودیم، دوباره ایستا د، یک دستش را به کمر زد و با دست دیگر خانه را نشانم داد .
- پس این خونه ما ل کیه با با ؟ .. این .. این خونه این گندهه !
" وای خدای من کلافه شدم ، این بچه چقدر سوال می کند!! "
- همهُ خونه ها مال مردم اند با با ! همه شون ، حالا فهمید ی؟ لطفا دیکه سوال نکن !
- همه شون ...؟!! وای ....مردم چقدر خونه داره !!!!
خنده ام گرفت ، تازه فهمیدم که موضوع از چه قرار ا ست . طفلکی پسرم فکر می کرد که این " مردم " باید یک غول بی شاخ ودمی باشد که توانسته است این همه خانه را تصاحب کند! خواستم روشن اش کنم ، که با با جان مردم یک نفر نیست ، عده ای از آ دم ها را می گویند مردم. یا همهُ آ دم های یک ده ، یک شهر ، یا یک مملکت را می توان گفت مردم .مثلا من هم جزوی از مردم هستم ، تو هم همینطور. بعد فکر کردم که راحتش بگذارم. بهتر است گیج اش نکنم. تازه ، حوصلهُ سوال باران شدن را هم ندارم. یک وقت د ید ی آمد وپرسید " پس اگر تو هم جزو مردم هستی پس تو چرا خونه نداری ؟ و غیره و غیره "
در همین فکر وخیال بودم که دوباره ایستاد و از پائین به بالا نگاهم کرد وپرسید:
- با با ...؟
- چیه با با
- تو چرا زیاد خونه نداری ؟ ها ؟ همه اش یه دونه داری ، خودش هم تاریکه ، تازه حیاط هم نداره...!
آ ن موقع ما در محلهُ " کو ئین ان " زندگی می کردیم . اکثر خانه ها نسبتا بزرگ ، تر و تمیز و پر از گل وگیاه بودند.البته ما زیر زمین خانه ای را در اجاره داشتیم که در روز روشن هم می بایست چراغ هایمان روشن می بود.
- ها .. با با تو چرا زیاد خونه نداری ؟
مسئله داشت کش پیدا می کرد و من هیچ علاقه ای بدان نداشتم. بهتر دیدم که موضوع را عوض کنم. دو خانه بالا تر گربه ای کنار نرده نشسته بود ، گفتم : با بک ، بابک ، ببین اون خانوم گربه هه چقدر خوشگله ! نگاش کن. می خاد با تو دوست بشه! . جستی زد و بازیگوشانه به سراغ گربه رفت. و من موفق شدم . ا لبته این صحبت مال پنج سال پیش است.پسرم الان هشت سالش است ، ولی خیلی راحت می توانم بگویم که به اندازهُ چهارده سالگی های من می فهمد .
همین یک هفته پیش بود ، رفته بودیم به دفتر کسی که قرار بود فرم های مالیاتی ام را پر کند . موقع بر گشتن در صندلی جلو بغل دست من نشسته بود. از آ نجا که بچهُ کم حرفی نیست، سکوت طولانی اش به شکم انداخت . نگاه اش کردم ، تو خودش بود.صدا یش کردم ، نه یکبار ، دو سه بار ، جوابی ندا د .زدم به شانه ا ش
- هی ....پسر کجائی؟
لحظاتی چشم در چشم نگاهم کرد . پرسیدم :
- به چه فکر می کردی با با ؟
- به تو
- به من ؟!
- آ ره آ خه می دونی تو خیلی فقیری با با !
جا خوردم ، منظور ا ش چیه ؟! باز چی از من خواسته که نتوانستم برایش بخرم، هر چی فکر کردم چیزی دستگیرم نشد.
- یعنی چی فقیرم با با جان ؟
- آ خه هر چی اون آ قاهه از تو پرسید ، تو گفتی ندارم!
تازه بیاد مکالمات خود با فردی که فورم های مالیاتی ام را پر می کرد افتادم
- خونه داری ؟
- نه
- زمین داری ؟
- نه
- پس انداز بانکی داری ؟
- نه
- مستغلات داری ؟
- نه
- به غیر از کارت درآمد دیگری هم داری ؟
- نه
- .............
یک جور هائی دلم به حال خودم سوخت . البته نه بخاطر فقرم ! بخاطر اینکه مورد دلسوزی قرار گرفته بودم، آ نهم از جانب پسر کوچولویم
" آ خه می دونی ، تو خیلی فقیری با با "
دستش را توی دستم فشار دادم و بغض گلویم را گرفت .
ای کاش می توانستم باز هم موضوع را عوض کنم !!
از کتاب خانه های مردم
Sunday, April 11, 2004
داستان ، بی داستان
سر شام بودم که زنگ زد . بعد از مختصر خوش وبش ، پرسید
- اگر اتفاقی را که برایم ا فتاده ، برایت تعریف کنم قول می دهی که بنویسی اش ؟
گفتم : نشنیده که نمی توانم چیزی بگویم ولی خوب اگر تعریف کنی و اگر موضوع قابل نوشتن باشه ، شاید یک چیزی سر هم کنم.
گفت : وا ! قابل نوشتن باشه ؟! من بهت قول میدم که موضوش خیلی بهتر از موضوع دا ستان های تو و اغلب داستان های همین وبلاک هاست !
گفتم : خوب شاید هم باشد ، حالا تعریف کن !
گفت: دیشب ، دیر وقت بود . گرم خواب بودم که یکی زنگ زد.خواب وبیدار ، پریدم گوشی را برداشتم که بقیه بیدار نشوند. فکر کردم که اون مادر مرده است که باز، وقتها را قاطی کرده.، ولی نبود .مرد غریبه ای بود که از آن طرف تلفن داد میزد.
سلام علیکم ، خانوم شما ...الو الو سلام علیکم خانوم شما یه آقائی بنام میثم ... می شناسین ؟
تا اسم میثم رو آورد دلم هری ریخت . گفتم وای خدا مرگم بده ، چه اتفاقی براش افتاده . با عجله دویدم رفتم توالت ودر را ا ز پشت بستم ، صدا نمی رسید .
داد زدم : آقا تو رو خدا بگو ببینم چه اتفاقی برا ش افتاده ! تصادف کرده ؟
- نه خانوم ...الو .. خانوم جان نگران نبا شید ، هیچ اتفاقی برا ش نیفتاده ، شما مادرش هستید؟ الو ... ببینید خانوم جان لطفا شما آدرس خانهُ این آقا رو بمن بدید تا کیف اش رو که تو ماشین من جا گذاشته ، براش ببرم .
- با خودم گفتم آقا رو، نصف شبی ازا ونور دنیا زنگ زده وما رو زا براه کرده ، آدرس خونهُ میثم رو می خاد ، که بره خا لی ش کنه ، چه خوش خیا ل !
- گفتم : آقا ببخشید شما کی هستید و شمارهُ تلفن ما رو از کجا آوردید ؟
- گفت : خانوم من از این شخصی های مسافر کشم ، ا یشون سوا ر ماشین بنده شدند ، بردمشو ن فرودگاه و کیفشون رو تو ماشینم جا گذاشتن
- با خودم گفتم " به همین سادگی ، ها..؟ تو گفتی و من هم باور کردم "
- گفتم : آقای عزیز ، ولی هنوز شما نگفتبد که شمارهُ تلفن ما رو توی آمریکا از کجا آوردید ؟
- یکی دو بار تلفن قطع و وصل شد ، بریده های جملا تی را شنیدم که نامفهوم بود . بنظرم مشکوک آمد.
- گفتم ببینید آقا من یک آشنائی خیلی دوری با ایشان دارم و تنها کاری که می توانم بکنم شماره تلفن عمویش را در ایرا ن به شما میدهم که با ایشان تماس بگیرید.
- و همین کار را کردم وقال قضیه کنده شد. رفتم دراز کشیدم ولی مگه می تونم بخوابم پرنده وچرنده خوابید من نخوابیدم ، هزار جور فکر وخیال آمد توی کله ام . چه بلائی سرش آمده ؟ اگر کیف اش را پیدا کرده، توی این کیف سگ مصب ، کارت شناسائی ، گواهینامه ای ، آدرس خونهُ خودش و یا فامیل های دیگر در ایران ، هیچی نبود؟ فقط شماره تلفن ما بود.؟
- صبح خسته وخواب آلود بلند شدم رفتم سر کلاس . تمام روز حواس پرتی داشتم و دلشوره .عصر ، به خانه که برگشتم با هزار مکافا ت توانستم با میثم تماس بگیرم.
- پرسیدم : موضوع چی بود مادر؟
. گفت : پول دو ماه حقوقم توی کیف بود، بدون هیچ کم وکاستی آورد تحویل داد.می بینی چه آدم هائی پیدا می شن مادر؟!
از کج اندیشی خودم شرمنده شدم . چه مرد نازنینی . ولی به میثم چیزی نگفتم.
پرسیدم : حالا شمارهُ ما را از کجا آورده بود؟
گفت : توی کیفم بغیر از پول ، یک کارت تلفن هم وجود داشت ، که فقط دو بار با شما صحبت کرده بودم . ایشا ن با شرکت تلفن تماس می گیرد و موضوع را مطرح می کند وبدین طریق شمارهُ شما را بدست می آورد.
.........
گفتم : خوب ، حالا از من می خواهید که ا زا ین موضوع پیش پا افتاده داستانی سر هم بکنم؟!
گفت : وا... این کجاش پیش پا افتاده است ؟ ببینم ، اگر خود تو بودی و یک بابائی ، سه چهار هزار دلار توی تاکسی ات جا می گذاشت چه کار می کردی ؟ می بردی پس می دادی ؟
این را که گفت ، حالم گرفته شد ورک و پوست کنده بهش گفتم : خانوم جان داستان بی داستان و گوشی را گذاشتم .
Friday, March 26, 2004
من از این هفته تصمیم دارم داستان های کتابم( خانه های مردم ) را در این وبلاگ منتشر کنم
.البته به چند دلیل زیر :
یک – اینکه کفگیر اینجا نب به ته دیگ خورده وکار جدید آمادهُ چاپ در دسترس ندارم.
دو - کتاب نامبرده را به تعداد خیلی اندک چاپ کرده بودم.
سه – کتاب نه توسط یک ناشر بلکه بوسیلهُ خودم چاپ ودر سطح بسیار محدودی پخش شده
بود .
با پوزش از دوستانی که قبلا این داستان ها را خوانده اند.
کرم های ابريشم
بچه که بود، پرواز کردن ، برايش معمائی بود وچشم تنگی خدا را که کاری نکرده بود تا آدم ها نیز قادر به پرواز باشند، اصلا نمی پسند ید . ساغت ها پشت پنجره می ایستاد وبا حیرت و حسرت ، فوج پرستو ها را که از هر سوئی در آسمان نما یش پرواز می دادند، تماشا می کرد. غرق تماشای قایم باشک بازی گنجشک های پر سروصدا که همدیگر را لای شاخ و برگ های درختان دنبا ل می کردند، می شد .به لک لک ها و کلاغ ها و زاغچه ها ، به زنبور ها ومگس ها ، حتی پشه های ریز خیره می شد وبه قدرت پروازشان غبطه می خورد.
به دفعات علت ا ین بی عدا لتی را از مادر پرسیده بود و مادر گفته بود " هر چه مصلحت خویش بوده همان کرده است " مادر در توضیح بیشتر گفته بود " اگر خداوند به شتر با ل داده بود ، می دانی چه بلا ئی سر خونه وزندگی مردم می آوردند ؟ "
ولی آدم چه ربطی به شتر دارد!! او پرسیده بود ، چرا خدا به آدمیزاد بال نداده است نه به شتر!!. و مانده بود که حرف مادر را باور کند ، یا عکس های توی قاب اطاق مهمانی شان را ! که دختران با ل داری را در حالی که به دور تخت زنی زیبا و نیمه عریانی حلقه زده اند، نشان می داد، و مادر گفته بود که آنها آدمیزاد نیستند ، آ نها ملا ئکه اند، پری اند ، آنها خادمان بارگاه الهی اند .
ولی هیچگاه کنجکاوی اش از بین نرفته بود. و دقیقا در همین رابطه بود که محمود شدیدا به کرم های ابریشم علاقه مند شده بود، و معتقد بودکه کرم های ابریشم به راز این معما پی برده اند. کرم ها به عمده ترین سرگرمی ا ش تبدیل شده بودند. با چه اشتیاق وعلاقه ای ، تازه ترین وسبز ترین برگ های درخت توت را از حیاط مدرسه برای کرم های خود تهیه می کرد. هر گز به جمع آوری برگ های زیر درخت رضا نمی دا د ولنگه کفشش را بار ها وبار ها برای انداختن شاخه ای از برگ های تازه و ترد ، به سمت شاخ وبرگ های درخت پرتاب می کرد.
حساب دستش بود. قبل از موعود ، دوستانش را خبر می کرد، به هزار منت توجه مادر و خواهر بزرگترا ز خود را جلب می نمود ، تا آنها نیز از لذ ت وزیبائی آن لحظهُ با شکوه سهمی برده باشند. لحظهُ شکافتن پیله ها و پرواز پروانه ها .....
اینک روزگاری سپری شده است ، محمود ، همان پسرک عاشق کرم های ابریشم ، در هیبت مرد میانسالی ، زانوی غم در بغل گرفته ودر کنج سلول نشسته است. افسرده ونگران به کرم های ابریشمی که در فضای فسردهُ سلول وول می خورند، خیره شده ا ست. ولی برخلا ف
سابق ، حالا تمام سعی اش بر این است که نگذارد کرم هایش پیله کنند.
در صبحگاهی ، بعد ازبرد ن چهار نفر از سلول ، وقتی صدای شلیک مسلسل ها در بند پیچید . محمود مثل بچهُ خرد سالی گریه سر داد وگفت
: دیدید ؟! دیدید این ها هم به حرف من گوش نکرد ند ! همه شون پروانه شدند. من خیلی بهشون گفتم که پیله نکنند ، گوش نکردند .! پیله که بکنی دیگه تمومه ، نمی شه جلوی پروانه شدن را گرفت !
و در حالی که اشک می ریخت ، راه افتاده بود وبر سر تک تک زندانیان دست می کشید و نوازش می کرد و می گفت : کرم های ابریشم من ، به من قول بدید ، به من قول بدید که شما ها دیگه پیله نخواهید کرد !!
Thursday, March 18, 2004
( مراسم جهارشنبه سوری د ر مياندوآب ( آذربايجان
توضیح: چون داستان آماده ای نداشتم که وبلاگم را آپدیت کنم . وچون امروز مصادف بود با شب چهار شنبه سوری و من داشتم چگونگی مراسم چهارشنبه سوری در شهر خودمان (میاندوآب) را برای همسرم تعریف می کردم. و ایشان بعد از آينكه تمام داستان را با دهان باز گوش دادند،. پیشنهاد کردند که همین را ، جهت اطلاع دیگر هموطنان در وبلاگم بنویسم.که هم زیباست ، هم مناسبت دارد، وهم وبلاگم را آپد یت کرده ام. ( اين صحبت مال سي وپنج سال پیش است ) در شهرستان میاندوآب هم مثل اغلب نقاط دیگر ایران ، شب چهارشنبه سوری، در کوچه وخیابان ، کوپه های آتش بر پا می کنند وکوچک وبزرگ با خواندن این شعر به زبان آذری از روی آن می پرند ساری لقم سنین اولسون قزل رنگین منیم السون آتیل ماتیل چارشنبه بختیم آچیل چارشنبه ( رنگ زردم از آن تو باد رنگ سرخت از آن من ) (بپر وبپر چهارشنبه بختم بیدار شو، چهارشنبه در طول آخرین هفتهُ سال وبه ویژه در شب چهارشنبه سوری صدای بمب های صدا داردست ساز وگلوله از هر طرف به گوش می رسد. بعد از مراسم آتش، نوبت به آویزان کردن شال می رسد. ( به اصطلاح امروزی قاشق زنی) بدین ترتیب که بچه ها و حتی بعضی از بزرگ سالان شال ویا طنابی را که به سر ان دستمالی بسته شده است ، را بر می دارند وآن را از روزنهُ سقف خانه ها به داخل آویزان می کنند. حال اگر خانه مدرن باشد وروزنه ای نداشته باشد. شال را به مقابل پنجره آویزان می کنند. صاحب خانه به فراخور حال خود مقداری تنقلات، شکلات و یا پول به دستمال می بندد. گفته اند و ما شنیده ایم که در چنین شبی ، معشوقی را به شال عاشق اش بسته اند . بعد از مراسم شال، نوبت به گوش ایستادن می رسد که همه وصف اش را می دانند. واما صبح چهار شنبه صبح روز چهارشنبه قبل از اینکه هوا روشن شود، مردم دسته دسته ، زن ومرد ، پیر وجوان ، بزرگ وکوچک از خانه هایشان خارج شده وبه سمت زرینه رود( جغا تو) حرکت می کنند. گروه هائی از نوازندگان با آلات موسیقی خود ، نظیر ساز ، تنبک، دهل، و سورنا پا به پای جمعيت حرکت می کنند و می نوازند، که به همراه صدای انفجار بمب های صدا دار , و تک تیر ها ورگبار و صدای هلهله وشادی مردم ،در آستانه سحر قیامتی بر پا می شود. در چنین فصلی از سال جغاتو معمولا در حال طغیان است.و از هر بیست ویک دهنه اش آب با غرش فوران می کند. مردم دسته دسته خود را به کنار رودخانه می رسانند.وساز و آواز وهلهلهُ شادی مردم با غرش جغاتو در هم می آمیزد. زنان و بویژه دختران دم بخت شروع به آرایش می کنند ، ناخن می گیرند . سرمه می کشند.حنا می بندند و نقل ونبات ودیگر تنقلات از هر سو دست بدست میگردد وکام همدیکر را شیرین می کنند. دختران دم بخت جهت گشایش بختشان در سال نو، هر یک ، مقداری نفت یا الکل در پوست گردوئی ریخته و رشته نخی را بعنوان فتیله در داخلش می گذارند و روشن اش می کنند و به آب می سپارند و تا دوردست ها به بخت روشنشان در تلاطم رود چشم می دوزند. هر چه دور تر ، سال نو روشن ترو پر امید تر. وقتی هوا روشن تر می شود مردم دست و رو می شویند وتنگ های تازه ای را که قبلا خریده و بهمراه آورده اند از آب رودخانه پر می کنند. این تنگ ، بعد از اینکه با آب پر شد ، نباید به زمین نهاده شود. تمام طول راه را دست بدست می گردد، تا به خانه برسد.در خانه نیز این تنگ را با طنابی از سقف آویزان می کنند ، تا لحظهُ تحویل سال. بعد از تحویل سال ، تنگ را پائین می آورند و هر یک پیاله ای از آن می نوشند، که پاک کنندهُ تمامی کینه ها و دشمنی های از پار مانده است.!
Saturday, March 06, 2004
زیبا ترین لبخند جهان
هواهنوزگرگ ومیش است. انومبیل را در پارکینگ خلوت وکم نور بیمارستان پارک می کنیم وبه سمت راهرو هوائی که محوطهُ پارکینگ را به ساختمان اصلی بیمارستان وصل می کند ، راه می افتیم. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان پایش به مانع بتنی کف پارکینگ گیر می کند وبرای اینکه آسیبی به بچه نرسد،دست هایش را حائل شکمش کرده وباپیشانی زمین می خورد.هر چه دستم بود رها می کنم وبلند ش می کنم.پیشانی اش شکاف بر می دارد وخون بیرون می زند.به بیمارستان که می رسیم بجای اطاق عمل ، به قسمت اورژانس منتقل اش می کنند.وبا دوازده بخیه خون پیشانی اش را بند می آورند
.در گوشهُ اطاق خشکم می زند واشکم بی اختیار سرازیرمی شود. نه قومی، نه خویشی، نه کس وکاری، بر پدر غریبی لعنت.
بعد از ظهرهمان روز، طی یک عمل جراحی مقدماتی ،جریان خون رسانی به غده را،از طریق مسدود کردن چند رگ اصلی،متوقف می سازند، و باآمبولانس به بیمارستان اصلی منتقل اش می کنند.
صبح روز بعد.
اعضای خانواده ودوست وآشنای ده – دوازده بیمار دیگر، که همزمان به اطاق عمل برده شده اند، در سا لن انتظار،به دور میزهای گرد وسفید رنگ نشسته اند.عده ای پوکر بازی می کنند.عده ای دیگر در حال خوردن قهوه وکیک هستند.در هر گوشه ای ازسالن تلویزیونی روشن است.می گویند، می خندند، شوخی می کنند.انگار نه انگار که عضوی از خانواده شان، در اطاق عمل مرگ وزندگی اش به موئی بند است!
با خودم می گویم : عجب مردمانی هستند اینها ! نمی خواهند حتی برای لحظه ای هم در مورد مرگ ( قبل از این که اتفاق بیفتد) فکر کنند!
سر میزی در گوشه ای ازسالن نشسته ام. میز من بد جوری توی چشم می زند.لخت وعریان، همهُ صندلی هایش را به سرمیز های دیگر برده اند.فقط یک صندلی مانده که من رویش نشسته ام.انگار می دانستند که بی کس وکارم! راحت نیستم ، احساس می کنم که همه نگاهم می کنند.کتاب سینوهه را از کیفم در می آورم و می گذارم روی میز که کسی میزم را اشغال نکند.می روم قهوه ای می خرم واز سالن می زنم بیرون.باد است وباران وسرما.سرپناهی می یابم .سیگاربا قهوه ی تازه وداغ می چسبد.
راستی چقدر شانس موفقیت وجود دارد؟ شکافتن سر زنی که شش ماهه حامله است. ودر آوردن غده ای به اندازه ی یک تخم مرغ از زیر مغز، چیزی در حد به استقبال مرگ رفتن نیست؟ دکتراستیج جراح متخصص مغزتاکید کرده است که اگر عمل هر چه زودتر انجام نگیرد، غده ، که در اثرتغذیه ازهورمون های حاملگی سریعا" در حال رشد است، بیمار را در آستانه کوری ، فلج شدن ومرگ قرار خواهد داد. اگر چه در صورت انجام عمل نیز احتمال چنین خطراتی هنوز باقی است.
نمیدانم چندمین سیگار است که می کشم. باد و باران شدید تر می شود. دوباره به سالن بر می گردم.کت باران خورده ام را به پشتی صندلی می آویزم و می نشینم.از شلوغی و سروصدای سالن چیزی کم نشده است. چندین باردکتر ها با یونیفورم های سفید به سر میز ها مراجعه کرده وخانواده ها را درجریان چگونگی پیشرفت عمل مریض ها یشان قرار داده اند.ولی من از حال مریضم کاملا بی اطلاع هستم. " نکند در غیاب من آمده ورفته باشند " می خواهم بروم و پرس وجو کنم. ولی یک نوع نگرانی همراه ترس بازم می دارد.جراُت نمی کنم . خود را با این دلیل که " شاید عمل مریض من از بقیه مشکل تر وپیچیده تر است " راضی می کنم ومی نشینم ومنتظرمی مانم.
افکار مشوشی از هر طرف هجوم می آورند ومن بیهوده تلاش می کنم که از چنگشان بگریزم.
" راستی اگر نتواند از زیر عمل جان سالم ...." زبانت را گاز بگیر مردک !
" آن وقت بچهُ شش ماهه توی شکمش چی ....نفوذ بد نزن احمق جان. "اگر فلج....اگر نا بینا....اگر ناقص .." خفه..خفه ...خفه شو ! دست هایم را روی میزبالش سر می کنم وپلک هایم را بر هم می نهم.
با دور نمائی از اهرام ثلاثه ا انبوه جمعیت را می بینم که در اطراف کاخ فرعون حلقه زده اند. سینوهه پزشک و سرشکاف مخصوص ، بعد از شکافتن و خارج کردن بخارات مسموم از سر فرعون و نجات وی ، از کاخ خارج می شود.
مردم هلهله می کنند ،دست می زنند ، شادی می کنند، ومن از میان جمیت به هزار زحمت راهی به سویش باز می کنم.ودامنش را می گیرم ومی گریم.
.........
با تماس دستی بر شانه ام بخود می آیم وچشم می گشایم. مردی با یونیفورم سفید در
برابرم ایستاده است. یونیفورم سفید، با چند لکهُ قرمز خون.می ترسم.جراُت نمی کنم که یکباره در چشمانش نگاه کنم.آهسته آهسته سرم را بالا می برم ونگاهم با احتیاط ونگرانی با نگاهش تلاقی می کند، وبه ناگاه زیبا ترین لبخند جهان در چهرهُ دکتر استیج می شکفد.
: تبریک می گویم ،عمل با موفقیت انخام گرفت. چند ساعت دیگرمی توانی ملاقاتش کنی.
زبانم از بیان واژه ای درخور وا می ماند.وبرخورد انسانی وفروتنانه اش تمامی دروازه های دلم را تسخیرمی کند.دلم می خواهد سرتاپای وجودش را غرق
بوسه کنم ودر برابرعظمت این قهرمان راستین سر تعظیم فرود آورم. ولی قبل از این که من ، از خود عکس العملی نشان دهم، ناگهان تمامی جمعیت حاضر در سالن به پا می خیزندوبا هلهله وکف زدن های مداوم، ابراز احساسات می کنند.من هیجان زده وشرمگین از این همه ابراز همدلی وهمبستگی وقدردانی پر شورشان از یک ناجی، دیوانه وار شروع به دست زدن می کنم وغریوشادی سرمی دهم. ولی یک آن از سر کنجکاوی ، رد نگاه هایشان را دنبال می کنم. به چهارگوشهُ سالن منتهی می شود.
مایکل جردن گل پیروزی نهائی را در سبد انداخته بود!
Thursday, February 26, 2004
نیمه مست ، نیمه هشیار
Post Date: Tue Feb 24, 12:12:21 AM
امروز بعد از مراجعت از آرایشگاه که تمام وقت نهارش را گرفته بود . مایکل اولین کسی بود که متوجه شده بود ومدل ورنگ شرابی موهایش را ستوده بود. گفته بود:
می دانید رنگ شرابی موهایتان به زیبائی چشمانتان افزوده است؟
نسرین می دانست که توجه مایکل، یک توجه ساده ومعمولی نیست .زن باید احمق باشد که این را نفهمد.کوچکترین تغییردر شئوهُ آرایش ، مدل مو، وطرز لباس پوشیدنش را متوجه میشود. ونسرین بی آنکه وانمود کند ازآن کاملا راضی وخرسند است . کدام زنی است که نباشد؟ قبل از این یکبار گفته بود " چشمهای همهُ زنان ایرانی به زیبائی چشمان شماست؟ " دلش می خواست بگوید " همهُ سیاهپوستان به خوش تیپی ومهربانی شما هستند؟" ولی گفت" متشکرم،من این رابه حساب لطف شما میگذارم
در آئینهُ داخل آسانسور مجداد خود را نگاه کرد. موهایش محشر شده بود. درست مدلی که همیشه دوست داشت. جوانتر و شادابتربنظرمیرسید.نمیدانست خسرو چه واکنشی نشان خواهد داد.فکر نمیکرد بدش بیاید. چون دقیقا" همان مدل موهای باربارا بود که خسروآنهمه تعریف کرده بود.وقتی وارد آپارتمان شد، بوی خوب قورمه سبزی همه جا را پرکرده بود.ظرفها شسته شده بود . آشپزخانه واطاق نشیمن تمیز، مثل دستهُ گل شده بود.سلیقه وتمیزی خسروحرف نداشت .همیشه همینطور بود. خسرو جلو کامپیوترنشسته ومیکروفون بدست برای مستمعین نامرئی خودمشفول سخنرانی بود. در جواب سلام نسرین دستی بالا برد که یعنی " جواب سلام" وبعد با صندلی گردان چرخید، رو به نسرین ویک لحظه حین صحبت لبانش را غنچه کرد که یعنی " می بوسمت" و دوباره برگشت وبه سخنرانی اش ادامه داد. نسرین چندین بار عمدا" خود را در معرض دید خسرو قرار دادکه شاید .... ولی نه، انتظار عبثی بود. خسرو را می شناخت . همیشه همینطور بود.بی آنکه حرفی بزند به اطاق خواب رفت وخود را با همان لباس بروی تخت انداخت.برای اولین بار احساس کرد، با تمام ایراد های بجا و نابجائی که به روابط مریم میگرفت بزندگی او غبطه می خورد.
مریم وبرایان بیش از چهار سال است که عاشق معشوقند.بدون آنکه ازدواجی در کار باشد، یا حتی با هم زندگی کنند، دو روز آخر هقته را با هم می گذرانند، رستوران می روتد. فیلم می بینند. مسا فرت میکنند. و در خانهُ همدیگر می مانند.برای هم هدیه می خرند.وهر زمانی که به همدیگر میرسند انگار که سالهاست همدیگررا ندیده اند. مشتاق ، هیجان زده وغاشق ! مریم میگفت " نه من، نه برایان ،هرگز تابحال بدون گل به دیدن همدیگر نرفته ایم . حتی اگر شده یک شاخه "
وقتی نسرین از بی توجهی وبی تفاوتی خسرو گله میکرد مریم میگفت
"شما ها شب و روز، هفت روز هفته ، سی روز ماه ودوازده ماه سال
را در یک خانه ، بزیر یک سقف ،به روی یک تخت وبه زیریک لحاف بسر می برید و می خوابید ودر جریان خصوصی ترین مسائل شخصی همدیگر قرار می گیرید ، تازه انتظار دارید زندگی عاشقانه هم داشته باشید؟!
می گفت: ما برای تمکین وتحمل همدیگر، پای هیچ سندی را امضانکرده ایم وبه همدیگر،تاآخرعمرمان قول وفاداری هم نداده ایم. زندگی مشترک ما، تا زمانی که هر دو از آن لذت می بریم ، ادامه خواهد داشت ، و نه بیش از آن .
نسرین در مقایسهُ ، زندگی خود با زندگی مریم وشیوهُ برخوردشان به مسائل،احساس حقارت کرد، وشخصیت مریم را در دل ستود. از روی تخت بلند شد وگوشی تلفن را برداشت و شمارهُ مریم را گرفت. نبود . نخواست پیام بگذارد . گوشی را گذاشت واز اطاق بیرون رفت .خسرو این بار به صحبت های کسی در( چتروم)گوش نشسته بود. با دیدن مریم به سمت وی چرخید.
- خوب ، چه خبر؟
- خبر..؟ Nothing ، کار، مثل هر روز!
خسرو چرخی زد وچیزی روی صفحهُ کامپیوتر تایپ کرد. نسرین لحظاتی با حیرت به خسروچشم دوخت ودر خود فرو رفت. احساس کردکه تبدیل به یکی از اشیاُی خانه شده است. مثل یخچال ، تلویزیون، یا همان کامپیوترلعنتی. روز ها وشب ها دقیقا مثل هم. کار ،بعد خانه ، بعد سروکله زدن با سحر وکارهای مدرسه اش وبعد انجام یک سری کارهای تکراری وخسته کننده، بی هیچگونه رابطه . رابطهُ روحی ، فکری ، عاطفی .و هر از گاه ، سکس ، آنهم در حد همان ارضای غرایز، و نه آمیزش روح وتن. نه عشقبازی !
گیلاسی شراب برای خودش ریخت و یکی از سیگار های خسرو را بر داشت و به بالکن رفت. جرعه جرعه شراب ، وحلقه های دود . وقتی که دلش می گیرد، هم شراب می چسبد وهم سیگار. نم نمک گرمی ملسی را به زیر پوستش احساس می کند
می رود وگیلاس دوم را پرمی کند وبه بالکن برمی گردد،این بار جوانی از بالکن آپارتمان روبرو ، گیلاس شرابش را، با لبخندی ، برایش بالا می برد . نسرین متقابلا و با اشتیاق،.گیلاس شرابش را بالا می برد واز دور به سلامتی هم می نوشند.
نسرین حضور خسرو را پشت پنجره احساس می کند، ودرحالیکه یک دور کامل به دورخود می چرخد. با صدای بلند رو به سمت بالکن روبرو می گوید:
How do you like my haircut? attention,People. I just got a hair cut,
وباز می چرخد ودیوانه وار می خندد ومی چرخد ......
با تماس تن عریانش با رختخواب سرد احساس خنکی می کند. ملافه را تا روی سینه هایش بالا می کشد.با اینکه احساس خستگی می کند، ولی نمی خواهد تسلیم خواب شود.عالم مستانه گی را دوست دارد. نیمه خواب ، نیمه بیدار، نیمه مست، نیمه هشیار،
عشقبازی درعالم مستی را دوست دارد. دستش به آرامی به سوی سینه هایش می لغزد، ومرغ خیالش از خرمن تمناهایش دانه می چیند.
"چشم های همهُ زنان ایرانی مثل چشمان شما زیباست؟ "
خیال به فراسوی مرزهای ممکنات سر می کشد!وجان وتن عصارهُ وحدت را آرام ،آرام نوش می کنند.
خسرو، هوس آلود، آهسته ، چون ماری ،به بستر می خزد.و زلالی برکهُ خیال نسرین را مکدر می کند. نسرین، دلش می خواهد تمامی خشم فرو خوردهُ خود را در گلو جمع کند وفریاد بزند.ولی خراب تر از آنست که جام بلورین خیالش را در هم شکند. چشمانش رابرهم می گذارد، وبا مایکل در هم می آمیزد.!
Monday, February 16, 2004
حرکت آخر
همان دم دمها ى بيدارشد نش بود كه با صداى آژيرآمبولانس از خواب پريد . لحاف را كنار زد . دست گرداند وازروى ميزكنارتخت عينكش را پيدا كرد وبر جشم زد.نورسمج و دوارآمبولانس که خود را بتمامی گوشه زوایای اطاق می مالید، داشت اعصابش را خط خطی میکرد. دستش را دراز کرد وعصایش را که بر لبهُ تخت آویزان بود برداشت.صندلهایش را بپا کرد وپاکشان بسمت پنجره راه افتاد.
- امروز نوبت کیست؟
با حوله ای که بر دستگیرهُ یخچال آویزان بود، بخارشیشه را گرفت .
- پناه بر خدا !
آمبولانس درست در مقابل درب ورودی ساختمانی که آرنولد درآن زندگی میکرد ، پارک شده بود.
- نه.. توی آن ساختمان از آرنولد مردنی تر، زیاد اند. دیشب که خیلی شنگول وسر حال بود....
چراغ پنجره ای در همان حوالی پنجرهُ آرنولد روشن بود، ولی بچشمانش اعتماد نمیکرد، شروع کرد به بشمرد ن طبقات ساختمان ، از پنجرهُ روشن تا پائین ساختمان ومجددا از پائین تا پنجرهُ روشن . دستش را بدیوار تکیه داد وتعادلش را حفظ کرد . چشم از پنجره برنداشت، بعد از چندی سایه ای به پنجره نزد یک شد ، پرده را کنار زد، وپنجره را تا آخر باز کرد.از اینکه آرنولد سرمائی اجازه داده بود در این هوای سرد پنجرهُ اطاقش را تا آخر باز کنند، تعجب کرد.
- یا مریم مقد س ، نکند سرما بخورد!
تنش مور مور شد ، خود را بکنار میز نهارخوری رساند وژاکتی را که بر لبهُ یکی از صند لی ها آویزان کرده بود بدوش انداخت. با خود فکر کرد" هر طور شده باید بزنم بیرون وسرو گوشی آب بدهم انگار مریضی اش این بار جدی است"
بمحض اینکه در را باز کرد ، نامه ای از شکاف در بجلوی پایش افتاد. نامه را برداشت ودستخط آرنولد را بر آن شناخت.مجددا بداخل باز گشت و نامه را با عجله باز کرد وخواند .
"آیلین عزیزم ، از این که تو را قبلا در جریان تصمیمم نگذاشته ام مرا ببخش ، این برای جلوگیری از هر گونه تجدید نظر در رابطه با کاری که می خواستم بکنم لازم بود. شاید تو از هر کسی بهتر بدانی که من در طول تمام عمرم ، ستایشگرزیبائی وعاشق زندگی بودم واز آن لذت برده ام.زندگی را نه بدان گونه که عرضه میشد ، بسته بندی شده ومتداول، بلکه بدانگونه که خود می خواستم،دخل وتصرفش کردم،زیباترش نمودم، من هر گز از اینکه تن به ازدواج ندادم ورابطهُ زیبا وعاشقانهُ دو انسان را در چارچوب توافقات وقرارداد های معامله گرانه، نجستم ، پشیمان نیستم . من در طول زندگی ام با مردان وزنان عاشقی چون تو ، که عشق وآزادی را دو پدیدهُ لاینفک ولازم وملزوم هم می پنداشتند ،لحظات زیبا و بیاد ماندنی پشت سر گذاشته ام . وتجارب گرانباری آموخته ام .من از اینکه توانسته ام غریزه ُخودخواهانهُ پدری رادر خود مهار کنم , و از خود تخم وترکه ای بر جای نگذارم که وارث اسم و رسم من باشد ،بر خود می بالم .البته اگر شرایط زندگی غیر از اینکه هست می بود، شاید .ولی در وضعیت فعلی ، وقت وانرژی گزافی رااز من طلب میکرد.که من با توجه به عمر کوتاه وپر مشغلهُ خود هر گز حاضر به یک چنین فداکاری داوطلبانه ای نبودم .
آیلین خوبم، دلم می خواهد حتی برای یک لحظه هم ، نسبت به عشق من ، بزندگی وزیبائی آن بخود تردید راه ندهی .من حتی مرگ را هم زیبا میخواهم .مرگ وزندگی همزاد همند . بدون زندگی مرگ همانقدر بی مفهوم است ، که بدون مرگ زندگی بی مقدار.در حقیقت مرگ از زمانی آغاز می شود که دیگر نتوانی از زندگی لذت ببری ، باری بردوش زندگی باشی . .من داشتم بآن مرز نزدیک میشدم ، بهمان دلیل هم قبل از اینکه مرگ مرا غافلگیر کند،من مرگ را غافلگیر کردم.اگر بر تولدم مرا اختیاری نبود، اینک مغرورانه روز مرگم را خود تعیین میکنم . جوانی کمال زیبائیست. توان وانرژی نیروهای جوان را صرف پرستاری سالمندان فرتوت و رو مرگ کردن ،کمال بی انصافی وکج سلیقه گی است .آری من می خواستم ایستاده بمیرم
شاید حالا دیگر متوجه شده باشی که چرا دیشب حرکت آخر بازی را به امروز موکول کردم. در واقع می خواستم بجای مات شدن در صحنهُ شطرنج ، در صحنه، زندگی مات شوم ، وشدم .
حالا از تو خواهش میکنم که بازی را به تنهائی ادامه دهی.باین ترتیب که شاه مرا بخانهُ سفید هدایت کرده، ودر نوبت خود ، بجای حرکت وزیر
از سرباز پیاده ات استفاده کنی.آری میخواهم با سرباز پیاده ماتم کنی .
چون که یک سرباز همیشه از یک وزیر جوان تر است.
آیلین دوباره خود را به پشت پنجره رساند.دو مرد برانکاردی را که آرنولد را بر آن بسته بودند بداخل آمبولانس حمل کردند.و بعد از چند لحظه ، بدون آنکه آژیر را روشن کنند بآرامی منطقه را ترک کردند.
آیلین از پشت پنجره، در حالی که قطرات اشک از گونه های استخوانی اش سرازیر بود،تا آنجا که چشمش کار میکرد به آمبولانس حامل عجیب ترین، شجاع ترین ، وشاید آخرین معشوق زندگی اش دست تکان داد.
Saturday, February 07, 2004
شما چه فکرمی کنید ؟
هیکل درشت، قد بلند ،ولباس رنجری اش ا زدورتوجهم را جلب کرد که در انتظار اتوبوس این پا و آن پا میکرد.اتوبوس را در ایستگاه نگهداشتم ترمزدستی را کشیدم و چراغهای چشمک زن را روشن کردم.بمحض اینکه درب جلو اتوبوس را باز کردم پا در رکاب گذاشت که سوار شود.با کف دستم علا مت دادم که صبر کند.پرسشگرانه نگاهم کرد
- مسافری با صندلی چرخدار می خواهد پیاده شود ً، لطفا صبر کنید.
با سلام نظامی ، چرخید ، چند قدم عقب تر رفت ومحکم پا بهم کوبید.
- بله قربان ! (yes sir)
جمله را چنان بلند ومحکم ادا کرد که گوئی در برابر ژنرالی ادای احترام میکند.
هم خود وهم مردم منتظر در ایستگاه وهم بخشی از مسافران داخل اتوبوس همه از دم زدند زیر خنده . منهم می خندیدم ، مسافر فلج روی صندلی چرخدارهم می خندید. بعد از رفتن همهُ مسافرانی که می خواستند در آن ایستگاه پیاده شوند ، با اشارهُ دست ، با همان لحن نظامی ، رو به سرباز
- داخل شو سرباز ! (get in soldier)
لبخند زنان ، آخرین مسافری بود که وارد شد.در صندلی چهار نفرهُ نزدیک من که سه نفر نشسته بودند ، جایش دادند. از همان بدو ورود شروع کرد به سربسر این وآن گذاشتن وخنداندن مردم. وا مانده بودم . تصاویری که از یک رنجر آمریکائی درذهن من بود ، یک آدمکش حرفه ای ، بیرحم وخالی از هرگونه عاطفهُ انسانی را تداعی میکرد. حالا ، همان شکل وشمایل را میدیدم با اینهمه شوخ طبعی ، خنده روئی وسادگی!
در فرصتی که یافته بودم پرسیدم.
- در کدام قسمت ارتش خدمت میکنی ؟
- گارد ملی.
وامانده تر شدم ! گارد ملی ؟ آنکه میگویند ازهمه وحشی ترو بیرحم ترند؟ خودش دنبالهُ حرفش را گرفت .
- البته رشتهُ من ارتباطات است ، نصب رادیو وبیسیم . ولی خوب ، تا بحال هیچ رادیوئی را در هیچ جائی عملا نصب نکرده ام ! اصلا نمیدانم چیزی یادم مانده یا نه ! کاری ندارد ، کافیست یک بار نوشته هایم را مرور کنم همه را فوت آب میشوم ( piece of cake )
فرصتی دیگر پیش آمد .
- راستی شما هم ، پارسال در حکومت نطامی سیاتل شرکت داشتید؟
- آره ما بودیم ولی اسلحه های ما گلوله نداشت. یعنی ، حتی گلوله های لاستیکی هم نداشتیم. ولی خوب اگر اوضاع وخیمتر میشد ، ما دریک چشم بهم زدنی ،مسلح شده و وارد میدان میشدیم.
- بنفع کی؟
- هان...؟ منطورت چییه؟
- منظورم اینست که ، برای دفاع از مردم وارد میدان میشدید یا برای دفاع از پلیس ؟
- آنها که مردم نبودند ! آنها یک مشت خرابکارمخالف دولت بودند
-
- بنظر شما هر کسی که با دولت مخالفت کند، میشود خرابکار؟
- آره ! برای اینکه دولت ما از طرف خداوند تعیین میشود!
بحث ، داشت برایم جالبتر میشد، تا آن زمان فکر میکردم ، این فقط دولت جمهوری اسلامی است که از طرف خداوند تعیین میشود! حالا میدیدم که، نه بابا ، اگر پای صحبتشان بنشینی همهُ دولتها برگزیدهُ خداوند هستند، حتی دولت فخیمهُ شیطان بزرگ! دیگر چه برسد به ، مثلا دولت عربستان سعودی ودیگر کشور های عربی! که پرده دار، همزبان، وهمشهری خداوند هستند!
- میتونم بپرسم که کی بشما گفته که دولت این کشورتوسط خداوند تعیین می شود؟
- توی انجیل نوشته شده ! شما انجیل می خونید؟ اگر می خوا ندید حتما میدیدید! توی بخش بیست وسه نوشته شده است !
- این جمله را در حالیکه از اوتوبوس پیاده میشد با لحنی آمرانه وشمرده شمرده بیان میکرد.
من که در انجیل یک چنین عبارتی ندیده ام ! ولی خوب ، کسی چه میداند شاید انجیل گارد ملی آمریکا داشته باشد! ها...؟
شما چه فکر میکنید؟
-
- مسافری با صندلی چرخدار می خواهد پیاده شود ً، لطفا صبر کنید.
با سلام نظامی ، چرخید ، چند قدم عقب تر رفت ومحکم پا بهم کوبید.
- بله قربان ! (yes sir)
جمله را چنان بلند ومحکم ادا کرد که گوئی در برابر ژنرالی ادای احترام میکند.
هم خود وهم مردم منتظر در ایستگاه وهم بخشی از مسافران داخل اتوبوس همه از دم زدند زیر خنده . منهم می خندیدم ، مسافر فلج روی صندلی چرخدارهم می خندید. بعد از رفتن همهُ مسافرانی که می خواستند در آن ایستگاه پیاده شوند ، با اشارهُ دست ، با همان لحن نظامی ، رو به سرباز
- داخل شو سرباز ! (get in soldier)
لبخند زنان ، آخرین مسافری بود که وارد شد.در صندلی چهار نفرهُ نزدیک من که سه نفر نشسته بودند ، جایش دادند. از همان بدو ورود شروع کرد به سربسر این وآن گذاشتن وخنداندن مردم. وا مانده بودم . تصاویری که از یک رنجر آمریکائی درذهن من بود ، یک آدمکش حرفه ای ، بیرحم وخالی از هرگونه عاطفهُ انسانی را تداعی میکرد. حالا ، همان شکل وشمایل را میدیدم با اینهمه شوخ طبعی ، خنده روئی وسادگی!
در فرصتی که یافته بودم پرسیدم.
- در کدام قسمت ارتش خدمت میکنی ؟
- گارد ملی.
وامانده تر شدم ! گارد ملی ؟ آنکه میگویند ازهمه وحشی ترو بیرحم ترند؟ خودش دنبالهُ حرفش را گرفت .
- البته رشتهُ من ارتباطات است ، نصب رادیو وبیسیم . ولی خوب ، تا بحال هیچ رادیوئی را در هیچ جائی عملا نصب نکرده ام ! اصلا نمیدانم چیزی یادم مانده یا نه ! کاری ندارد ، کافیست یک بار نوشته هایم را مرور کنم همه را فوت آب میشوم ( piece of cake )
فرصتی دیگر پیش آمد .
- راستی شما هم ، پارسال در حکومت نطامی سیاتل شرکت داشتید؟
- آره ما بودیم ولی اسلحه های ما گلوله نداشت. یعنی ، حتی گلوله های لاستیکی هم نداشتیم. ولی خوب اگر اوضاع وخیمتر میشد ، ما دریک چشم بهم زدنی ،مسلح شده و وارد میدان میشدیم.
- بنفع کی؟
- هان...؟ منطورت چییه؟
- منظورم اینست که ، برای دفاع از مردم وارد میدان میشدید یا برای دفاع از پلیس ؟
- آنها که مردم نبودند ! آنها یک مشت خرابکارمخالف دولت بودند
-
- بنظر شما هر کسی که با دولت مخالفت کند، میشود خرابکار؟
- آره ! برای اینکه دولت ما از طرف خداوند تعیین میشود!
بحث ، داشت برایم جالبتر میشد، تا آن زمان فکر میکردم ، این فقط دولت جمهوری اسلامی است که از طرف خداوند تعیین میشود! حالا میدیدم که، نه بابا ، اگر پای صحبتشان بنشینی همهُ دولتها برگزیدهُ خداوند هستند، حتی دولت فخیمهُ شیطان بزرگ! دیگر چه برسد به ، مثلا دولت عربستان سعودی ودیگر کشور های عربی! که پرده دار، همزبان، وهمشهری خداوند هستند!
- میتونم بپرسم که کی بشما گفته که دولت این کشورتوسط خداوند تعیین می شود؟
- توی انجیل نوشته شده ! شما انجیل می خونید؟ اگر می خوا ندید حتما میدیدید! توی بخش بیست وسه نوشته شده است !
- این جمله را در حالیکه از اوتوبوس پیاده میشد با لحنی آمرانه وشمرده شمرده بیان میکرد.
من که در انجیل یک چنین عبارتی ندیده ام ! ولی خوب ، کسی چه میداند شاید انجیل گارد ملی آمریکا داشته باشد! ها...؟
شما چه فکر میکنید؟
-
Saturday, January 31, 2004
چند شاخهً ریحان
بمناسبت مرگ ناگهانی رفیق صاحبه فیضی نیا(سارا)
درسانحه اتومبیل در آلمان .
همین پیارسال نبود
که بدیدارم آمدی؟
با دامنی پرازلبخند
و
چند شاخه ریحان
چند شاخه ریحان « نسگلی »
که از باغچه کوچک خود چیده بودی؟
از واگوئی کدام خاطره بود
که می خندیدیم
یادت هست ؟
تو, وآموزگاری
روستای چراغ ابدال
در
پشت پشت کوههای برفی شاهیندژ
راستی
من هنوز هم
از یادآوری لهجهً شیرین دختر زیور
بر روی « واو» و « دال»
خنده ام میگیرد
ازواگوئی کدام خاطره بود
که یکباره
بغض هامان ترکید
یادت هست ؟
بگمانم
صحبت از قصهً تلخ
فرامرز و حمید
از مالک
از محمد, یعقوب
از داوود
صحبت از عمر پراز دلهره بود!
کاش بیشتر میگفتیم
از سالهای فاجعه میگویم
سالهای ترور,وحشت
سالهای اعدام
بجرم لبخند
بجرم لذت
بجرم عشق
بجرم آزادی
......
اینک
سارای خوب
سارای مهربان
سارای جان بدر برده
از آنهمه پیگرد
آنهمه دام
بر سر کدام قرار آلوده
بدام افتادی؟
به کدام خانهً آلوده
پا نهادی ؟
سارای خوب
سارای مهربان
کاش میدانستی
همرزم تو
مردی که سالهای سال
در هر لحظه لحظهً عمرش
مرگ را بر پشت لبانش
به سخره میگرف
اینک
مرگ تو را باور نمیکند
باور نمی کند
باور نمی کند.
« نسگلی» کلمه ای آذری که بگمانم معادل فارسی نداشته باشد.
چیزی شبیه « هدیه ای با بار عا طفی »
درسانحه اتومبیل در آلمان .
همین پیارسال نبود
که بدیدارم آمدی؟
با دامنی پرازلبخند
و
چند شاخه ریحان
چند شاخه ریحان « نسگلی »
که از باغچه کوچک خود چیده بودی؟
از واگوئی کدام خاطره بود
که می خندیدیم
یادت هست ؟
تو, وآموزگاری
روستای چراغ ابدال
در
پشت پشت کوههای برفی شاهیندژ
راستی
من هنوز هم
از یادآوری لهجهً شیرین دختر زیور
بر روی « واو» و « دال»
خنده ام میگیرد
ازواگوئی کدام خاطره بود
که یکباره
بغض هامان ترکید
یادت هست ؟
بگمانم
صحبت از قصهً تلخ
فرامرز و حمید
از مالک
از محمد, یعقوب
از داوود
صحبت از عمر پراز دلهره بود!
کاش بیشتر میگفتیم
از سالهای فاجعه میگویم
سالهای ترور,وحشت
سالهای اعدام
بجرم لبخند
بجرم لذت
بجرم عشق
بجرم آزادی
......
اینک
سارای خوب
سارای مهربان
سارای جان بدر برده
از آنهمه پیگرد
آنهمه دام
بر سر کدام قرار آلوده
بدام افتادی؟
به کدام خانهً آلوده
پا نهادی ؟
سارای خوب
سارای مهربان
کاش میدانستی
همرزم تو
مردی که سالهای سال
در هر لحظه لحظهً عمرش
مرگ را بر پشت لبانش
به سخره میگرف
اینک
مرگ تو را باور نمیکند
باور نمی کند
باور نمی کند.
« نسگلی» کلمه ای آذری که بگمانم معادل فارسی نداشته باشد.
چیزی شبیه « هدیه ای با بار عا طفی »
Sunday, January 18, 2004
ا لوداع
وقتی نیستی دلواپس و نگرانم، بهانه می گیرم وبیجهت به دیگران پیله می کنم ، حال وحوصلهُ هیچ کاری را ندارم ، مثل دیوانه هابه همه جا سر میکشم وتا پیدایت نکنم آرام و قرار نمی گیرم می بینی چقدر بتووابسته ام؟!
وقتی هسثی هرم نفسهایت تسکینم میدهد بوسه هایت آرامم میکند.ولی از اینکه دل در گرو یک رابطهُ بی سرانجام ویکجانبه ای نهاده ام بخودم لعنت میکنم و زمانیکه به تمامی ضربات وصدمات روحی ، جانی ، ومالی ای که درطول سالیان سال از برکت معاشرت با تومتحمل شده ام فکر میکنم، به تو هزار بار بیشتر لعنت می فرستم. می بینی از دستت چقدر بیمار وخسته ام .
چرا دست از سر هم بر نمیداریم؟ چرا همدیگر را راحت نمیگذاریم؟. نمیدانم این کدام نیروی جهنمی است که ما رابسوی هم میکشاند؟ این کدام قدرت جادوئی است که مرا این چنین اسیر گرفتار توساخته است؟ میدانم عشق نیست! علاقه نیست ! حسن جمال تو نیست! لطف کمال تو هم نیست!چه میدانم ، شاید نوعی عادت باشد که در اثرقدمت وتداوم خود به اعتیاد تبدیل شده است.شاید هم بخاطر ترس از تنهائی است؟
آخر حماقت نیست که آدم دود از کلهُ همدیگربلند کند و اسمش را بگذاردزندگی؟!
آآخر دیوانگی نیست که آدم آتش به هستیُ همدیگر بزند و بسوزد و بسازد واسمش را بگذارد وفاداری؟!
بگذار صادقانه بگویم که روابط من وتونه بر پایهُ یک منطق عقلانی استوار است ونه حتی از دیدگاه یک عرف اجتماعی قابل تائید است!
من بارهاوبارها متوجه شدهام که چگونه یک عده در مجالس ومهمانی ها با دیدن من وتوابرودرهم کشیده ورو ترش کرده اند
من بارها وبارها با گوشهای خودم شنیده ام که چگونه یک غده با دیدن من وتو،به در گوش هم به پچ پچ افتاده اند ونزدیکترین شان دلسوزانه نگرانی عمیق خودراازادامهُ این رابطه علناُ ابرازداشته اندوعوارض زیانبار آنرا یادآور شده اند.
البته حقیقت اینکه من خودم نیزبه ضرورت قطع یک چنین رابطه ای پی برده ام و معتقدم که اگرارادهُ قوی تری داشتم و قاطعانه عمل میکردم این رابطه میبایست سالها پیش متوقف میشد. حقیقت تلختر اینکه میگویند « هربوسه بر لبان تومیخ دیگری است که من بر تابوت خویشتن میکوبم»
پس عزیز دلم! با اعتقاد به این حقیقت که ضرر را در هر مقطعی که متوقف کنی استفاده است،دیگر منتظر راُی تو نمی مانم ودر غیابت بطور یکجانبه اعلام جدائی وطلاق میکنم !وباخودعهدمیبندم که بعد از این نه تنها لبان تو بلکه لبان هیچ نوع سیگار دیگری را هم نخواهم بوسید!
بدرود! بدرود ای همدم ومونس بیش از سی سال از بهترین دوران زندگی ام! بدرود!
(این مطلب قبلاُ در نشرییهُ آرش با اندکی تغییر بچاپ رسیده است )
وقتی هسثی هرم نفسهایت تسکینم میدهد بوسه هایت آرامم میکند.ولی از اینکه دل در گرو یک رابطهُ بی سرانجام ویکجانبه ای نهاده ام بخودم لعنت میکنم و زمانیکه به تمامی ضربات وصدمات روحی ، جانی ، ومالی ای که درطول سالیان سال از برکت معاشرت با تومتحمل شده ام فکر میکنم، به تو هزار بار بیشتر لعنت می فرستم. می بینی از دستت چقدر بیمار وخسته ام .
چرا دست از سر هم بر نمیداریم؟ چرا همدیگر را راحت نمیگذاریم؟. نمیدانم این کدام نیروی جهنمی است که ما رابسوی هم میکشاند؟ این کدام قدرت جادوئی است که مرا این چنین اسیر گرفتار توساخته است؟ میدانم عشق نیست! علاقه نیست ! حسن جمال تو نیست! لطف کمال تو هم نیست!چه میدانم ، شاید نوعی عادت باشد که در اثرقدمت وتداوم خود به اعتیاد تبدیل شده است.شاید هم بخاطر ترس از تنهائی است؟
آخر حماقت نیست که آدم دود از کلهُ همدیگربلند کند و اسمش را بگذاردزندگی؟!
آآخر دیوانگی نیست که آدم آتش به هستیُ همدیگر بزند و بسوزد و بسازد واسمش را بگذارد وفاداری؟!
بگذار صادقانه بگویم که روابط من وتونه بر پایهُ یک منطق عقلانی استوار است ونه حتی از دیدگاه یک عرف اجتماعی قابل تائید است!
من بارهاوبارها متوجه شدهام که چگونه یک عده در مجالس ومهمانی ها با دیدن من وتوابرودرهم کشیده ورو ترش کرده اند
من بارها وبارها با گوشهای خودم شنیده ام که چگونه یک غده با دیدن من وتو،به در گوش هم به پچ پچ افتاده اند ونزدیکترین شان دلسوزانه نگرانی عمیق خودراازادامهُ این رابطه علناُ ابرازداشته اندوعوارض زیانبار آنرا یادآور شده اند.
البته حقیقت اینکه من خودم نیزبه ضرورت قطع یک چنین رابطه ای پی برده ام و معتقدم که اگرارادهُ قوی تری داشتم و قاطعانه عمل میکردم این رابطه میبایست سالها پیش متوقف میشد. حقیقت تلختر اینکه میگویند « هربوسه بر لبان تومیخ دیگری است که من بر تابوت خویشتن میکوبم»
پس عزیز دلم! با اعتقاد به این حقیقت که ضرر را در هر مقطعی که متوقف کنی استفاده است،دیگر منتظر راُی تو نمی مانم ودر غیابت بطور یکجانبه اعلام جدائی وطلاق میکنم !وباخودعهدمیبندم که بعد از این نه تنها لبان تو بلکه لبان هیچ نوع سیگار دیگری را هم نخواهم بوسید!
بدرود! بدرود ای همدم ومونس بیش از سی سال از بهترین دوران زندگی ام! بدرود!
(این مطلب قبلاُ در نشرییهُ آرش با اندکی تغییر بچاپ رسیده است )
Thursday, January 15, 2004
عا شقا نه
.. به موسیقی می مانی
.. به شعر
.. به غزل
.. به زلال ترین قطرهُ آ ب
.. به شرا ب
.. وقتیکه به ساده ترین کلا م
.. در گوشم
.. سخن از روح جهان
.. از عشق می خوانی
.. براستی
.. همزاد کدام ستارهُ اقبالی
.. ای صنم
.. که چنین مهربا ن
.. وفروتن
.. در سیاهترین شبانم
.. این چنین بیدریغ
.. بر من
.. می تابی!
.. به شعر
.. به غزل
.. به زلال ترین قطرهُ آ ب
.. به شرا ب
.. وقتیکه به ساده ترین کلا م
.. در گوشم
.. سخن از روح جهان
.. از عشق می خوانی
.. براستی
.. همزاد کدام ستارهُ اقبالی
.. ای صنم
.. که چنین مهربا ن
.. وفروتن
.. در سیاهترین شبانم
.. این چنین بیدریغ
.. بر من
.. می تابی!
Monday, January 12, 2004
یک خواب راحت
تاآنجا که ما یاد مان می آید پدرمان بیسواد بود نمی توانست بخواند یا بنویسدمی گفت:من کور هستم پسرم سعی کنید شما نباشید،مدرسه بروید، درس و مشق بخوانید تا برای خودتان آدمی بشوید.و ما حرفش را گوش کردیم و مدرسه رفتیم ومشق نوشتیم، ما مشق نوشتیم آنها خط زدند،ما هی مشق نوشتیم ، آنها هی خط زدند،تا اینکه ما دیگرمشق ننوشتیم وآنها کتک زدند، و ما دیگر مدرسه نرفتیم، و نخواستیم که سواد دارشویم ، ولی انگار به اندازهُ همان مشت ولگد ها سواد بارمان شده بود، و ما بخواهی نخواهی سواد دار شده بودیم ، ما دیگر می توانستیم خیلی راحت و با افتخار تابلوی سر در تمامی دوزند گی های شهرمان را بخوانیم و پیش خودمان شد یدا تعجب کنیم که « راستی چرا باید تمامی خیاط ها شریک داشته باشند؟!» ما دیگر آنقد رسواد دارشده بودیم که حتی گرد بودن زمین را برای اینکه از دیگران عقب نمانیم دربست قبول کنیم، وحتی باچرخیدنش هم ظاهراُ مخالفتی نکنیم.ولی خوب ، دروغ چرا ،نه گرد بودن زمین و نه چرخیدن آ ن ، هیچکدام باب میل ما نبودند، ما بیشتر دوست داشتیم زمین مسطح باشد و ثابت, وبیخودی هی نچرخد وخطر نکند، زیرش یک جای محکم ومطمئن بند باشد، کجا؟ نمیدانم! منظورم اینکه حداقل روی هوا نباشد.
راستش ما ،ازوقتیکه فهمیده ایم لایهُ اوزون یک کمی پاره شده خیلی غصه می خوریم ،و از اینکه شنیده ایم میلیونهامیلیون سنگ آسما نی در جو زمین آواره وسرگردانند، وهر آن امکان دارد که زمین در اثر برخوردبا یکی از این سنگهامتلاشی شود شدیداُعصبانی هستیم! با خودمان فکر میکنیم که : پس این خدای «عز وجل» چه کاره هست؟ لرزش زمین را که نمی تواند کنترل کند! طوفانها را که نمیتواند مهار کند! بارانها که هیچ نظم وقانونی در کارشان نیست!جنگها را نمیتواند متوقف کند!بیماری ها را نمیتواند ریشه کن کند! دیکتاتور ها را نمیتواند سر جای خودشان بنشاند!فقیر فقرا را که نمیتواند از زیرظلم وستم زورگویان نجات دهد! پس حداقل حالا که آن بالاست این سنگهای لعنتی را جمع کند که ما درکنار تمام این بدبختی ها یک خواب راحتی بکنیم!
وگاهی اوقات با خودم فکر میکنم: لابد بیچاره پدرنمیدانست که همین چهار کلاس درس هم میتواند اعتقادآدم را به خدا پیغمبرسست کند،والا اینهمه اصرارنمیکرد!
راستش ما ،ازوقتیکه فهمیده ایم لایهُ اوزون یک کمی پاره شده خیلی غصه می خوریم ،و از اینکه شنیده ایم میلیونهامیلیون سنگ آسما نی در جو زمین آواره وسرگردانند، وهر آن امکان دارد که زمین در اثر برخوردبا یکی از این سنگهامتلاشی شود شدیداُعصبانی هستیم! با خودمان فکر میکنیم که : پس این خدای «عز وجل» چه کاره هست؟ لرزش زمین را که نمی تواند کنترل کند! طوفانها را که نمیتواند مهار کند! بارانها که هیچ نظم وقانونی در کارشان نیست!جنگها را نمیتواند متوقف کند!بیماری ها را نمیتواند ریشه کن کند! دیکتاتور ها را نمیتواند سر جای خودشان بنشاند!فقیر فقرا را که نمیتواند از زیرظلم وستم زورگویان نجات دهد! پس حداقل حالا که آن بالاست این سنگهای لعنتی را جمع کند که ما درکنار تمام این بدبختی ها یک خواب راحتی بکنیم!
وگاهی اوقات با خودم فکر میکنم: لابد بیچاره پدرنمیدانست که همین چهار کلاس درس هم میتواند اعتقادآدم را به خدا پیغمبرسست کند،والا اینهمه اصرارنمیکرد!
Tuesday, January 06, 2004
گمشده
حاصل تمامی تلاش من
این بود
که چند قدم
تنها چند قدم
ازپدرم پیش بیفتم
اینک
وقتی پسرم را
ازپشت سرآوازمیدهم
دست سایبان چشم میکند
هیهات
من درکدام برهه تاریخ
گم شده ام؟
این بود
که چند قدم
تنها چند قدم
ازپدرم پیش بیفتم
اینک
وقتی پسرم را
ازپشت سرآوازمیدهم
دست سایبان چشم میکند
هیهات
من درکدام برهه تاریخ
گم شده ام؟
Sunday, January 04, 2004
(من ودخترم (پنج
ـ ددی ؟ ددی لطفاُ دستت را بده.
دستم را دادم ، پوست روی دستم را جمع کردوگفت
ـ ددی..؟ ددی شما دارین پیر میشین؟ آره ددی؟
ـ آره دخترم دیگه، همه پیر میشن،من هم پیرمیشم.
ـ ددی ؟ ددی، وقتی پیر شدید بعدش می مرید؟
ـ نه دخترم نمی میرم، فقط یواش یواش دارم پیر میشم ، مثل همه.
ـ ولی ددی...من که هنوز بزرگ نشدم ، پس شما چراپیرمیشین؟!
ـ خیلی خوب دخترم،دیگه پیر نمی شم
ـ تا من بزرگ بشم ددی اوکی؟
ـ اوکی دخترم!
( من ودخترم (چهار
یک هفته ای میشدکه از مسافرت دوماههُ ایران بامادرش،برگشته بود.نمیدانم مشغول چه کاری بودم که پهلویم ایستاده بود.نه گذاشت ونه برداشت
ـ ددی ؟
ـ بعله دخترم
ـ ددی خدا را از چی درست می کنند ؟
بی اختیاربه ذهنم آمد که بگویم (از ترس وناتوانی ) که نگفتم.
ـ کلمهُ « خدا » را از کجا یاد گرفتی دخترم ؟
ـ از مهد کودک دیگه, از مهدکودکی که توی ایران بود,ازاکرم جون که معلمم بود دیگه!
مادرش که صحبت هایمان راشنیده بود، موضوع را درزگرفت وجواب را موکول کرد به زمانی که بزرگترشود.
( من ودخترم(سه
>ـ ددی ؟ ددی چرا آدم ها می مئرند
ـ برای ائنکه همه آدم ها از طبئعت بوجودآمدند وبه طبئعت هم برمئ گردند.
ـ ددی اگر همهٍٍّ آدمهای ئک شهر بمئرند،چئ مئشه ؟
ـ خوب آدمها از شهرهای دئگه مئ آئند اونجا!
ـ اگرآدمهای شهرهای دئگرهم بمئرند چئ؟
ـ آدمها از کشورهای دئگر مئ آئند!
ـ اگرآدمهای همهّ دنئابمئرند چی ؟
ـ خوب آنوقت دئگه آدمی در دنئا وجود نخواهدداشت!
ـ اونوقت فقط حئوونها می مونند؟
ـ آره دئگه فقط حئوونها.
ـ پس اونوقت لحافی من چی مئشه ددی ؟!
( من ودخترم (دو
ئک بشقاب، سئب، پرتقال وموز،پوست کندم ،خرد کردم وگذاشتم جلوش.کارتون نگاه مئ کرد،بعد ازمدتی بهش سرزدم،همه را خورده بود، بجزپرتقالها.
_ نازلی جان چراپرتقالها رانخوردئ دخترم؟
ـ ترشن ددی دوست ندارم .
ـ بخور دخترم برات خوبه،اگرنخوری پرتقالها ناراحت مئ شن مئ گن نازلئ ما را دوست نداره
ـ ددی ؟.. پرتقال که چشم نداره ناراحت بشه !
Saturday, January 03, 2004
طرح وداستان
من و دخترم ( 1)
ـ ددی ؟
_ بعله خآنوم!
ـ ددی آسمون تا کجا مئ ره ؟
ـ آسمون ؟
ـ آره . تا کجا مئ ره ؟ آخرش کجاست؟
ـ آسمون مئ ره ..مئ ره ..مئ ره .... اونقدر مئ ره که آخر نداره !
ـ پس ددی خسته نمیشه ؟!
ـ ددی ؟
_ بعله خآنوم!
ـ ددی آسمون تا کجا مئ ره ؟
ـ آسمون ؟
ـ آره . تا کجا مئ ره ؟ آخرش کجاست؟
ـ آسمون مئ ره ..مئ ره ..مئ ره .... اونقدر مئ ره که آخر نداره !
ـ پس ددی خسته نمیشه ؟!
Subscribe to:
Posts (Atom)