Tuesday, June 27, 2006

* یک ملاقات کوتاه *


اتوبوس را که نگهمیدارم انبوه جمعیت پشت سرهمدیگراز پله ها بالا می آیند.یکی دو نفربه پیرزن تعارف می کنند، زن امتناع می کند قصددارد آخر همه سوار شود.نگاهش می کنم سیاه پوست است با صورتی چروکیده.شبیه عمه کلثومم است.عمه هم بس که در زل آفتاب درباغ انگورش از صبح تا شب کار می کرد، پوست صورت اش سیاه می شد.زن باتدبیرومهربانی بودعمه کلثوم.با هرکسی به زبان خودش حرف میزد.در هرخانه ای که دعواواختلاف بود حتمن می آمدند دنبال عمه کلثوم .هیچ کس حرف عمه رازمین نمیزد.کلانتری بود عمه ! نشد که ببینم اش آمریکا بودم که روزی خبر رسید که عمه رفت !
دوباره نگاه اش می کنم سرتا پا قرمزپوشیده است.بجز کلاه اش که سفیداست .نمیدانم چرا سیاهپوست ها به رنگ قرمز علاقهُ خاصی دارند.آمبولانسی آژیرکشان رد می شود پیرزن عصایش رامیزند زیربغل وبا دودست گوش هایش رامی گیرد.آمبولانس دور میشود وپیرزن با قیافه ای اخم آلود از پله ها بالا می آید.برای اینکه حرفی زده باشم می پرسم
- کجا تشریف می برید مادر؟
با صورتی هنوز اخم آلود می گوید
- قبرستون !
عجب حکایتی است ! عمه هم وقتی عصبانی بود ، می پرسیدیم عمه جون کجا میروی ؟ می گفت : قبرستون
وما می خندیدیم .
خنده ام میگیرد. می خندم ومتوجه نیستم که دارم جلومیکروفون روشن می خندم.می پرسد
- مگر این خط 358 نیست ؟
- چرا !
- خوب ، پس قبرستان" همیشه بهار"باید توی مسیرا ت باشد اینطورنیست؟
راست میگوید، قبرستانی درمسیرم هست که تا بحال نه به اسمش توجه کرده ام ونه کسی درآن ایستگاه سوار یا پیاده شده است.
- حق با شماست ، من یادم نبود! پس به قبرستان همیشه بهار تشریف میبرید؟
- البته نه اینکه بروم بمانم !فقط یک ملاقات کوتاه !
من باز میزنم زیر خنده، این بار بلندتر.میگوید خوب حالا که همه راازطریق میکروفون اعلام کردی پس جملهُ آخرم را هم اعلام کن. با انگشتم یکی دوبارمیزنم روی میکروفون، صدا میپیچد.بعله.. روشن بود!
توی آئینه به چهرهُ مسافران کنجکاونگاه می کنم ومجبورمیشوم که جملهُ آخرپیرزن را همانطورکه خودش گفته بود تکرار کنم.همه می زنند زیر خنده.
وقتی در ایستگاه قبرستان اتوبوس را نگهمیدارم ، پیرزن تنهاکسی است که پیاده می شود.هنوزدر رانبسته ام، برمیگردد وبا لبخندی برلب میگوید: گفتم که، فقط یک ملاقات کوتاه .اگر نیم ساعت دیگربرگشتی می توانی ازآنطرف خیابان سوارم کنی!

Sunday, June 11, 2006

وقتی که آب سربالا میرود ....


بعله، همانطور که مشاهده می کنید مجسمه از آن ولادمیر ایلیج لنین است. مردی که هشتادونه سال پیش عظیم ترین انقلاب کارگری جهان را رهبری کرد وتمام دنیا را به لرزه انداخت.قرار بر این بود که جامعه ای سوسیالیستی برقرار کنندکه هرگز برقرار نشد.حالا چرا؟ چون وچندش در حوصلهُ این نوشته نیست . بعله داشتم از مجسمه می گفتم. از برنزساخته شده است. حدود هشت تن وزن دارد.سازنده اش امیل ونکوف مجسمه ساز پرسابقه ای است که تا بحال کار هایش را در اروپا وآمریکا به نمایش گذاشته وتقدیرشده است. امیل این مجسمه را در مدت ده سال ساخته است. در سال 1988 در شهر پاپرت سلواکیا نصب شده است ودر سال 1989 یعنی بعد از فقط یک سال، همزمان با فرو پاشی کشور شوروی ، پائین کشیده شده است.تا این جای قضیه موضوع نه غریب است ونه عجیب.ولی این که همین مجسمه هم اکنون در یکی اززیباترین واز نظراقتصادی پررونق ترین شهر های آمریکا ، شهری که خاستگاه مایکروسافت، بوئینگ، استارباکس، کاستکو،وغیره وغیره،است نصب شده باشد ، هم غریب است و هم عجیب!بعله، این مجسمه اینک چندین سال است که درمحلهُ (فری مانت) شهر سیاتل نصب شده وبه یکی از نقاط دیدنی وتوریستی منظقه تبدیل شده است و بقول کسبه واهالی محل، موجب رونق کسب وکار نیز شده است.
و اما داستان رسیدن این مجسمه به سیاتل .
آقای لوئیس کارپنتر یک وترن آمریکائی که در پاپرن سلواکیا تدریس می کرد وسرشته ای هم درشناخت کار های هنری وعطیقه جات داشت. روزی این مجسمه رادر حالی که در میان گل ولای وآت آشغال های دیگر در یک انبار رو باز افتاده بود می بیندوبه کیفیت هنری آن پی می بردومطلع می شود که کار ونکوف است.همین باعث می شود که آقای کارپنتر دست به کار شود.آقای کارپنترعازم آمریکا می شود وازمحل اعتبار منزل مسکونی اش از بانک وام می گیرد، برمیگردد. مجسمه را میخرد وبا کشتی وارد سیاتل میکند.
تلاش های آقای کارپنتر برای میلیونرشدن از طریق فروش مجسمه اش، ره به جائی نمی برد واز بخت بد اش در سال 1994 در اثر تصادف اتومبیل دار فانی را وداع می کند.ولی مال بد وبدهی بانک همچنان بیخ ریش بقییهُ خانواده سنگینی میکند.خانوادهُ آقای کارپنتر بعد از صلاح ومصلحت فراوان سرانجام با شورای شهر (فری مانت) به توافق میرسند که مجسمه بطور موقت درجائی درفری مانت نصب شود تا مشتری هنرشناس اش از راه برسد.قیمت تعیین شده یکصدوپنجاه هزار دلار است که از این کمیسیونی به شورای شهر فری مانت خواهد رسید که خرج نیاز های هنری شهر خواهد شد.
من این مجسمه را اولین بار قبل از اینکه نصب شودبدون اینکه هیچ اطلاعی از وجود آن در سیاتل داشته باشم، در میان آت آشغال ها ی یک انبار روبازدر محلهُ فری مانت دیدم.وشدیدا جا خوردم ومنقلب شدم .مانده بودم که تاریخ با سازندگان خود چه می کند!

Wednesday, May 31, 2006

دنیای کوچک


این شهر تا دلتان بخواهد دریاچه دارد. وهر دریاچه تا آنجا که دل اش خواسته نظم خیابان ها وترتیب شماره ها را بر هم ریخته است. وکارآدرس یابی را به معمائی تبدیل کرده است. از نگاه کردن به کلاف سردرگم خطوط ریز موازی وکج ومعوج نقشه سرگیجه می گیرم. نقشه را می بندم وبدنبال عابر راه گم کرده ای، چشم می گردانم.عابرپیاده کجا بود، توی این هوای گرگ ومیش؟!
برای دومین بارازطریق بی سیم صدایم می کنند وعلت دیر کردم را می پرسند.میگویم تا چند دقیقهُ دیگرآنجاخواهم بود!. جلوترمی رانم دست چپ در یک خیابان بن بست، کیوسک نگهبانی موُسسه ای باچراغ های روشن، توجه ام را جلب می کند.می پیچم وتاکسی رادرکنار پنجره اش نگه میدارم.پیرمردشصت، شصت وپنج ساله ای پنجره رابازمی کند.چه خوب حدس زده است! می گوید: نگو که گم شده ای!می گویم : ازاین منطقه متنفرم، می خندد وصورتش مهربان ترمی شود.آدرس رابرایش می خوانم.آدرس رابالحن سوالی تکرارمی کند.میپرسد: چه آپارتمانی؟ می گویم شمارهُ چهار.اخم هایش درهم میرود وزیرلب نجوائی می کند" توی این هوای لعنتی به کدام جهنمی ...بقیه اش رانمی شنوم، به حساب پیری وفضولی اش می گذارم.تشکرمی کنم وبه سمت نشانی ای که داده است حرکت می کنم.همین که مقابل آپارتمان توقف می کنم، پیرزنی در حالیکه انگشت اشاره اش را تکان می دهدوچیزهائی می گویدبطرفم می آید.تا میرسد، دررابازمیکندودرصندلی عقب می نشیندوبلافاصله می گوید : من ازدست شما به کمپانی شکایت خواهم کرد! شاید من نمی خواستم شوهرم بداندکه جائی میروم، شما به چه حقی به ایشان خبر دادید؟ تا گردی چشم های مرامی بیند، می زند زیر خنده ومی گوید: واقعا که چه دنیای کوچکی است ، باور کردنی نیست که شما در این شهربه این بزرگی رفته باشید و آدرس خانهُ مرامستقیم از شوهرم پرسیده باشید، نه؟!

Monday, May 08, 2006

در حاشیهُ سفر













در طول اقامت مان در دانمارک بر آن شدیم که از موزهُ هانس کریستین اندرسن نویسندهُ بزرگ دانمارک در شهر اودنسه دیدن کنیم . اودنسه سومین شهر بزرگ دانمارک است و در یکصدوهشتاد ... کیلومتری کپنهاگ واقع شده است.با پرس وجو خودرا به محله ای که هانس درآن کار و زندگی می کرده است رساندیم.این محله که عبارت ازخیابانی است شاید بطول یکصد متر اینک در مرکز شهر اودنسه قرار گرفته است.خانه های هر دو سمت این خیابان به همان شکل سابق شان مرمت ، باز سازی ونگهداری شده اند. در داخل موزه که در انتهای این خیابان قرار دارد در کنار مجموعهُ ارزشمندی از اشیاُ ، وسائل ، عکس ها ، دستنوشته ها ، مجسمه ها، تابلو ها، کتابخانهُ بزرگی دایر شده است که تمامی آثار هانس را به زبان دانمارکی وکلیه زبان های دیگری که ترجمه شده است از جمله فارسی در خود جای داده است.باز دید کنندگان می توانند وارد خانهُ کوچک هانس شوند و از اطاق خواب تا نشیمن وهمچنین از محل کارکفش دوزی پدرش و ریسندگی مادرش دیدن کنند .
در طول زمان گشت وگذارمان در موزه، حتی یک لحظه هم پرترهُ پر ابهت شاعر بزرگ وآزاده مان احمد شاملو از نظرم ناپدید نشد. بگمانم همان چند روز قبل بود که در جائی ازاینترنت خوانده بودم ( برای چندمین بار مقبرهُ احمد شاملوتوسط افراد ناشناس تخریب شد.)

Sunday, April 30, 2006

سلام


سلام به همهُ دوستان خوبم.
با رویکرد یک توفیق اجباری برای شرکت در جشن عروسی برادرم برای دو هفته عازم دانمارک شدیم. جای همهُ شما ها خالی.به دوراز کار روزانه وتمامی چیز های تکراری سابق . در کنارچند تن ازافراد فامیل ودوستانی که سالیان سال ندیده بودم شان. خوش می گذرد.سوم می عمر این ایام خوش سر خواهد آمد وما به زندگی عادی وتکراری و محتوم خود باز خواهیم گشت.ناگفته نماند که دراین مدت دلم برای دوستان مجازی ام تنگ شده است .و این نشان میدهد که دیگر آن ضربالمثل قدیمی که می گوید. از دل برود هرآنچه از دیده رود. دیگر مصداق ندارد. چون در واقع شما حتی به دیده نیامده دردل جای گرفته اید.
زنده و شاد باشید!

Wednesday, April 05, 2006

* سال های سوخته *


دیگر داشتم نا امید می شدم که یکباره گرفت.وبعد از دو سه زنگ ممتد صدائی ظریف از آنطرف خط گفت:
- الو
- الو ، الو منم ، از آمریکا زنگ می زنم.
- سلام دائی جان ، ساناز هستم.
- سلام خوشگل دائی
- به انبوه عکس هائی که کنار هم داخل قابی روی دیوارنصب شده است نگاه می کنم. ساناز رامی بینم توی بغلم نشسته وباچشم های درشت وزیبایش به دوربین زل زده است . خیلی توپول وخوردنی است.
و در ردیف بالا تر،بازساناز را می بینم، کنار حوض روی دوچرخه اش نشسته ودارد بستنی قیفی می خورد.این عکس اش را خیلی دوست دارم، اصلا کاراکتری دارد .بی هوا گرفته شده است .
- ساناز خوشگلهُ دائی ، چطوری پدرسوخته ؟
- مرسی دائی جون ، خوبم . شما خوب هستید؟
- ساناز جونم، کارت ام داره تموم میشه ، لطفا مامانتو زود صدا می کنی ؟
- مامان خونه نیست دائی جون!
- با با چی ؟
- هیچکدوم خونه نیستند!
- باشه پس من بعدا زنگ می زنم . مواظب خودت باش قوقولی دائی. برو به درس ومشقت برس ....
- دائی جون ، دائی ؟
- ها ، بگو عزیزم.
- میگم چرا بامن این جوری حرف می زنید؟
- چی؟
- میگم چرا با من مثل بچه ها حرف می زنید دائی جان ؟ ! من مدرسه ام را تمام کرده ام، دانشگاه ام را تمام کرده ام. الان هم یک دوسالی می شود که مدیرفنی یک موُسسه ی کامپیوتر.....
چی؟ مدرسه ؟ دانشگاه؟ مدیر فنی ؟! مگر ساناز چند سالش هست الان؟
قاب عکس را پائین می آورم ومیروم توی بحریکایک عکس ها و بازآفرینی جسته وگریخته ای از تارخچه شان
عرق سردی بر پیشانی ام می نشیند. چه خوب شد که با تمام شدن کارت تلفن مکالمه ادامه پیدا نکرد!
راستی تاوان این سال های سوخته را چگونه و از کی باید باز پس ستانیم ؟!



Sunday, March 19, 2006



به آنان که با قلم پليدي دهر را به چشم جهانيان پديدارميکنند بهاران خجسته باد
سال پرباري رابراي همهُ دوستان آرزو مي کنم


 Posted by Picasa

Saturday, March 04, 2006

** go ahead **

از دور که بطرف باجه می آمدم، دیدم اش .داشت روی میز کنار صف چیزی می نوشت.قدم تند کرده بودم که قبل از وی به صف وارد شوم. ولی همزمان به انتهای صف رسیده بودیم .شرط انصاف وادب، هر دوحکم می کرد که بگذارم قبل از من واردشود. حال بگذریم از اینکه هیکل اش ، هم درطول وهم درعرض دو برابرمن بود.
مکثی کردم و راه دادم..
گفت :go ahead .
گفتم : no, you go ahead
گفت : behind you
گفتم : but you are ahead of me
گفت : so, not a big deal
گفتم :but you are ….......نگذاشت حرفم تمام شود با دو دست زمخت و عضلانی اش شانه هایم را گرفت وقبل از خود درصف قرارم دادو گفت:
" ما سیاها پوست کلفتیم، یعنی میدونی ,عادت کردیم ،، خوب دیگه برده بودیم ، نسل در نسل .حالا هم هستیم ولی خوب به یک شکل دیگه!

جمله آخرش در خود تکرار شد و طنین اش همچون پتکی بر فرقم فرود آمد.لحظه ای در خود فرو رفتم، نکند حرکت نا بجائی از من وی را به چنین گفتاری واداشته باشد!
گفتم : چه می گوئی دوست من؟ دوران نژاد پرستی سپری شده است! رنگ پوست دیگر هیچ امتیازی محسوب نمی شود.
- ها ها ها ها ها ها ها ها ............
خنده های پر طنین و طولانی اش پتک های دیگری شدند.
فهمیدم که حرف مضحکی زده ام .گفتم می بینی که من هم چندان سفید نیستم !
گفت تو پوست قهوه ای داری باز از من جلوتری ها ها ها ها....
دلم می خواست بگویم که من وتو از یک دست شلاق می خوریم . من وتو وآن سفید پوست فقیردوشادوش هم به بردگی کشیده می شویم . دوستان و دشمنان ات را بشناس.....صف آهسته پیش میرفت ومن از پشت سربا صدای چند رگه و خسته ای ، نجوائی می شنیدم چنان گرم، چنان گیرا ،
I am the man, who never got ahead,
The poorest worker bartered through the years
I am the poor white, fooled and pushed apart,
I am the Negro bearing slavery's scars.
I am the red man driven from the land,
I am the immigrant clutching the hope I seek--
And finding only the same old stupid plan
Of dog eat dog, of mighty crush the weak.
I am the man, who never
I am the man, who never
…… I am the man, who
.چه ساده ، چه بسادگی ، تنها در زمزمهُ آرام وزیبای یک جازلطیف، تاریخ دردناک شکل کیری این سرزمین را بازگو کرده بود! دیگر هیچ نمی خواستم بگویم! دوست سیاهپوست من هر آنچه می بایست ، می دا نست .

Monday, February 20, 2006

*اولین امپراتوری*

میگوید: نه، نه، با ددی نمیرم! مامان شما ببرید لطفا!شما ببرید. من هم از خدا خواسته بی آنکه چرایش را بپرسم می اندازم گردن مادرش. تا اینکه بعد ازمدتی برنامهُ کاری مان تغییر می کند و قرار می شود ،پنجشنبه وجمعه که تعطیل هستم من برسانم وسه روز بقیهُ هفته را مادرش.
الا و بلا که با ددی نمیروم. این بار بود که حسابی کنجکاو شدم وبه صرافت این افتادم که راز قضییه را کشف کنم. با وعده و وعید وهزار حقه وکلک کاشف بعمل آوردم که چون بنده در محیط مدرسه با وی فارسی صحبت می کنم و باعث می شوم که ایشان پیش دوستان شان خجالت بکشند .این است که خانم اصرار دارند با مادرشان به مدرسه بروند. چون و چند موضوع را حلاجی می کنم . اینکه چگونه مطرح کنم تا حرف بزند . می پرسم : دخترم چند نفر دانش آموز توی کلاس تان هست؟ به عکس دسته جمعی کلاس شان که به دیوار روبرو زده است اشاره می کند ومی شمارد، بیست ویک نفر.
می گویم ، از این بیست ویک نفرچند نفرشان می توانند به دو زبان مختلف صحبت کنند؟
باز به عکس نگاه می کند وانگشتان اش را چرتکه کرده ومی شمارد، کارلوس، اسپانیولی – جوزف ، فلیپینی – مونا ، ژاپنی – کتی، کره ای – من هم فارسی .
می گویم : ببین شما جزو پنج شاگرد دو زبانهُ کلاس تان هستید . حالا آن چهار نفر را نمیدانم ولی شما هم حرف میزنید هم میخوانید وهم می نویسید .این مایهُ افتخار نیست دخترم ؟
- ولی ددی بچه ها ی توی کلاسمان اصلا نمیدونن ایران کجاست ولی ژاپن را می شناسن، کره را می شناسن، مکزیک را می شناسن!
- شما از کجا میدونید که نمی شناسند مگر از همه پرسیدید؟
- ولی ددی توی سالن غذاخوری مان پرچم همهُ کشور ها را به دیوار زده اند بغیر ازپرچم ایران
دیگر عصبی شده بودم گفتم میدونی ، برای اینکه اینها چشم دیدن ما را ندارند، دخترم . کشور ما یک کشور باستانی است.زمانی برای خودش دبدبه کبکبه ای داشته .اصلا اولین امپراتوری جهان را ما تشکیل دادیم، می فهمی ؟
- امپراتوری یعنی چی ددی؟
- یعنی اینکه ما آنقدر قوی بودیم که حمله کردیم به کشور های همسایه وآنها را شکست دادیم وکشور هایشان را قاطی کشور خودمان کردیم
- مدتی بفکرفرو رفت و بعد با چشم های تنگ شده نگاهم کرد و گفت د دی یعنی شما میگید ما کار خوبی کردیم؟!
- می گویم آخه میدونی ؟ ... یعنی ...البته ...ما که
- فکر کنم خراب کردم نه ؟

Thursday, February 09, 2006

کدام صلح؟ کدام ملت؟

..اصلاً غم‌انگيز نيست روزنامه‌نگار ايرانی کبرا صغرا کند که بله، انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق ملت ماست؟ يعنی همه‌ی حق‌هامان را گرفته‌ايم؟ حق انتشار، حق زندگی، حق فکر کردن، حق دگر انديشيدن، حق نوشتن، حق... مگر حق‌ همه‌مان را کف دست‌مان نگذاشته‌اند؟
حیف است اگر این نوشتهُ زیباوجانانهُ ( کدام صلح؟ کدام ملت؟) آقای عباس معروفی را نخوانید!

Tuesday, February 07, 2006

خوش آمد به آرش


نشریهُ فرهنگی ، سیاسی، اجتماعی آرش که به همت پرویز قلیجخانی ونجمهُ موسوی و دیگر یاران اهل قلمشان در فرانسه منتشر می شود. از شمارهُ نود وچهار خود وارد دنیای اینترنت گردید.نشریهُ آرش که به گمان من پربارترین وقدیمی ترین نشریهُ سیاسی اجتماعی فرهنگی خارج کشور است ، پیشتر از این می بایست به چنین اقدامی مبادرت می کرد.و از یک چنین کانال ارتباطی ای بهره مند میشد.در هر حال ورود آرش به دنیای و ب را به دست اندر کاران وعلاقمندان آن تبریک وتهنیت می گویم .
www.ARASHMAG.COM


Friday, February 03, 2006

Tuesday, January 31, 2006

متاسفانه نتوانستم عکس ومطلب را دريک پست منتشر کنم. Posted by Picasa

*کبریت خیس*

خیلی وقت بود که شعر خوب نخوانده بودم . اینجا وآنجا هم هر از گاه گشته بودم . کم یافته بودم شعر هائی که به دلم بنشیند .ساده باشد و بی تکلف.موضوعات اش زمینی باشد وصمیمی .تا اینکه کبریت خیس ، مجموعهُ شعر دوست شاعرم عباس صفاری را با امضای خود ش هدیه گرفتم. کبریت خیس، (بر ندهُ جایزهُ شعر کارنامه) اخیرا در تهران از طرف انتشارات مروارید منتشرشده است . کتاب را بی آنکه زمین بگذارم تمام پنجاه وهشت قطعه شعرش را در یک نشست خواندم .وبعد برگشتم به دوباره خوانی ودستچین شعرهائی که مرا حسابی گرفته بودند . حیفم آمد که شمارا از این بوستان بی نصیب بگذارم .


* پرچم نیلوفر*

زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب هایت زرورق سپیده دم
که هر چرندی می گویی یا شعر ناب است
یا زمزمهُ آبشار
آنوقت برای همین چارخط مدح بی قافیه
که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریز ودرشت را
غربال کرده ام.
***

* تعجیل *

از کلمات خوش خط وخالی که بی واهمه
می گردند لابلای ترافیک عصر وعلایم راهنما
زیبا ترین شان را به دام انداخته ام
تا اطاق رو به دریایت امشب
سبقت بگیرد از نگارخانه ی چین

راه خانه ات را اما
در خیابان های این شهر توبه شکن
دوباره گم کرده ام
وغریزه ی زنبوری ام گریخته از من
دریای وقت نا شناس هم
مه سنگینش را دارد
هل می دهد به میان شهر

حتمن چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چارراهی نمی بینم.
***

* از دفترخاطرات یک نظر باز *
در هر شهر
ودرهر آرایشی
همیشه منم که دریک نگاه
به جایت می آورم
چه در تی شرت وشلوار جین
وقتی برای تاکسی دست بالا می بری
چه در آن پیراهن پشت بازپر ستاره
وقتی در نور لوستر ها می درخشی و
کمر گاهت بوی تانگو می دهد
زن دارچین پوستی هم
که شبی مه آلود در لاهور
برای یک خاک انداز آتش و
مشتی نمک دریایی
به در خانه ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعلهُ لرزانش
چهره ات راتاگریبان روشن کرد
سال ها پشت آن پنجره
پت پت کنان می سوخت
وسرسرای آن خانه هرگز
از خیال لخت خلخالهایت خالی نشد

بادبان شکسته
وقتی پهلو می گرفتم
در یکی از خوابهای تعبیرشده ی هزارویک شب
تونو عروس تاجری دمشقی بودی
ومرواریدهای درخشانم به یک نگاه تو
خرمهره شدند در برابر چشمانم
وکشتی بادپیمایم دیگر
تخته پاره ای بیش نبود

چه رهگذر ماه منظر کوچه های سمرقند
چه ساقی شمشاد قد میخانه ای در نیشاور
یا در پیشبند سپیدی
پشت پیشخان نوشخانه ای در لندن

سر صحبت را
هر کجا وهر چه بوده ای
همیشه من باز کرده ام
ونیمه شبان تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفته ام.

از دیدارهای مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه ام هربار
در نظرت کمی آشناست
همین !؟

Monday, January 23, 2006

* الوداع *


وقتی نیستی ، دلواپس ونگرانم . بهانه می گیرم . بی جهت به دیگران پیله می کنم. دستم ودلم به هیچ کاری نمی رود.مثل دیوانه ها حا لت روانی پیدا می کنم.یک جا بند نمی شوم وتا پیدایت نکنم آرام وقرار نمی گیرم. می بینی چقدر به تو وابسته ام ؟
وقتی هستی ، هرم نفس هایت تسکینم می دهد.بوسه هایت آرامم می کند.ولذ ت لحظات پرشکوه آمیزش تن وجان خرابم می کند ، آنچنان که به صداقت تو در این میان شک میکنم.وبی تفاوتی ات آزارم می دهد و از اینکه دل در گرو یک رابطهُ بی سرانجام ویک جانبه ای نهاده ام، به خودم لعنت می کنم وزمانی که به تمامی آن ضربات وصدمات روحی ، جانی ومالی ای که درطول سالیان سال از برکت زندگی مشترک با تومتحمل شده ام، فکر میکنم ، به توهزارباربیشتر لعنت می فرستم. می بینی از دستت چقدر بیمار وخسته ام ؟!
راستی ما دو تا ، چرا دست از سر هم برنمی داریم؟ چرا همدیگر را راحت نمی گذاریم؟ نمی دانم این کدام نیروی جهنمی است که ما را بسوی هم می کشاند؟! این کدام قدرت جادوئی است که مرااین چنین اسیر وگرفتار توکرده است؟ میدانم عشق نیست! علاقه نیست! حسن جمال تونیست! لطف کمال تو هم نیست!. چه میدانم شاید نوعی عادت باشدکه دراثر قدمت وتداوم، به اعتیاد تبدیل شده است.شاید هم بخاطرترس از تنهائی است.
آخر این حماقت محض نیست که آدم دود از کلهُ همد یگربلندکند واسم اش را بگذارد زندگی ؟!
آخر دیوانگی نیست، که آدم آتش به هستی همدیگر بزند وبسوزد وبسازد واسم اش را بگذارد وفاداری ؟!
حال که سر صحبت باز شده است بگذار صادقانه اعتراف کنم که روابط من وتو نه بر پایهُ یک منطق عقلانی استوار است ونه از دیدگاه یک عرف اجتماعی قابل پذیرش !
من بارها متوجه سده ام که چگونه عده ای درمجالس ومهمانی ها ، به محض دیدن من وتو،ابرو درهم کشیده ورو ترش کرده اند!
من بارها احساس کرده ام که چگونه یک عده عدم رضایت خود را از حضور ما در جمع شان علناُ نشان داده اند و گاه نزدیک ترین وگستاخ ترین شان، دلسوزانه نگرانی عمیق خود را از ادامهُ رابطهُ من وتو، ابرازداشته و عواقب زیان بارآن را یادآور شده است.
از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان .چند صباحی است که من هم با این حضرات هم صدا شده ام و به ضرورت قطع یک چنین رابطه ای پی برده ام. صادقانه بگویم ، به اینکه، رابطهُ تو با من غیر دوستانه و سودجویانه بود، سالیان سال پیش پی برده ام . حالا چرا این همه مماشات بخرج داده ام ؟ دریغ از یک جو اراده وقاطعیت .
به دل نگیری ، عاقلی می گفت : هر بوسه بر لبان تو میخی است که من بر تابوت خویش می کوبم . من باور می کنم و معتقدم که ضرر را در هر مقطعی که متوقف کنی استفاده است ومتاسفانه باید بگویم که این بارمنتظر رای تو نمی مانم و بطور یک جانبه اعلام جدائی وطلاق می کنم. و با خود عهد می بندم که بعد از این نه تنها لبان تو، بلکه لبان هیچ نوع سیگار دیگری را هم نخواهم بوسید.
بدرود ، بدرود ای همدم و مونس بیش از بیست سال از بهترین دوران زندگیم ! بدرود.
این نوشته قبلا در یکی از شماره های مجلهُ آرش به چاپ رسیده است. علت این که با اندکی دستکاری مجددا در اینجا منتشر می کنم به دو دلیل است:
الف. عده ُ زیادی از دوستان جدیدم آن را نخوانده اند .
ب .اینکه الان بیش از سه هفته است که دوباره سیگار را به نفع سه تار طلاق داده ام.

Thursday, January 12, 2006

شما چه می کردید؟


اگر شبی دیر وقت دخترزیبا و جوانی سوار تا کسی شما شده باشد و برده باشدتان به جائی خلوت و تاریک وحین پیاده شدن با لوندی خاصی از شما خواسته باشد که تاکسیمتر را روشن بگذارید و منتظرش بمانید تا برگردد،وبمقصد دور تری خواهد رفت ، شما چه می گفتید؟ می گفتید نه ؟ مطمعنم می گفتید آخ جون این هم یک ماهی درشت برای امشب، حد اقل بالای پنجاه دلار .وبعد لابد نگاهی در آئینه به خودتان می انداختید واز داشبورد اودکلن را بر می داشتید وبه خودتان می زدید ومی نشستید به خیالبافی تا سرو کلهُ خانم پیدا شود. درسته؟ تاکسیمتر هم که مرتب دارد برای خودش کار میکند .
بعد ، اگر در حین همین خیالبافی ها درب جلو سمت راست تاکسی تان باز شده باشد وسایه ای آهسته چون ماری به درون خزیده وبا تهدید اسلحه ای که بسمت شما قراول رفته است از شما خواسته باشد که جیب هایتان را خالی کنید وشما مذبوحانه تلاش کرده باشید که حقه ای سوار کنید ولی با یکی دو ضربه با لولهُ اسلحه، گرمای خونی راکه از پیشانی تان جاری است احساس کرده باشید وتازه متوجه شده باشیدکه آن دختر جوان واین مرد سیاهپوست چه دامی برایتان گسترده بودند و بعد مانده باشید تنها ، با جیب های خالی وخون پیشانی .
***
نه، اگر شمادریک بعد از ظهرگرم وآفتابی ، بعد از یک روز کاری خسته کننده، خبردار شده باشید که زنتان در بیمارستان سر زاست. نگران وبا عجله خود را به اولین تاکسی در صف رسانده باشید و در را باز کرده ودر صندلی عقب نشسته باشید وآدرس بیمارستان را به راننده داده باشید وگفته باشید که عجله دارید. آنوقت راننده در آئینهُ روبرو اش وراندازتان کرده باشد وبا سخنان بی ربط و با اشاره به زخم پیشانی اش خواسته باشد که ماجرائی را تعریف کند، وشما مجددا گفته باشید که عجله دارید ، ولی ایشان این باربا وقاحت تمام درخواست بیعانه کرده باشد، چه می کردید؟ شاید بعد از نثارمشتی بد وبیراه، پیاده شده وبه تاکسی دیگری سوار می شدید، نه؟
ولی من با توجه به تجربه وشناختی که از اکثر راننده تاکسی های این شهر که اغلب مهاجر هستند دارم وبا علم به این که همگی سروته یک کرباسند. بیست دلار درآورده وانداختم روی صندلی جلووگفتم : بیا این هم بیعانه، هیچ حرفی هم نمی خواهم بشنوم، فقط مرا به مقصدم برسان!

***

تمیدانم چرا حرف از بیعانه زده بودم. شاید به این دلیل که بار ها سوار شده بودند، محترمانه برده بودمشان، به مقصد که رسیده بودیم، در را بازکرده وفرار کرده بودند . توی آئینه مجددا نگاهش کردم، بنده خدا اصلا تیپ اش به آن جورآدم ها نمی خورد. چه برخورد احمقانه ای کرده بودم! دلم می خواست به نحوی از دلش در بیاورم.
گفتم : آقا واقعا من از شما معذرت می ..
دو انگشت سبابه اش راکرد توی سوراخهای گوش اش وگفت : دوست ندارم حتی یک کلمه هم بشنوم، فقط مرا به مقصدم برسان همین !
از خودم بدم آمده بود . در حد بعضی از راننده تاکسی هائ کلاش و مرد رندی، که می شناختم، سقوط کرده بودم. شرمم شده بود. خود را از تیررس نگاهش در آئینه می دزدیدم.
در مقابل بیمارستان نگهداشتم .تاکسیمتر دوازده دلار وچهل سنت را نشان می داد. تا بقییه ُ پولش را بازگردانم، از تاکسی پیاده شده بود. سرم را از پنجره بیرون کردم وگفتم : آقا بقیهُ پولتان!
برگشت وبا لحن ملامت باری گفت : بقیهُ را بعنوان بیعانه برای مسافر سیاهپوستی که شاید بعدها سوار کنید نگهدارید ، آقای نژادپرست ! ورفت
ومن ماندم ، باز تنها واین بار با عرق شرم بر زخم پیشانی .

Monday, January 02, 2006

* طرح وداستان دو ساله شد *

دو سال پیش در همین روز ها بود که به تشویق وپشت گرمی دوست بسیار نزدیک وقدیمی ومجازی شدهُ فعلی ام ( فرامرز پورنوروز) وکمک های فنی دوست عزیز و همیشه مهربانم آقای عبدالقادر بلوچ، وبلاگ طرح وداستان آغاز به کار کرد.و کم کمک وبمرورزمان وبه موازات آشنائی بیشترمن با فن نگارش در وبلاگ ، کامپیوتر، این جعبهُ جادوئی تبدیل به آلترناتیوی شد که توانست باب گفت وشنود ها وبگو بخند های خانوادگی را تقریبا تخته کند. نقش کتاب هارا در قفسه ها به حد دکوراسیون تقلیل دهد. جلسا ت یادگیری زبان فارسی دخترم را با من تق ولق نماید. سنتور و سه تاررا در گوشه ای از زیر تخت به خاک خوری بفرستد .
آری این مهمان ناخوانده باعث شد که دیگر بیل وکلنگ و تیشه در حیاط خلوت زنگ بزنند وعلف های هرز از در ودیواربالا بروند. درختان در حسرت نوازش دستانم تب کنند وباغچه در انتظاراندک توجه ام خمیازه بکشد. صندلی ها واشیاُ قدیمی شکسته که قرار بود روزی مرمت و بازسازی شوند در گوشه ای از گاراژ طعمهُ موریانه شوند .

شب بیداری ها ووبگردی های شبانه وکشف وآشنائی مداوم با چشمه سارهای جدید ومتنوع اندیشه وشعرو ادبیات بمرورمرا هر چه بیشتردر خود غرق کرد وخواهی نخواهی اثرات خود را د ر روابط زناشوئی نیزبر جای گذاشت.تنها موردی که هنوزاز تهاجم بی رحمانهُ این جام جهان نما در امان مانده است.هشت ، نه ساعت کار روزانه جهت امرار معاش است.
با خودم می گویم ، حال که ( طرح وداستان ) دو سالگی خود راپشت سر می گذارد بیلان دخل وخرجش چگونه است؟ نتیجهُ یک محاسبهُ سر انگشتی چندان راضی ام نمی کند .برای ادامهُ راه دچار تردید می شوم که این بارهم بلوچ گرامی به کمکم می شتابد ومی گوید:

Thursday, December 22, 2005

* یادواره *



چند وقت پیش، وقتی صبح وارد اتوبوس شدم تا کار روزانه
را شروع کنم، اتیکت سیاه رنگی بر روی یکی از صندلی های
ردیف سوم توجه ام راجلب کرد. نزدیک تر که شدم اسم
" روزا پارکز " بر آن حک شده بود. به پاس احترام به روزا
پارک با تاریخ تولد ودر گذشت اش که همین اکتبر گذشته
اتفاق افتاد.
روزا پارکز زن سیاهپوستی بود که به کار خیاطی اشتغال
داشت.پنجاه سال پیش در شهر مونتگموری، سیاهپوستان که
هفتادوپنج درصد مسافران اتوبوس های شهری را تشکیل
میدادند حق نداشتند در ردیف های جلوی اتوبوس بنشینند
پول شان را از درب جلو پرداخت می کردند واگرسفید پوستی
در ردیف های جلوئی نشسته بود میبایست پیاده می شدند ومجددا
از درب عقب وارد اتوبوس می شدند.نشستن شان در ردیف های میانی مشروط بود براینکه اگرسفید پوستی سوار شود سیاهپوست میبایست بلند شود وجای خود را به وی بدهد.واگرجا برای نشستن نباشد، پیاده شود و به اتوبوس بعدی سوار شود.روزا پارک پنجاه سال پیش با شجاعت تمام این قانون نژادپرستانه وغیر انسانی را شکست و پای تاوانش ایستاد.ومارتین لوترکینگ ها ومالکم ایکس ها راهش را ادامه دادند و بدنبال سالها مبارزه و فداکاری به حقوق برابر(؟) دست یافتند.
پیاده شدم و به دیگر اتوبوس ها سرکشی کردم، اتیکت بر پشتی همان صندلی در همهُ اتوبوس ها نصب شده بود.
آن روز بعد از کار، احساس کردم کمتر از روز های دیگرخسته شده ام.

Monday, December 12, 2005

علت ومعلول**


گفتم : فکر نمی کنی باید نشست و علل این همه طلاق بین زن وشوهر ها را بررسی کرد وچاره ای اندیشید؟
گفت: نه !این رها کردن علت و کلنجار رفتن با معلول است. اگرازدواجی نبود در واقع طلاقی هم نمی توانست در میان باشد! پس باید علل ازدواح ها را ریشه یابی کرد.!



Monday, December 05, 2005

** نوش جان **

اتوبوس تقریبا پراست. خانمی بگمانم اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی با دو بچهُ خرد سا ل درنزدیکترین صندلی به من نشسته اند. دختر که چهار پنج ساله می نماید پاکت کوچک چیپسی در دست دارد که با لذت فراوان مثل خرگوشی که هویج بخورد دانه های چیپس را با سر وصدا زیر دندان های پیشین اش خرد می کند ، جویده نجویده قورت میدهد و بعد یک یک انگشتانش را لیس می زند وبلا فاصله چیپس دیگری از پاکت بر می دارد.خوردن وآشامیدن دراتوبوس های مترو بویژه برای بچه ها قدغن است، و این دستور با خط درشت روی پلاکارتی داخل اتوبوس نصب شده است.نگاهش می کنم و از لذتی که می برد لذت می برم .و چیزی نمی گویم.
بیرون هوا مه آلود است. سر چهار راهی، با ترافیک سنگین بعد از ظهر جمعه کلنجار میروم که گویندهُ رادیوی مترو اعلام می کند " تمامی رانندگان اتوبوس ، لطفا گوشی تلفن تان را برای شنیدن پیامی بردارید" گوشی را بر میدارم .می شنوم " رانندگان گرامی در نیم ساعت گذشته دو شعبهُ (بانک آو آمریکا) در آدرس های.........مورد دستبرد مسلحانه قرار گرفته است. سارق نخست، جوان سیاه پوستی است بیست ودو الی بیست وچهار ساله، قد ، حدود پنج و نیم فیت .با اندام ورزیده ، شلوارجین واورکت سرمه ای .
سارق دوم مردی است سفید پوست، سی وسه الی سی وپنج ساله،قدحدود پنج وهشت دهم فیت، دارای سبیل وصورت نتراشیده، با جای یک زخم کهنه برسمت راست پیشانی، با شلوار جین واورکت مشکی.پلیس برای پیدا کردن این دو سارق از ما کمک می طلبد.. اگر افردی با این مشحصا ت وارد اتووس شما شدند با فشار دادن تکمهُ مخفی اضطراری ما را در جریان بگذارید دقت کنید که هر دو سارق مسلح هستند.
ماهی هشتصد وپنجاه دلاراز حقوق ماهانهُ من، ازبا بت بهرهُ وامی که برای خرید خانه گرفته ام به حلقوم این بانک لعنتی می ریزد، و تا بیست وپنج سال دیگر هم خواهد ریخت.

گوشی را می گذارم و به دختر نگاه می کنم آخرین دانهُ چیپس را در دهان می گذارد. نگاهم می کند و می خندد، من هم می خندم و زیر لب می گویم نوش جان !