
Tuesday, February 07, 2012
Monday, January 02, 2012
نگاهی به کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"
"روی ماه خداوند را ببوس"
نویسنده : مصطفی مستور
انتشارات: چاپ مرکز
نوبت چاپ: چاپ سی و سوم
برگزیدهی جشنوارهی قلم زرین
خلاصهی داستان
یونس فردوس دانشجوی دکترای فلسفه و سایه دانشجوی کارشناسی ارشد الهیات هر دو مذهبی و متدین که دو سال پیش عقد کرده و نامزد شدهاند. پدر میلیونر سایه موعد ازدواج را به بعد از گرفتن درجه ی دکترای یونس موکول کرده است. هر دو در حال نوشتن پایان نامه های دکترای خود هستند. تز یونس تهیهی یک تحلیل جامعه شناسانه از علل خودکشی دکتر مهندس پارسا است که دو سال پیش اتفاق افتاده است و موضوع پایاننامهی سایه در رابطه با گفتگوی خدا با موسیاست۰
کار تحقیق و بررسی علل خودکشی دکتر پارسا، گفتگو با همه ی دانشجویان وی از جمله مهتاب، دختری که پارسا عاشقاش بوده است و همچنین دوست اش شهره بنیادی، گفتگو با مادر پارسا و دیگرمراجع قانونی و مرتبط، طرح کلی داستان را تشکیل می دهد و در همین بستر جدل های ایدیولوژیک و
عقیدتی یونس با نامزداش سایه و دوست مشترک شان علیرضا درونمایهی داستان است
۰در کنار یونس و سایه دیگرشخصیت های داستان از این قرارند
دکتر مهندس محسن پارسا جوان مجرد سی و چهار ساله است که دکترای تخصصی خود را از دانشگاه پرینستون آمریکا در رشتهی فیزیک کوانتم
گرفته است. به مدت چهار سال در دانشگاه های داخل کشورمبانی فیزیک مدرن، نسبیت عام و نظریهی کوانتم تدریس کرده است. چهار کتاب علمی در زمینهی فیزیک جدید تالیف کرده و دو سال پیش خودکشی کرده است۰
-----------------
مهرداد که از نه سال پیش بدنبال سالها نامه نگاری با جولیا دوست دختر مکاتبهایاش ازدواج کرده و ساکن آمریکاست، اینک بدلیل ابتلای جولیا به سرطان که شانس زنده ماندن ندارد، برای بردن مادرش پیش خود به ایران آمده است۰
جولیا زن مهرداد که افکاری مشابه یونس دارد با تلفن های گاهگداری خود
وضعیت فکری یونس را آشفته تر می کند۰
-----------------
علی ( علیرضا) دوست مشترک سایه، یونس، و مهرداد است که برای چندمین بار به جبهه رفته است و بعد از قبول قطعنامه صلح از جبهه برگشته و از دانشگاه صنعتی امیرکبیرمهندسی کامپیوتر گرفته است و همچنین فوق لیسانس مهندسی الکترونیک دارد. مجرد است و با مادر و خواهر کوچک اش در یک آپارتمان صد وبیست متری زندگی میکند. با این که چند موسسه برای تدریس کامپیوتر از او دعوت کردهاند اما ترجیح داده به عنوان مدیر یک سازمان کوچک دولتی که کارش رسیدگی به امور خیریه است کار کند۰
از مصطفی مستورقبلا مجموعهی داستان( من گنجشک نیستم) و (عشق در پیاده رو) را خوانده بودم که بجز سه، چهار داستان بقیه زیاد چنگی بدلم نزده بود. ؛ روی ماه خداوند را ببوس؛ اولین رمان این نویسنده است۰
چیزی که حتی بیش از عنوان چشمگیر کتاب روی پیشخوان کتابفروشی توجهام را جلب می کند، عبارت(چاپ سیو سوم)* است که در گوشه ی سمت چپ بالای کتاب به چشم می خورد. کتاب را ورق می زنم تعداد چاپ عدد پنج هزار را نشان می دهد، حساب می کنم اگر هر نوبت چاپ را سه هزار نسخه هم فرض کنیم حتی نه پنج هزار، چیزی به حوالی رقم یک صد هزار می رسیم که با توجه به جمعیت جامعهی کتاب خوان کشورمان اندکی بودار بنظر می رسد۰
مستور گرچه در رکاب خلیفه سفرنامه نمی نویسد با این حال یک نویسنده ی مکتبی محسوب می شود که هم شم اقتصادی دارد و هم شم جامعه شناسانه. موضوعاتی که مستور انتخاب می کند و عناوینی که بر کتاب های خود برمیگزیند، در کنار قشر عظیم روشنفکرانی که در برزخ وجود یا عدم وجود خدا گیر کردهاند، از حمایت لشکر عظیم بسیجی های مکتبی، حوزههای علمیه، مساجد، حسینهها و... نیزبرخوردار می شود، در این میان قلم شیوا و نثر دلنشین مستور نیز مزید بر علت است۰
؛روی ماه خداوند را ببوس؛ رمانی است ایدولوژیک و واقعگرا که در بیست بخش و با زاویهی دید من راوی نوشته شده است گره اصلی داستان ظاهرا کشف دلایل جامعهشناسانهی خودکشی دکتر پارسا است ولی در خوانش داستان متوجه میشویم که این موضوع جز دستآویزی برای پیشبرد داستان نیست و در اواخر رمان به بوتهی فراموشی سپرده میشود
نویسنده با شم جامعه شناسانهی خود، بر روی ملموسترین و عمدهترین دغدغه ی فکری قشر روشنفکران مذهبی که دراثر تبهکاری سیاسی و رسوایی های اخلاقی و اجتماعی نمایندگان خداوند بر زمین پاک ناامید شدهاند و به این سوال اساسی رسیدهاند که : آیا خداوندی وجود دارد؟ انگشت میگذارد
نویسنده در هیبت یونس فردوس ، با استفاده از موضع موثر راوی داستان در طول پروسهی جدل های ایدولوژیک با دیگر کاراکتر ها، به عنوان کسی که ظاهرا باور های مذهبی خود را زیر سوال برده است با مخاطبین خود همسویی میکند تا با جلب اعتماد این قشر رو به تزاید، آرام آرام آنان را به مسلخ تسلیم در برابر ایدولوژی ورشکستهی قدرت حاکمه بکشاند۰
ظاهرا تزلزل در باورهای ایدولوژیک یونس، رابطهی وی را با نامزدش سایه به زیر سوال می برد۰
سایه در رابطه با پایاننامهاش ؛گفتگوی خدا با موسی؛ آیه های ۱۲ و ۱۳ را از سورهی طه به یونس می خواند. در ادامهی گفتگوی شان یونس از سایه میپرسد: بنظر تو خداوند واقعا بر کوه تجلی کرده؟؛ منظورم اینه که تو مطمین هستی خداوند بر کوه تجلی کرده؟؛ ... من امروز با من دیروز من سال ها فاصله داره. آن چه که الان می فهمم اینه که همهی این چیز ها افسانهس.؛
میگوید : ؛ دیشب تا دیروقت بیدار بودهای و معلومه که اصلا سر حال نیستی.؛
عصبانی می شوم و با فریاد می گویم: ؛ منظورت اینه که عقلم را از دست دادهام؟ همیشه همین طوره. هر کس بخواد یک قدم از خرافات و منقولات فاصله بگیره یا انگ دیوونه می خوره، یا مارک ملحد، یا مهر روشنفکر. اتفاقا هیچ وقت تا این حد سر حال نبودهام.؛؟؛-
؛ ...زمانی به این چیز ها اعتقاد داشتم اما حالا نمیتونم به چیزهایی که تو و علی و چه میدونم، خیلی های دیگه ایمان دارید، ذرهای باور داشته باشم.نمی تونم.خودم هم از این وضعیتی که دچارش شدهام راضی نیستم اما احساس میکنم باید یک روزی این چیز ها رو می فهمیدی.؛.۰۰۰-
همچنین جایی یونس از مهرداد میپرسد
؛ اگه خداوندی هست پس این همه نکبت برای چیه؟این همه بدبختی و شر
که از سر و روی کاینات می باره واسه چیه؟ کجاست رد پای آن قادر محض؟ چرا این قدر چیز ها آشفته و زجرآوره؟ کجاست آن دست مهربان که هر چه صداش میزنند به کمک هیچ کس نمیآد؟ هر روز حقوق میلیون ها نفر روی این کرهی خاکی پایمال می شه و همه هم تقاضای کمک می کنند اما حتی یک معجزه هم رخ نمی ده. حتی یکی. ستمگران دایم فربهتر میشوند و ضعفا در اکناف عالم یا اسیر سیل میشن و یا زلزله... این همه کودک ناقصالخلقه تاوان چه چیزی را دارند پس میدن؟ چه گناهی مرتکب شدهاند... ؛صفحهی ۲۴ پاراگرا.ف۲
سایه موضوع تزلزل ایدولوژیک یونس را با علیرضا در میان می گذارد،
اینجا نویسنده نخست پنهان و آشکار، از علیرضا (عقل کل داستان) شخصیتی مرموز وپیامبرگونهای می سازد که حتی می تواند دست به معجزه بزند تا تسلیم کامل و بی قید و شرط یونس را در برابر وی توجیح کند. یونس دانشجوی متعصبی که زمانی رشتهی فلسفه را صرفا برای دفاع فلسفی ازحریم دین انتخاب کرده بود اینک ظاهرا در جریان زندگی روزمره با تضاد های وحشتناکی روبرو شده و با هزاران چرای بی جواب دست به گریبان است
علی می گوید: گاهی پرسش هایی هست که از؛چرا پارسا خودکشی کرد؟ ؛ دشوارترند. پاسخ های این سوال ها چیزهایی هستند که از سطح ادراک ما فراترند
،...این چیز ها رو نمیشه فهمید یا درک کرد یا حتی توضیح داد. به این چیزها می شه نزدیک شد یا اون ها رو حس کرد و حتی در اون ها حل شد
اما هرگز نمیشه اونها رو حتی به اندازهی ذره ای درک کرد و فهمید....؛:
علی نگران تزلزل ایمان یونس است
ـ نگران این که ناگهان از خودت شکست بخوری. این که اونقدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه. پارسا خودکشی کرد و تو هنوز نمیدونی چرا. پاسحش هرچی که یاشد حقیقت کوچکیه اما حقایق بزرگتری هم هست: آیا موسی در وادی مقدس کلام خداوند را شنید؟ کسی نمی دونه. هیچکس نمیتونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند رو از میان درخت شنید یا نشنید. آیا خداوند بر کوه طور تجلی کرد؟ کسی نمیدونه...آیا خداوند وجود داره؟ کسی نمی دونه...... ما به این چیزها
می تونیم ایمان داشته باشیم یا نداشته باشیم، همین...؛
ـ من به چیزهایی ایمان میارم که اونها رو بفهمم. منظورم از فهمیدن تجربه و عقله.؛۰۰۰
میگوید: من واقعا از این که ملحد ها نمیتونند خداوند رو تجربه کنند متاسفم. در تجربهی خداوند،بر خلاف تجربهی طبیعت که قانونهاش بعد از آزمایش به دست می آید، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی۰۰۰
آوردن تمامی صحبت های علی و یونس سخن را به درازا می کشاند. مشت نمونهی خروار است همانطور که می بینید نه فلسفه که تماما سفسطه است و گویی در یونس هم چندان کارگر نمیافتد تا اینکه معجزهای رخ می دهد، توجه کنید
علی دوباره به جعبهی دستمال کاغذی روی میز خیره می شود و این بار با شدت بیشتری به آن تلنگر می زند. جعبهی مقوایی دستمال کاغذی میلغزد تا از کنار خرس عروسکی جاکلیدی می گذرد و به گوشهی فنجان برخورد می
کند و اندکی مایل می شود و بعد به سرعت به لبهی میز نزدیک می شود. برای لحظهای دستام را جلو می برم تا مانع افتادن جعبه از روی میز شوم اما جعبه نمی افتد جعبهی دستمال در حالت ناپایداری متوقف می شود . تنها جزُ کوچکی از آن روی میز است و بقیهاش در هوا معلق مانده است! من،
حیرتزده، محو جعبهی دستمال شدهام. با آمیزهای از شگفتی و هیجان و تردید و پرسش و ترس به علی نگاه می کنم. علی با دستهاش صورتاش را پوشانده است و تکان نمی خورد۰
صفحهی ۷۳ پاراگراف ۳
؛حتی یک معجزه هم رخ نمی ده. حتی یکی.(صفحهی ۲۴ پاراگراف ۲) . بفرمایید، این هم معجزه. میبینید که با معجزهی نیفتادن جعبهی دستمال کاغذی!!! تمامی سوالات یونس پاسخ داده می شود، دیگر گور پدر فقرا، گور
پدر بدبخت و بیچاره ها، گور پدر بچه های فلج مادرزاد،،گور پدر بچه های ناقصالخلقه،..و...و...و
علی سر شام در رستورانی بعد ازیک سخنرانی طولانی به یونس و مهرداد می گوید... کسی که فقط خوب ها را انجام میده به تدریج به یکی از کانون های هستی تبدیل می شه. منظورم از کانون اینه که در هر نقطه که ایستاده می تونه هستی رو در سیطره و فرمان خودش داشته باشه.چنین کسی اگر بخواد نه تنها صدای سوسک ها که حتی خیال های اون ها رو هم میتونه درک کنه. او در سطحی بالاتر حتی می تونه مانع غروب خورشید بشه یا حتی ماه رو نصف کنه. ..صفحهی ۸۷ پراگراف۱
یونس و مهرداد هر دو لالمونی گرفتهاند، حتی لااقل با همان منطق خودشان نمی پرسند که این خداوند شما، یا همان کانون که می گویی، نمی شود بجای
شنیدن صدای سوسکها صدای فقیر فقرا را بشنود؟ بجای درک خیال سوسکها درد و رنج و بدبختی های بیشمار میلیونها انسان درد کشیده و ستمدیدهی این کرهی خاکی را درک کند؟ بجای ممانعت از غروب خورشید، نمی تواند به این همه سوانح طبیعی، زلزله،سیل، طوفان، خشکسالی، چارهای بیندیشد؟ این خدای شما نمی تواند بهجای نصف کردن ماه که هیچ دستآوردی
هم در بر ندارد، فکری برای اینهمه کودکان ناقصالخلقه، این همه دردهای
بیدرمان، این همه فقر و فلاکت وبدبختی که نسل در نسل گریبان تهیدستان دنیا را گرفته است کاری انجام دهد؟
و در خاتمه قرار می شود که یکی از این کانون ها ( که یونس هم دیگه می شناسدش) زن سرطانی مهرداد را از راه دور ،در فلوریدای آمریکا ازمرگ حتمی نجات دهد
وقتی رییس جمهور مملکتی طرح برنامهی ده سالهی خود را نوشته و در چاه جمکران می اندازد، وقتی دعا و رمل و اسطرلاب جای دستآورد های علم پزشکی را میگیرد، و زمانی که سنت های عهد بوقی و ارتجاعی قمهزنی و گل مالی برای مردگان هزارساله دوباره علم می شود نویسندگانی از این دست نیز باید کمر همت بر میان بسته تا در ازای خاک پاشیدن به چشم توده ها برای جا اندازی خرافاتی از این دست
خود نیز به نوایی برسند
خود نیز به نوایی برسند
حرکات و اعمال کاراکتر های داستان با شخصیتی که نویسنده در ذهنیت خواننده خلق کرده است خوانایی ندارد و برای خواننده باورپذیر نیست وهمچنین نکات دیگری که ناشی از بیتوجهی تکنیکی نویسنده است در داستان به چشم میخورد۰
الف -عمل خودکشی به کاراکتر دکتر پارسا که فردی منظبط، پر تلاش و
تندرست بود و زندگی پر باری داشت نمی خورد. کسی که در چهار سال
تدریس در دانشگاه های کشور، چهار کتاب علمی در رابطه با فیزیک جدید تالیف کرده است ۰
ب ـ عجیب و غریب، بیسر و ته و در واقع لوس بودن نامه های دکتر پارسا به مهتاب
پ ـ وارد کردن بی مورد زن مهرداد و دخترش در داستان با آن مکالمات تلفنی نامربوط و روانپریش.. اینکه قبل از تولدش کجا بوده. نمیدونه چرا
بیست و پنج سال قبل، نه یک سال زودتر و نه یک سال دیرتر متولد شده و اینکه دختر چهار سالهی مهرداد از راه دور زنگ میزند و دقیقا در رابطه با خدا، چیزی که یونس دوست دارد بشنود، حرف می زند
ت ـ مسکوت گذاستن یا فراموش کردن تحقیق روی پروندهی پارسا با دکتر روانپزشکاش که اصولا می بایست نتایج مفیدتری از رفتن به ملاقات کیوان بایرام در سلاخخانه آنهم در آن بلبشوی کشار گاوها و سر و صدا داشته باشد. انگار بایرام نمی توانست آن چند کلمه را پشت تلفن بگوید یا بعد از کار قرار ملاقاتی بگذارد. اگر قصد نویسنده تشریح صحنه ی کشتار گاو ها به خواننده است، به چه منظور؟ چه کمکی به کل داستان می تواند بکند؟
ث - نویسنده در حین گفتگوی بسیار مهم و جدیاش با علیرضا در رابطه با مهمترین مشکلات و دغدغه های فکری اش، یک مرتبه می رود به سراغ کنترل تلویزیون و تلویزیون را روشن می کند و چند سطر پایین تر اضافه می کند که تلویزیون برنامهای در رابطه با کشف تلسکوب پخش می کرد. خواننده از خود سوال میکند ، خوب که چی؟ البته این بنوعی سبک کار مستور است، تداخل کنش های مختلف در همدیگر در داستان های دیگر وی نیز به چشم می خورد و نویسنده بهخوبی هم از این شیوه بهره می جوید، ولی نه در همه جا. حداقل باید کمکی به داستان بکند یا ربطی داشته باشد۰
ج - آوردن خل بازی های طولانی و خسته کننده و نامربوط دو بیمار روانی
در بیمارستانی که منصور را بردهاند
چ - به طریقی علیرضا مطلع می شود که حال دوستاش منصور وخیم است و به کمک احتیاج دارد، علیرضا ماشیناش توی تعمیرگاه است، به یونس زنگ میزند، یونس بلند می شود اول می رود دنبال علیرضا، آنهم در ترافیک شهری مثل تهران، او را از خانهاش برمیدارد، بعد دو تایی میروند به خانهی منصور و در واقع جنازهی منصور را برمیدارند و میگذارند در
صندلی عقب و به بیمارستان میبرند و پزشک اورژانس بعد از معاینه می گوید ، منصور ده دقیقه قبل تمام کرده است۰
خواننده باید فرض کند که این اتفاق در دونقوزابادی، جایی در پشت کوه های صعبالعبور،آنهم در یخبندان زمستان اتفاق افتاده باشد و الا مگر میشود در پایتخت ده دوازده میلیونی کشورثروتمندی مثل ایران یک آمبولانس نباشد که حداقل ده دقیقه زودتر منصورمادر مرده را به بیمارستان برساند.حالابگذریم از این که نویسنده نمیداند یا میداند و توجه نمی کند که در یک چنین مواقعی هیچ مادری نمیتواند جنازهی فرزندش را رها کرده و در خانه بماند۰
ح - مهرداد فرد تحصیل کردهای که حداقل نه سال است در آمریکا زندگی میکند و یک زن مریض و دختر چهارسالهای در خانه دارد،احتمالا حتی در داخل خانهی شخصی خودش هم سیگار نمی کشد، یا حداقل نباید بکشد، چه برسد به خانه ی خانم فخریه مادر دکتر پارسا، که برای اولین بار وارد می شود آن هم بدون آنکه شخصا دعوت شده باشد و ننشسته سیگار روشن می کند. این حرکت مهرداد حداقل به من خوانندهی خارج کشور قابل هضم نیست۰
خ - صحنه های پایانی داستان که در پارک خلوتی می گذرد و یونس مشغول خواندن چند نامه از پارسا و مهتاب است ، بچه ها در پارک مشغول بازی
هستند. پسر بچهای که نخ بادبادکاش پاره شده و در گوشهای کز کرده و
بغض کرده است، یونس احتمالا با الهام از کلمات قصار علیرضا در مورد تبلور وجود خدا در کودکان بادبادکاش را تعمیر و هوا میکند
؛؛ ...صدای فریاد شادی پسرک توی پارک بلند میشود. به پشت سرم نگاه
می کنم اما وقتی پسرک جیغ می کشد: ؛هورا! هورا! بچه ها بابادک من
رسیده به آسمون، رسیده به خدا؛ به آسمان نگاه می کنم. به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند۰
این آخرین جملهی کتاب است، در صحنهای کاملا ساختگی ونچسب، آخرین ماندههای ارتداد یونس از بین میرود. البته اگر به آغاز کتاب توجه کنیم که با این جمله( هرکس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.) نباید ازاین همه بحث و جدل های باسمهای و به
اصطلاح ایدولوژیک و همچنین این گونه پایانبندی تعجبی بکنیم
این کتاب اخیرا در تعداد پنج هزار نسخه به چاپ سی و ششم نیز رسیده است
این کتاب اخیرا در تعداد پنج هزار نسخه به چاپ سی و ششم نیز رسیده است
Monday, October 03, 2011
:از سفر لندن برگشته بود که زنگ زد. . بعد از کلی چاق سلامتی و گپ زدن از دیده ها و شنیده ها گفت
راستی می دونی که برای (وی- ام -ای) کاندید شدهام؟
گفتم: وی، ام، ای چی هست پسرم
گفت: ویدیو میوزیک اوارد
گفتم : چیز خوبیه ؟ منظورم یعنی مهمه؟
گفت: آره، مهمه، رفتی خونه از نازلی بپرس
خونه که رسیدم، از نازلی پرسیدم: می دونی وی، ام، ای چی هست دخترم؟
با چشم های گشاد شده گفت: خوب؟
گفتم:نه ، چی هست؟ چیز مهمی یه؟
گفت: خیلی مهمه، یعنی بهترین ویدیو موزیک سال که مراسماش از ( ام تی وی) نشان داده میشه . برای چی می پرسی؟
گقتم: بابک کاندید شده
پرید هوا و جیغ کشید و گفت بخدا میدونستم والا تو چه کار به (وی، ام ، ای) داری
بابک بعنوان یکی از پنج کارگردان هنری برتر (موزیک ویدیویی)آمریکا بخاطر کارگردانی ویدیوی زیر کاندید شده بود.ا
اگر این لینک باز نشد کاپی کرده و در موتور جستجوی دیگر بازش کنید۰
Sunday, July 31, 2011
مجموعهی داستان های کوتاه
دومین مجموعهی داستان هایم را با نام ( تا دوردست ها) یک ماه پبش به زیر چاپ بردم . این مجموعه که شامل ۲۲ داستان کوتاه است و قبلا در وبلاگم درج شده بودند با اندکی بازبینی در یکصدوسی صفحه به چاپ رسیده است. این کتاب در کنابفروشی های وست وود کالیفرنیا و ونکوور کانادا موجود می یاشد. درضمن علاقه مندان میتوانند از طریق ایمیل زیر کتاب مذکور را تهیه نمایند۰
aliradboy@yahoo.com
*********************
منتقدی در مورد این کتاب نوشته است
نقد کتاب : آرمین استپانیان
نام کتاب : تا دور دست ها(مجموعهی ۲۲ داستان کوتاه)۰
نویسنده : علی رادبوی
محل انتشار : سیاتل واشینگتن
تعداد صفحات : یکصدو سی صفحه
قیمت: ۸ دلار
محل فروش :کتاب فروشی های لوس آنجلس
غالبا قصه های کوتاه را بر رمان های مفصل و کشدار ترجیح میدهم. در قصه های کوتاه مضامین بزرگ را آوردن و جمع و جور کردن یک مقدمه و یک فراز و یک نتیجه در چند صفحه، همان کاری را می کند که بعضی ها در چند صد صفحه انجام می دهند و طرفه آن که کم تر اوقات هم موفقیتشان قرین میگردد۰
دو تن از کتاب فروشان لوسآنجلس از سر لطفی که به من دارند، با هر سفارش کتابی که داشته باشم، معمولا یک مشت نشریه و گاهی هم مجموعهی شعری یا مجموعهی قصهای که در شهر فرشتگان آن چنان طالبی ندارند، برایم، میفرستند۰
اخیرا هم دو مجموعهی قصه برایم فرستاده بودند با نام های (کاش کسی هم مرا نجات میداد) از نویسندهای به نام فرامرز پور نوروز، که ظاهرا در ونکوور کانادا منتشر شده است و دیگری با نام (تا دور دست ها) از نویسندهی دیگری به نام علی رادبوی که در سیاتل واشینگتن، در آمریکا چاپ شده است۰
از نویسندهی اخیر قبلا مجموعهی داستانی با نام (خانههای مردم) منتشر شده بودکه سایه روشنی از بعضی طرح های آن در ذهنم رسوب کرده و همان موقع امیدوار بودم که نویسندهاش به جهت عدم استقبال مردم از داستان های کوتاه، دلسرد و منفعل نشده و نوشتن را ادامه دهدکه خوشبختانه کتاب اخیرش نشان داد که نه فقط منفعل نشده که قرص و محکم ایستاده و بیشتر خوانده و رشد هم کرده است۰
بیست و دو داستان کوتاه مجموعهی ( تا دوردست ها) بهجز دو یا سه داستان آن که فضای بیگانهای دارد، مجموعهای است از داستان ها(نه اجازه بدهید بگویم مجموعهای است از روی دادها) یی که کم و بیش آن در زندگی همهی ما مهاجران ساری و جاری است که علی رادبوی در نهایت صمیمیت و صداقت (تکرار میکنم) در نهایت صمیمیت و صداقت بدان ها پرداخته است۰
نه اینکه در سی و دو سال گذشته از مهاجرت، کسی به نوشتن وقایع و حوادث و پیآمد های مهاجرت بزرگ ایرانیان عنایتی به این مقوله نداشته، بلکه برعکس، صد ها نفر از ایرانیان گریخته از جهنم حکومت فاشیستی تهران، دست به قلم بردهاند که شاید اگر در همان مرداب گذشتهشان مانده بودند، نویسنده شدنشان هرگز متصور نبود۰
ایرانی ها از هر طیف و طبقه و وابستگیهای ایدیولوژیک شان، خیلی زودتر از دیگر مهاجرین دریافتند که باید دیده ها و کشیده ها و شنیده ها و ملاحظات و یاد مانده های خود را ثبت و به تاریخ بسپارند تا در حافظهاش برای نسلهای بعدمحفوظ بدارد. چه اگر سهم زندانیان از بند جسته و گریخته و آنهایی که پس از تحمل شکنجههای مرگبار، دوران زیر حکم را به پایان بردهاند و به خارج از مرزها پناهنده شدهاند، به ویژه طیف چپ. در خلق این ادبیات خاص مهاجرت غنی تر به نظر میاید، ولی در مجموع از مصاحبه های شفاهی تا خاطرات نویسی و شعر و نمایشنامه و رمان و داستانهای کوتاه، هر یک در ادای دین خود به تاریخ این مهاجرت ارزش والایی دارند۰
این ادبیات در اروپا بسیار پربار و چشمگیر و متاسفانه در آمریکا بسیار رقیق و خالی از ارزش و صداقت های لازم است. شاید حال و فضای آمریکا و بطریق اولی وضعیت و بار پناهندگان و آتمسفر ذهنی مهاجرین این بخش با ذهنیت مهاجرین ایرانی دیگر مناطق تفاوت داشته باشد که به نظر هم چنین باید باشد. از این جهت آن چه که به نام ادبیات در مهاجرت در این منطقه تولید میشود، از ظرفیت و تولیدات مثلا اروپایی آن سبکتر به نظر میرسد۰
در تولیدات آن قاره به جهت لمس مهاجرت و درد پناهندگی، واژه ها و کلمات و جملات و در مجموع حال و هوای قصه و رمان و خاطرات و شعر مبین سیاهی اندیشه و هرز رفت پروسهی زندگی در کافه و بار و نشستهای خمیازه ساز روشنفکرانه و حرکت مداوم بر چرخهی ناشکستنی است اما تولیدات فکری و مثلا اندیشمندانهی اینجا چون غالبا از سر شکمسیری و جیب انباشته و رفاه مالی و زندگی راحت است، نتیجهاش هم تبلور درد های خوشی و برش هایی از دردهای شکم سیر میشود! و صد البته فتوای عام نمی دهم که کارهای خیلی خوب هم در اینجا و به ویژه در لوس آنجلس هر از چند کاهی تولید می شودکه یسیار هم ارزشمند هستند ولی کجا استثنا قادر است تا قاعده را توجیه کند؟ مکر چند تا پرتو نوری علا و ناصر شاهین پر و عباس صفاری و فضل الله روحانی و ... داریم؟
در آمریکا کافی است تو پول چاپ یک مجموعه را به یک چاپچی رند و حقه باز بوقلمون صفت خالی بندی که به همیانت نظر دوخته است، بنمایی تا نه فقط کتابت را، که جیبت را نیز بچاپد! و در گاهنامهاش نه فقط آگهی که هفت هشت مثلا نقد و بررسی کتابت را ریز و درشت و موجه و غیر موجه بتراشد و پاهای تو را مثل پا های جان اشتین بک در طشت آب سرد بگذارد و سرت رااز سر همینگوی و فاکنر فرازتر بدارد!!۰
پس توانایی مالی در آمریکا میتواند نویسنده و شاعر و محقق و ...و ... تولید بکند و لازم نیست که طرف اهل قلم بوده باشد، شرط الزام، داشتن امکانات و پرداخت پول به ویراستاری است که بتواند خزعبلات ذهنی و لاطایلات بیانی آن خوشباور را سر و سامانی داده و به اسم کتاب به وی تحویل دهد!۰
پس اگر علی رادبوی مجموعهای منتشر می کند که از بیست و دو قصهاش ، حداقل پانزده قصهی آن در نهایت ایجاز و صراحت، نقبی به زندگی و اندیشهی یک مهاجر آگاه زده است، کارش در ینگه دنیا از قماش استثناهایی است که در ذات و جوهر خود توانایی نویسندگی داشته و قادر است با ساده ترین کلمات و آشناترین جملات بیان مطلب نموده و با لبخندی دوستانه ، خواننده و مخاطباش را بر سر سفرهی کتابش بنشاند۰
علی رادبوی هم مثل دیگر ، مثلا اهل قلم این دیار، می تواند ادا و اصول های فرم و محتوی و آبژکتیو و سابژکتیو در بیاورد و قلمبه سلمبه گویی کرده و آسمان ریسمان بافته و بی آنکه مدرتیزم و پست مدرنیزم را دریافته باشد، ادای آن جماعت را دربیاورد اما او زبان خودش را برگزیده و بدور از این ادا های روشنفکرانه، در هر قصهاش قاچی از گردی زندگیاش را به من در مهاجرت مانده می تمایاند که با اندک دقتی آن را به مثابهی آیینهای مییابم که جلوی رویم گرفته است! به همین جهت زبان نویسنده، زبان تکلف و تعبد نیست. (ف) ی او برای مخاطبش فرحزاد است و ایماژ های زیبا و سینماییاش با پیوند های کلامی او به اصطلاح نجار ها، خوب (فاخ و زبانه) شده است و این چفت وبست را در (عطرمردگان) ناصر شاهین پر و (بادبادک باز) خالد حسینی نویسندهی افغانی مقیم آمریکا دیدهایم۰
قصهی بازگشت ، از این مجموعه، دل نشین ترین آنهاست و میتوانست عنوان کتاب را هم تصرف کند، ضرباهنگ این داستان تقریبا به روی مجموعه سایه افکنده است و نستالوژی سه نسل را در مهاجرت در بر می گیرد، نسلی که باخت ولی صداقت داشت و بدون حساب و کتاب و چرتکه انداختن حسابگرانه پذیرا می شود و نسل دوم که هنوز در پذیرفتن و امتناع و انکار در گل مانده است و نسل سومی که بی توجه به این فنومن ها، مستحیل در جامعهی میزبان شده است!۰
قصه های این مجموعه، هر کدام از دو یا سه صفحه تجاوز نمی کند و به همین خاطر یسیار ساده و لطیف و دلچسب می نماید و در ذهن لانه می کند. تایپ و خروفچینی کتاب کاملا آماتور است و صفحهبندی اپتدایی دارد و ای کاش نویسنده ی آن زحمت بازخوانی قصه ها را به یک نفر دیگر می سپرد که غلط های املایی و تایپی آن مرتفع می شد. روی جلد فی النفسه زیباست که ظاهرا کار فرزند نویسنده آقای بابک رادبوی است که متاسفانه با محتوای این مجموعه مناسبتی ندارد و برای مجموعه داستان ، شلوغ و نازیباست و چیزی به ذهن متبادر نمی کند۰
Saturday, May 07, 2011
یادش بخیر مادر
روز مادر به تمامی مادران مبارک باد
بگیر و ببند ها کمکم شروع شده بود و قیافهی مادر مدام نگران و دلواپس مینمود. دیگر رفت و آمد بچه ها را تحت نظر داشت. کجا می روند، کی برمیگردند، توی بستهی زیر بغلشان چی می برند؟ همه را می پرسید و تا برگردند، آرام و قرار نداشت.چندین بار میرفت و در حیاط به کوچه را باز میکرد و نگاهی به اطراف می انداخت و بر می گشت و بدون اینکه چیزی بگوید، پریشان، زانوی غم در بغل می گرفت۰
!به من که بزرگترین پسر بودم، زیاد گیر نمیداد ولی می دانستم که توی دلاش میگوید: همهاش زیر سر توست
یک روز بر حسب اتفاق توی اطاق بالایی چهارزانو نشسته بودم و کتاب سرمایهی کارل مارکس هم پیش رویم بود که وارد شد. لحظاتی به من و کتاب و طرز نشستنم نگاه کرد و گفت
نگاه کن، نگاه کن زبانم لال انگار جلوی قرآن مجید نشسته، پسر به جای خواندن این آتآشغال ها، شب جمعه است، بنشین دو ورق قرآن نثار روح رفتگانت بکن، هم خودت را داری بدبخت می کنی هم این بچه ها را۰
گفتم : مادر جان اول خوب نگاه کن، ببین، بعد این حرف ها را بزن، من که دارم همین کار را می کنم
پرسید چه کار؟
گفتم دارم قرآن می خوانم
گفت پسر جان مرا رنگ نکن، یعنی من قرآن را نمی شناسم؟ این قرآن است؟
کتاب را بستم و عکس کارل مارکس روی جلد را که بیشباهت به اولیا و انبیا نیست نشانش دادم و گفتم البته قرآن شما نیست قرآن خودمان است
با تعجب به عکس و ضخامت کتاب خیره شد و گفت : یعنی شما هم قرآن دارید؟
گفتم آره بابا، چی فکر کردی؟ فکر کردی همینطور الکی الکی خودمان را انداختیم جلو؟
با ناباوری سری تکان داد و گفت: چه میدونم والله ، قرآن یکی میشه دیکه ، دو تا که نمیشه
گفتم چرا هست دیگه! آن که شما دارید قرآن مجید است و این که ما داریم قرآن کریم است،
مجید مال محمد است و کریم مال کارل مارکس
یادش بخیر، طفلکی مادرانگار یک جورایی باور کرده بود و از آن روز به بعد دیگر مانع خواندن کتاب سرمایه نمیشد۰
Saturday, March 26, 2011
ماه زر عم قیزی
ماه زر عمقیزی هم رفت!
ماه زر عم قیزی، یا بعبارتی ( آبای) سابق همهی برو بچههای محلهی سیرجانی شهر میاندوآب هم، بدرود حیات گفت۰
زنی که خبر مرگش، همچون خبر مرگ مادرم، مرا در این سوی آبها، به گریه انداخت. زنی که شخصیتاش،همیشه مرا به یاد (بلقیس) کلمیشی در رمان کلیدر می انداخت. دارای شخصیتی استوار و در حد رشک برانگیز، صبور و بردبار بود۰
جایی در کلیدر، بلقیس، وقتی خبر مرگ پسرش گلمحمد را میشنود، در برابر خنجر نگاههای دشمنان، بی آنکه خود را بشکند، به دیگر خویشان خود نهیب میزند که: شیون برای چی؟ برهی نر برای دم تیغ است۰
و ماه زر عمقیزی، بعد از دستگیری پسرش ، در تابستان ۵۵،که همرزم سابق من بود، قبل از اینکه به تهران منتقلاش کنند، در دیداری با وی، جلوی مامورین ساواک، میگوید : پسرم، از تو گذشت. دستگیرت کردند، ولی بدان، که شیرم را حلالت نمی کنم، اگر اسمی، از کسی به میان آوری!
تا آنجا که من عم قیزی را میشناسم، این کلام، نه از نوع فداکاری ایثارگرانه بود و نه شعار روشنفکرانه. چون اصلا عم قیزی سواد نداشت و کلامش، از دل و جانش برمی خاست. شخصیتاش همان بود و به همانگونه نیز زندگی میکرد۰
زنی، که در خانهاش، همیشه باز بود و سر سفرهاش، همیشه پر مهمان. زنی، که اگر دو لقمه به دهان گرسنهای نمیرساند، لقمهای بر دهان خود نمیبرد۰
یادش گرامی باد۰
Tuesday, March 22, 2011
Monday, February 28, 2011
توده ها میرزمند، دیکتاتور ها میلرزند۰



![]() |

امواج خروشان خلق های ستمدیده و عدالتخواه، به تنگ آمده از فقر و فلاکت و بی کاری ناشی از، سیاست های سودجویانه و غارتگرانهی صاحبان سرمایه و حامیان دیکتاتورشان، همچنان پیش میروند. حرکت حقطلبانهی توده های بهجان آمده با همکاری و همیاری روشنفکران آزادیخواه و دموکرات، شهر به شهر کشور به کشور در حال پیشروی است . حرکتی که در کل تاریخ سرمایهداری بی نظیر بوده است.لشکر ستمکشان بخشی از جهان متحدانه، گام به گام پیش میروند و دیکتاتور ها سنگر به سنگر عقب نشینی می کنند. در این حرکت رهاییبخش ترس ها میریزند، توهم ها زایل می شوند و توده های میلیونی به قدرت طبقاتی خود پی میبرند. پیش به سوی سرنگونی تمامی دیکتاتور های جهان۰
تصاویر از گوگول گرفته شده است۰
با گسترش جبههی نبرد بر علیه دیکتاتوری ،خطوط قرمز بر روی تصاویر در این وبلاگ تغییر خواهند کرد۰
Sunday, February 13, 2011
نگاهی به کتاب داستان سیستان
از آقای رضا امیرخانی
نخواندن این کتاب، احترام به کتاب، قلم،دموکراسی، ومقام
نویسنده است۰
اگرقبلا ( داستان سیستان) آقای امیرخانی را, که در حقیقت سفرنامهی ده روزهی ایشان، در رکاب آقای علی خامنهای به مناطق سیستان و بلوچستان است، را میخواندم، هر گز کتاب دیگری را از ایشان دست نمیگرفتم. آقای امیر خانی در این اثر، خود را از جایگاه یک نویسنده ی مطرح، و لو ایدولوژیک و مکتبی، به یک مداح تمام عیار و یا بهتر بگویم، تاریخ نگار فرمایشی تقلیل داده است۰
میگویند: تاریخ را فاتحان می نویسند، آنهم نه شخصا، بلکه با به خدمت گرفتن تاریخ نویسان مزد بگیر، آنهم بدانگونه که خود می خواهند. و این گونه است که شخصیت انوشیروان خونآشام ، بعد از صدور فرمان قتل مزدک و بیش از یک صد هزار تن از یاران وی، و بعد از کشتن زنان و کودکان گهواره ای آنان، توسط تاریخ نویسان درباری بازسازی میشود و انوشیروان خونخوار، انوشیروان عادل لقب میگیرد، و داستان زنجیر عدل کذاییاش، که بماند۰
آقای امیرخانی که قبلا با نوشتن کتاب هایی مثل( ارمیا، من و او، ناصر ارمنی، از به ) در دل رهبر وحوزههای علمیه و دستجات حزبالله و ثارالله جای باز کرده است وآثارش، با کمک و تبلیغات همین دستجات ومراکز به چاپهای بیست و چندم رسیده است از طرف( دفترنشر آثار مقام معظم رهبری) دعوت می شود تا جهت باز سازی کاراکتر تاریخی ضایع شدهی رهبر، قلم بدست، عازم این سفر شود۰
بعد تر در جلسهای کرمی گفت که آقا سفری دارند به سیستان و بلوچستان. هفتهی آینده. دفتر نشر آثار رهبری- مقام معظمش را مثل ما فاکتور گرفت- دوست دارد از این سفر چیزها یی را برای آینده حفظ کند. از برگ هایی از تاریخ گفت که نانوشته می مانند۰۰۰صفحهی ۱۳ پاراگراف۳
بعد آقای امیرخانی در صفحهی۱۵ پاراگرافهای ۲ و۳ میافزایند۰
در طول این مدت یکی دو جلسهی کوتاه هم با این چند نفر پیرامون سفر داشتیم. با یک مسول فرهنگی که روحانی هم بود و حاج آقای همدانی اسمش، و البته پرویز کرمی که حالا بیش تر با او آشنا شده بودیم و فهمیده بودیم علاوه بر سردبیری جوان، از مسولان بنیاد نشر آثار هم هست، سولاتی در مورد همآهنگی با مسولان حفاظت، برنامهی سفر و از این قبیل۰۰۰
همه چیز همآهنگ شده است. شما هیچ مشکلی نخواهید داشت. به محض ورود برنامهی تایپ شدهی سفر در اختیارتان قرار خواهد گرفت. نیازی به معارفه با مسولان حفاظت وجود ندارد.شما با کارت مخصوص می توانیدهمیشه جزو حلقهی شمارهی یک باشید. کلیهی مطالبی که میخواهید از دوران تبعید آقا از طرف بیت برای شما ارسال می شود۰
مسافرت خامنه ای به سیستان و بلوچستان از سوم اسفند ماه ۱۳۸۱ آغاز میشود و مصادف است با اوج محبوبیت اصلاح طلبان در جامعه و حاکمیت آنان بر دولت و مجلس. به یمن وجود فضای باز سیاسی نسبی، همچنین امید مردم به تغییرات محتمل، و اینها همه، در کنار آشنایی نسبی پا به سننان منطقه با آقای خامنهای، از زمان تبعید ایشان به این دیار، باعث شد که استقبال نسبتا گرمی ازایشان بعمل آید.حالا راست و دروغاش به گردن آقای امیرخانی، و بگذریم از اینکه در شهر های کوچک مردم همدیگر را می شناسند. مامورین امنیتی همه را میشناسد. چه کسی جرات دارد که به استقبال نیاید؟، و این خمیرمایهای شد بدست آقای امیرخانی که سه چهارم کتابش را بدان اختصاص داده و حسابی قلمفرسایی کند.
طبقهی بالا که کابین ۷۴۷ آن جاست با یک نردبان فلزی به طبقهی اول وصل شده است. تا چشم کار میکرد همه جوان بودند، بروبچههایی ریشو و حزب اللهی. مثل هر جمع جوانانهی دیگری پرت و پلا می گفتند۰۰۰۰۰واقعیت آن است که همه چیز مطبوع و خوب بود، اما من بد جوری حالم گرفته شده بود. این همه جوان با لباس شخصی. بیراه نیست که میگویند از تهران آدم میاورند که استقبال را شلوغش کنند۰۰۰۰۰
حالا در ادامهی مطلب، حال اقای امیرخانی جا میآید وقتی بقول خودشان متوجه میشوند که ( استقبال بینظیر بود ومسافرین بویینگ ۷۴۷، نه استقبال کنندگان فرمایشی، که مامورین حفاظت بودند). ولی آقای امیرخانی هرگز از خود نمی پرسند که اگر رهبری، این چنین محبوب ملتاش باشد چه نیازی به بک فروند هواپیمای ۷۴۷ پر از محافظ دارد؟
حالا به این تعداد، تمامی نیرو های امنیتی، حزبالله، ثارالله، لباسشخصی، شهربانی، ژاندارمری و(اگر ارتشی در منطقه هست) ارتش و ساندیسخور های محلی را هم باید اضافه کنیم. مشنگ در هیچ چارچوبی نمی گنجد۰
آقای امیرخانی تلاش میکنند که با بزک کردن چهرهی آقای خامنهای، از ایشان رهبری هم ردیف گاندی دربیاورند، که هیچ علاقهای به مسایل مادی این جهانی ندارند و با تمام قدرت و اختیاراتی که دارند، حاشا، حاشا اگر از آن به اندازهی سر سوزنی، به نفع خود و خانوادهی خود استفاده کنند! و این در حالیاست که گند حسابهای بیلیونی آقا، در بانک های معتبر خارجی در آمده است، و این زمانی است که آقا و آقازاده ها و اطرافیانشان چوب حراج به تمامی منابع و معادن این سرزمین زدهاند، و حتی سر و صدای خودی ها را هم درآوردهاند۰
در همین حین چند تا پاترول و لندکروز از راه میرسند.محافظ ها راه را باز میکنند.منتظرم تا ماشین رهبر هم برسد، اما یه هو می بینم که رهبر از یکی از همبن پاترول ها پیاده شد...ساده تر از حتی یک معاون وزیر. تازه دست کم نصف پاترول ها و لندکروز ها متعلق اند به هم راهان،من هم وارد جنگ تیم خبری با تیم حفاظت شدهام انگار....شنیده بودم که رهبر همواره از نشستن در بنز به عنوان نماد تشریبات ابا داشته است، اما ندیده بودم ( وقتی این کار را برای مجوزفرستاده بودم تا بخوانندش،یه هو تماس گرفتند که در این صفحه خلاف واقع نوشته شده است. ترس برم داشت. گفتم کجا؟ گفتند آقا یک باربرای شرکت در کنفرانس سران کشور های اسلامی با بنز رفته بودهاند ۰۰۰
صفحهی ۹۰ پاراگراف ۱
می بینید که نیاز به هیچ توضیحی ندارد، من فقط مجبورم همان تکیه کلام آقای امیرخانی یعنی(مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد) را که بیست و شش باردر موارد مختلف تکرار کردهاند، با اندکی تغییر تکرار کنم، یعنی بگویم : شارلاتان در هیچ چارچوبی نمی کنجد۰
یا به این مطلب صفحهی۷۶ پاراگراف ۱ توجه کنید۰
جلسه تمام شد و با جعفریان و کرمی و نوریزاد و پسر رهبراز حجره بیرون آمدیم، هنوز قدمی برنداشته بودیم که پسر رهبر معذرتی خواست و به دو برگشت و چراغ ۶۰ وات اطاق را خاموش کرد! که اسراف نشود لابد این ها واقعی است یا تظاهر است یا... نمیدانم، اما اگر نیروگاه نکا را هم خاموش می کرد،آنقر عجیب نبود که خاموش کردن این لامپ ۶۰ وات۰
نویسنده در اینجا موضع بیطرف میگیرد و ظاهرا تصمیم نهایی را بعهدهی خواننده میگذارد. ولی اکر به نقل قول پایین توجه کنید در خواهید یافت که این خود شیوهی دیگری است جهت باوراندن غیر مستقیم موضوع به خواننده۰
پنهانی ردشان را گرفتم، دو جوان لاغر اندام می رفتند داخل مغازه ها، قیمت میکردند، چانه می زدند و واقعیت آن است که چیزی نمیخریدند...با خودشان و خانم هاشان آرام آرام میگفتند: اینجا هم گرانیاست۰
خدای بزرگ من!شکر می کنم تو را که در مملکتی میزیم که فرزندان بزرگترین مسوولش مانند مردم عادی چانه می زنند و مانند مردم عادی خرید میکنند۰
و یا این پاراگراف در صفحهی۱۹۸
بعد تر از کسی می شنوم که رهبر به فرزندانش گفته است که کار اقتصادی عیب نیست،کار مرد است. اما اگر شما می خواهید وارد کار اقتصادی شوید،به من بگویید، چون مدیر ثبت احوال با من آشناست. اول شناسنامهتان را باطل می کند،بعد شناسنامهای جدید برایتان صادر می کند،با نام پدری جدید و نام خانوادگی جدیدی... مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد۰۰۰
دراسنادی که چند وقت پیش از جانب کارکنان مترقی یکی از بانک های مالزی منتشر شد، لیست بلند بالایی از موجودی حسابهای بانکی سران جمهوری اسلامی را در اختیار عموم قرار داد. که من فقط حسابهای مربوط به خانوادهی رهبر را در اینجا میآورم. نگاهی به این لینک و ارقام نجومی آن ،که احتمالا تا کنون چندین برابر شده اند، خارج از لطف نیست.گرچه بدون یک چنین اطلاعاتی هم برای نویسندهی با هوشی چون آقای امیرخانی نباید درک حقیقت مشکل می بود و این چنین قلب حقایق میکردند۰
یک-رهیر جمهوری اسلامی (ولی فقیه) سید علی خامنه ای، در بانک "اشپار کاسه" در فرانکفورت آلمان، بشماره حساب بانکی 234075617، مبلغ 112 میلیون و صد هزار مارک ازسال 1997 تاکنون. در کرنر بانک ژنو درسویس بشماره حساب بانکی 217824، مبلغ 97 میلیون دلار آمریکائی و در کانتوناله بانک لوزان در سویس بشماره حساب بانکی 71713، مبلغ 73 میلیون و دویست هزار دلار آمریکائی.
- دو- نازیه خامنه ای : ۷ میلیون دلار در ترکیه، ۶۵ میلیون یورو در آلمان ، ۱۲۲ میلیون پوند در انگلیس
سه- مجتبی خامنه ای : ۱ بیلیون پوند در انگلیس ( بلوکه شده ) ، ۲/۲ بیلیون یورو در آلمان، ۷۶۶ میلیون دلار در قطر ، یک حساب نامعلوم در سوئیس
چهار- سکینه خامنه ای : ۲۵ میلیون دلار در مالزی ، ۱۴ میلیون دلار در قطر، ۱۱۲ میلیون دلار در دبی
توضیحی ندارم جز اینکه بگویم : خال باز در هیچ چارچوبی نمی گنجد۰
در خاتمه باید یادآور شوم که من چاپ هشتم کتاب (داستان سیستان) را که در سال ۱۳۸۴ چاپ شده است، در دست دارم، و از تاریخ چاپ اولش که به استناد ویکیپدبا در اواخر سال ۱۳۸۳ انجام گرفته است، شش سالی میگذرد. شش سال مدت کمی نیست. خیلی چیز ها میتواند تغییر کرده باشد. مثلا دوست و همکار
خود آقای امیرخانی در همین سفر، اقای محمد نوریزاد را می گویم، که از سال ۱۳۵۹ برای تثبیت واستحکام جمهوری اسلامی از جان و دل مایه می گذاشت و فیلم و نمایشنامه و سریال های تلویزیونی آنچنانی می ساخت، به کجا رسید؟ هماینک در زندان اوین بخاطر شکنجه وتوهین دست به اعتصاب غذا زده است و رهبر محبوب آقای امیرخانی که (چشمهی خورشیداش) مینامد، خم به ابرو نمی آورد۰
Thursday, January 27, 2011
۲بفال نیک بگیریم
هنوز دو هفته از فرار دیکتاتور تونس ( بن علی) نگذشته است که روشننفکران و مردم تحت ستم مصر، بتنگ آمده از فشار روزافزون فقر و فلاکت و بیکاری، بپا خواستند و حسنی مبارک، دیکتاتوری که نزدیک به ۳۰ سال است، چون بختک سیاهی، دیکتاتوری عریانی را بر کشور با فرهنگ و باستانی مصر حاکم کرده است را، به تکاپو انداختند. حاکمی که در خواب های شیریناش قبای دیکتاتوری ۳۰ سالهی دیگری را به اندام فرزند خویش جمال مبارک، اندازه می گرفت.اینک، ملتمسانه بسوی اربابان آمریکایی و اسراییلی خود چشم دوخته است. کسی چه میداند شاید همین خیزش توده های گرسنه که اینک در منطقه براه افتاده است.شمارش معکوس دیگری، برای سرنگونی دیکتاتوری دیگر، در منطقه باشد. به امید اینکه مردم هشیار و آزادهی مصر به چشم بصیرت به مسایل و رویداد های کشورشان بنگرند و نگذارند کلاهی که بر سر مردم ایران رفت بر سرشان فرو رود. نگذارند که اخوان المسلمین چون جمهوری اسلامی در نیمه راه، به انقلابشان شبیخون بزند
آخرین خبر اینکه: جمال مبارک هشیارانه از خیر ولاتعهدی پدر چشم پوشیده و همراه خانوادهی خود مصر را به مقصد لندن ترک کرده است۰
Tuesday, January 18, 2011
بفال نیک بگیریم
آغاز سال ۲۰۱۱ را باید بفال نیک بگیریم و سال روشنگری های هر چه بیشتر و بیداری هر چه وسیعتر، توده های زخمتکش جهان، بنامیم. هنوز یک ماهی از سال جدید نگذشته است که دیکتاتوری، از دیکتاتورهای جهان، به ذباله دانی تاریخ، پرتاب شد. و مردم ستمدیدهی تونس، برای بدست گرفتن سرنوشت خویش، قد علم کرد. در این میان، دیگر خلقهای جهان، بویژه خلقهای منطقه، برای استشمام رایحهی آزادی، شامه تیز کردند و دیگر دیکتاتور های جهان، بویژه دیکتاتور های منطقه، پنهان و آشکار به تکاپو افتادند۰
پیروزی و سربلندی هر چه بیشتر، برای مردم قهرمان تونس، آزادی و پیروزی دیگر خلقها وسرنگونی دیگر دیکتاتور های جهان را، آرزو کنیم. چنین باد۰
Subscribe to:
Posts (Atom)






























